پنج روز، یک ایران و روایت مکتبی که متولد شد

آن پنج روز، ایران فقط یک کشور نبود؛ یک پیکر واحد بود که از اهواز تا تهران، از قم و جمکران تا مشهد و کرمان، نام حاج قاسم سلیمانی را بر دوش گرفت. تشییعی که آغازش وداع بود اما در امتداد مسیر، به تجدید عهد یک ملت و پیدایش یک مکتب انجامید.

این خبر حاوی محتوای صوتی یا تصویری است. برای جزییات بیشتر به منبع خبر مراجعه کنید
خلاصه خبر
به گزارش فارس، اهواز؛ روزی که به‌جای هیبتِ پرصلابتت، پیکرِ اربا‌اربا اما سرافرازت وارد ایران شد، همه برای وداع آخر آمده بودند. روضه قاسم از شمال تا جنوب برپا بود و از غرب تا شرق این سرزمین یکپارچه در ماتم و عزا فرو رفته بود.اشک، امان همه را بریده بود؛ داغِ بی‌مقدمه‌ات قلبِ یک‌به‌یکمان را سخت فشرده بود. جان از جسم‌های یخ‌زده‌مان رفته بود؛ آن‌قدر که حتی رمقی برای فریاد نمانده بود و اشک در سکوت، خودش بلندترین فریاد مردم شده بود."انسان مجبور به رفتن است محکوم و مجبور به رفتن، رفتن یک ابر مفهوم است. گاهی با درد است گاهی با اشک و رنج، گاهی با خونریزی. در رفتن است که رشد اتفاق می‌افتد و در رفتن است که راوهای عقیق یمنی برش می‌خورند و درخشان می‌شوند. در رفتن است که قلوه سنگی از پنجشیر به بانکوک می‌رود و می‌شود زمرد. در رفتن است که حج حسین علیه السلام می‌شود عاشورا و اویس است که رفتن را انتخاب می‌کند برای دیدن حبیب خدا.جوانه می‌رود، ابر می‌رود، رود می‌رود برای کمال و دریا شدن."نزدیک‌تر که بگویم، در رفتن است که یک امت، یک ملت، یک جهان، می‌شود «حاج قاسم». پنج سال گذشته است؛ ۲۱۸۹ روز و هزاران ساعت از آن شبِ کابوس‌وار می‌گذرد، اما هنوز بغضِ گلوها، سوزشِ اشکِ چشم‌ها و دلِ تنگِ مردم، گواهی می‌دهد که آتشِ هجرانِ جگرسوزِ جگرگوشه ملت خاموش نشده است.خوب به یاد دارم روزی را که تقدیر، رفتنت را تحمیل کرد؛ روزی که تمام کشور بی‌تابِ بازگشت پیکرت بود، درست مثل خانه‌ای که همه اهلش چشم‌انتظار عزیزِ رفته‌اند. همه منتظر بودند بدانند کی و کجا قرار است برای آخرین‌بار، دوشادوش تو قدم بردارند.

خوزستان

خوزستان، اهواز؛ همان‌جا که جوانی‌ات را در خاکش برای حفظ خاک این سرزمین گذاشتی. همان‌جا که هر وقت مردمش در بند بلا می‌افتادند، خورشیدِ روزش پشت کارون غروب نکرده، تو کنارشان بودی. قرار بود اولین استان باشد برای به آغوش کشیدنت.فروردین همان سال، سیل خوزستان را در خود بلعیده بود؛ میان ناامیدی‌ها، تلاطم‌ها و زندگی‌های بر آب‌رفته، باز هم تو آمده بودی؛ بی‌دوربین، بی‌تشریفات، بی‌وعده‌های توخالی، تا مرهمی باشی بر زخم سیل‌زدگان. رفتی تا امید، رنگ ناامیدی‌ها را بشوید. هیچ‌کس نمی‌دانست آن حضور، بوی وداع می‌دهد و زمزمه خداحافظی در خود دارد.
میعادگاه عاشقان قاسم سلیمانی، میدان مولوی شده بود. مسافت، مانع آمدن نشد؛ سن و سال، تفکر و عقیده، پاگیر هیچ‌کس نبود. مردانی که همیشه کوه غرورند، بی‌امان شانه‌هایشان از شدت اشک می‌لرزید و گروه‌گروه فریاد می‌زدند: «ای اهل حرم، میر و علمدار نیامد».
زنان، با هر پوشش و باوری، روضه قاسم می‌خواندند؛ به یاد قاسمی که باز هم در میدان رشادت، شهادت را انتخاب کرده بود.اهواز و خیابان‌هایش تا به آن روز چنین جمعیتی به خود ندیده بود، جمعیتی میلیونی از سراسر خوزستان و استان‌های اطراف. انگار قیامت شده بود همه به سوی نور می‌دویدند. همه می‌دانستند که ماندن تک به تک کنار تابوت حاج قاسم امری است محال و نشدنی اما همه می‌خواستند حتی به اندازه یک قدم نزدیک‌تر باشند.

تهران

«یکی از شئون عاقبت‌به‌خیری، نسبت ما با جمهوری اسلامی و انقلاب است. والله، والله، والله از مهم‌ترین شئون عاقبت‌به‌خیری، رابطه قطعی، دلی و حقیقی ما با این حکیمی است که امروز سکان انقلاب را در دست دارد. در قیامت خواهیم دید مهم‌ترین محور محاسبه همین است.»هنوز هم هر بار تصاویر روز تشییع پیکر حاج قاسم را مرور می‌کنم، این جمله، گویاتر از هر تصویر و روایت، آنچه را در تهران گذشت به یادم می‌آورد. راز خوشبختی و عاقبت‌به‌خیری را می‌شود از همین کلمات سردار فهمید؛ از پیوندی که میان ایمان او و اشک‌های حکیم خراسانی‌مان برقرار بود.
۱۹ MB
آن روز تهران، غوغا بود. از نوزادانی که برای پیوستن به لشکر مقاومت، به فرماندهی حاج قاسم، در آغوش مادرانشان آمده بودند تا پیرمردانی که با عصا و خاطره، برای تجدید عهد قدم به میدان گذاشته بودند؛ همه یک صدا فریاد می‌زدند «انتقام سخت».و آن کودکِ سراپا بغض، که با تمام وجود فریاد می‌زد: «اگرچه قاسم سلیمانی را از ما گرفته‌اند، اما کودکان این سرزمین، قاسم سلیمانی‌های فردای امام خامنه‌ای‌اند؛ من یک قاسم سلیمانی‌ام.»
۵۴ MB
آری سردار؛ می‌دانیم اشک‌های بی‌امان پدرِ امت در نماز بر پیکرت، بر دل تو هم ترک عمیقی انداخت، همان‌گونه که دل‌های ما را شکست. اما شنیدن «من یک قاسم سلیمانی‌ام» از دهان کوچک و بزرگ، زن و مرد، پیر و جوان، مرهمی شد بر این داغ سنگین. اصلاً از دلِ خون تو بود که قاسم سلیمانی‌ها جوانه زدند و قد کشیدند. تمام ایران، با همین جمله کوتاه اما پرصلابت، علمدار ولایت و ادامه‌دهنده راه تو شدند و علیِ زمانه را تنها نگذاشتند و نخواهند گذاشت.
آن روز، لشکری از ایرانیان پشت سر رهبر فرزانه انقلاب به صف ایستاده بودند تا یک پیام روشن را به دشمن مخابره کنند: «بسم‌الله الرحمن الرحیم؛ این تازه آغاز ماجراست.»جمعیتی که نه در هیچ لنزی می‌گنجید و نه در هیچ واژه‌ای، گوشه‌ای از اتحاد سرزمین رستم‌ها و سهراب‌ها بود؛ گوشه‌ای از وحدت سرزمین حاج قاسم و قاسم‌زاده‌ها.جمعیت تمامی نداشت. پیکر حاج قاسم نزدیک به پانزده ساعت میهمان پایتخت بود و مردم، گویی پایانی برای این بدرقه متصور نبودند؛ هر که می‌رفت، دلش جا می‌ماند.

قم و جمکران

تمام ایران به هم زنجیر شده بود؛ محکم‌تر از همیشه، درهم‌تنیده‌تر، متحد و برادرانه. پس از تشییع طولانی تهران، پیکر حاج قاسم، ابومهدی المهندس و یاران‌شان به قم و جمکران رسید. انگار فرزند خلف ایران می‌خواست پیش از آرام گرفتن ابدی، یک‌بار دیگر وجب‌به‌وجب خاک وطن را ببوسد.این تازه آغاز قصه عشق بود؛ عشقی آرام که حالا به جوشش رسیده بود. قصه عشق یک ملت به قاسمِ امت. از هر ایرانی که می‌پرسیدی، نام این قصه را یک‌صدا می‌گفت: «بسم‌الله قاصم الجبارین».
هنوز ساعت‌ها تا زمان تشییع در قم مانده بود، اما فوج فوج مردمی که دل‌هایشان زیر شعله‌های خشم و غصه هجران می‌سوخت، راه حرم مطهر حضرت معصومه(س) را پیش گرفته بودند؛ بی‌قرار، آرام‌ناپذیر و مصمم.
مگر می‌شود تمام عمر در رکاب مهدیِ فاطمه(س) جنگیده باشی، خاکِ میدان را با اشکِ دعا و خونِ جهاد درآمیخته باشی و حالا که از راه آسمان به فرمانده خود، حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف رسیده‌ای، به مسجد جمکران، برای گرفتن مزدِ سال‌ها مجاهدت، نروی؟پیکر سردار عزیزمان حاج قاسم و یارانش، پس از عمری جهادِ پیروزمندانه، نه برای وداع که برای اعلام فتح، بر شانه‌های مردم وارد مسجد جمکران شد؛ گویی مجاهدی که سربلند از میدان بازمی‌گردد تا گزارش کار را به فرمانده حقیقی‌اش تقدیم کند.
۱ MB
آن‌جا، اشک‌ها شکست نبود؛ نشان پیروزی بود. دعاها بوی شکر می‌داد و دل‌ها مطمئن بودند که این رفتن، پایان نیست. قاسم آمده بود بگوید مأموریت انجام شد؛ آمده بود مزد جهادی را بگیرد که با اخلاص آغاز شده و با شهادت به اوج رسیده بود. جمکران آن شب، شاهد فتح مردی بود که تمام عمرش را خرج ولایت کرد و اکنون، پیروزمندانه، آرام گرفته بود در آغوش وعده الهی.

مشهد الرضا

مشهد حال‌وهوای وداع نداشت؛ بوی دیدار می‌داد. پیکر حاج قاسم که به حرم امام رضا علیه‌السلام رسید، شهر می‌دانست مهمانش غریبه نیست. این‌جا، تشییع یک فرمانده نبود؛ بازگشت خادمی بود که سال‌ها دلش را به این آستان گره زده بود. حاج قاسم، خادم حرم بود و حالا آمده بود تا برای آخرین‌بار، سر بر آستان آقا بگذارد.جمعیت آرام می‌گریست؛ اشکی از جنس ادب حضور. مردی میان جمعیت، دست بر سینه گفت: حاج قاسم سرباز امام رضا بود؛ عاقبتِ خادمی، شهادت است.
مشهد آن روز، فقط سوگوار نبود؛ مطمئن بود. مطمئن به راهی که آغاز شده و با زنجیره‌ای از اتحاد که حلقه واصله آن خون حاج قاسم است، ادامه دارد. جوانی که پرچم ایران را بر دوش داشت، با صدایی بغض‌آلود می‌گفت: ایران بعد از حاج قاسم تنها نشد؛ محکم‌تر شد.بعد از ساعت‌ها بدرقه مردم، پیکر سردار در سایه‌سار گنبد طلا آرام گرفت؛ جایی که سلام‌ها خالص‌ترند و وداع‌ها شبیه عهد دوباره. آن روز در مشهد یک ایران فهمید بعضی رفتن‌ها، آغاز خدمت‌های بزرگ‌تر است همانند خادمی که از زمین رفت، اما در دل این ملت ماندگار شد.

سرانجام کرمان

و سرانجام کرمان؛ زادگاه، خاکِ مادریِ صبورِ قاسم. آفتابِ روز هفدهم دی‌ماه در کرمان طلوع کرد؛ شهری که از روزها پیش، نفس را در سینه حبس کرده بود تا فرزندش را در آغوش بگیرد. این‌بار قاسم آمده بود تا برای همیشه بماند؛ آرام بگیرد و میان یاران قدیمی‌اش بنشیند.
۷ MB
نه به عنوان یک فرمانده، نه با صفی از القاب و درجات نظامی. پس از شصت سال فرماندهی، سبک‌بار آمده بود و تنها واژه‌ای که اجازه همراهی ابدی یافت، نه سردار بود و نه سپهبد و سرلشکر؛ «سرباز» بود.
کرمان دیگر شهر نبود؛ خیمه‌گاه عزا و غیرت شده بود. این‌جا میعادگاه و ایستگاه آخر بود؛ هر که در اهواز، تهران، قم، جمکران و مشهد جا مانده بود، خود را به کرمان رسانده بود. جمعیت، ابتدا نداشت؛ قرار بود انتها گلزار شهدا باشد، اما انتهایی هم در کار نبود. انگار کرمان، خلاصه‌ای از یک ایران شده بود.مردم آمده بودند نه فقط برای وداع؛ آمده بودند تا بگویند حاج قاسم پایان ندارد.
اشک‌ها به خاک افتاد و خاک، نام قاسم را در خود گرفت؛ و همه می‌دانستند قصه این‌جا تمام نمی‌شود. آن‌چه به خاک سپرده شد، پیکر بود، نه راه. همه ایمان داشتند از دل همین خاک، هزاران قاسم قد خواهد کشید.آن روز، کرمان سرآغاز یک عهد شد؛ عهدی بر اهتزاز سرافرازانه علم حاج قاسم و مکتبش.و تمام آن پنج روز ایران و ایرانیان نشان دادند که با آسمانی شدن فرماندهان، زنجیره اتحاد و همدلی محکم‌تر از پیش خواهد شد.

اگر این سد بشکند...

و شاید پاسخ تمام آن جمعیت میلیونی، تمام آن اشک‌ها و آن عهدهای دوباره، سال‌ها پیش در دست‌نوشته‌ای از خود حاج قاسم آمده بود؛ آن‌جا که هشدار داد: «اگر این سد بشکند، همه این سرزمین‌ها و انسان‌ها به مصیبتی دچار می‌شوند که مغول‌ها در برابرش هیچ‌اند.»و نوشت که این میدان، میدان دفاع از یک شخص یا یک جغرافیا نیست؛ «این جبهه، دفاع از انسانیت است؛ دفاع از اسلام است، نه فقط شیعه؛ دفاع از ایران است و دفاع از همه انسان‌های بی‌خبری که در خانه‌ها و خیابان‌ها زندگی می‌کنند.»
شاید برای همین بود که آن پیکر، از اهواز تا تهران، از قم و جمکران تا مشهد و کرمان، این‌گونه بر شانه‌های مردم چرخید؛ مردمی که فهمیده بودند حاج قاسم، فقط یک فرمانده نبود، یک سد بود. سدی که شکستنش را دشمن می‌خواست، اما با شهادتش، به سدهای محکم‌تری از انسان‌ها بدل شد.آن‌چه تشییع شد، یک پیکر بود؛ اما آن‌چه به راه افتاد، یک مکتب است. مکتبی که هنوز زنده است، هنوز راه می‌رود و هنوز، ایران را ایستاده نگه داشته است.#ایران_مرد#حاج_قاسم خبر‌های دست اول #خوزستان را اینجا بخوانید‎@khuzestan
08:47 - 12 دی 1404
نظرات کاربران
ارسال به صورت ناشناس
اخبار داغ