وقتی حاج قاسم در دفاع از دختر بی‌حجاب، پاسبان را کتک زد!

راننده می‌خواست حرکت کند که چشم حاج قاسم به فرد دیگری افتاد که از پشت شیشه، دستش را به نشانه درخواست بلند کرده بود. خانمی با حجاب نامناسب بود که می‌خواست عکس یادگاری بگیرد. حاجی برای سومین بار از ماشین پیاده شد. بیشتر از همه، خود آن خانم غافلگیر شده بود که گفت: باور نمی‌کردم با من عکس بگیرید. و ادامه داد: از امروز سعی می‌کنم حجابم رو درست کنم.

این خبر حاوی محتوای صوتی یا تصویری است. برای جزییات بیشتر به منبع خبر مراجعه کنید
خلاصه خبر
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ «من و آدم‌های خودم. من و رفقای خودم. من و مریدهای خودم. این، بی‌حجاب است. این، باحجاب است. این، چپ است. آن، راست است. این، اصلاح‌طلب است. او اصولگراست. خب پس چه کسی را می‌خواهید حفظ کنید؟... من اصلاً قبول ندارم در بین بچه‌حزب‌اللهی‌ها بگوییم این آدم با اون شکل و قیافه‌ست!... همان دختر کم‌حجاب، دختر من است. دختر ما و شماست؛ نه دختر خاص من و شما اما [دختر] جامعه ماست…»این یکی از تاثیرگذارترین نقل قول‌هایی است که از حاج قاسم سلیمانی در حافظه جمعی ایرانی‌ها به یادگار مانده؛ حرف‌های پدرانه‌ای که گواهی می‌دهد دل سردار، فارغ از تقسیم‌بندی‌های سیاسی و اعتقادی و فرهنگی، برای تمام مردم ایران می‌تپید. مردی که برای دفاع از مرزهای عزت و امنیت ایران، 40 سال لباس رزم را از تنش بیرون نکرده بود، خوب می‌دانست تفرقه و چندپارگی داخلی می‌تواند هزار بار مرگبارتر از سلاح‌های پیشرفته دشمنان خارجی باشد.
۱۶ MB
اینطور بود که کنایه‌ها و زخم زبان‌ها را به جان خرید و در مقابل موج دوقطبی‌ها سینه سپر کرد و با صدای بلند، خط کشی‌هایی را که فاصله می‌انداخت بین فرزندان این آب و خاک، به نقد کشید. و به روال همیشه تاریخ، حرفی که از دل برآمده بود، بر دل‌ها نشست. تنوع چشمگیر حاضران در مراسم تشییع سردار، مهر تایید زد بر اینکه پیام فرمانده جانفدای ملت به آنهایی که باید، رسیده... اما شاید کمتر کسی بداند که حاج قاسم خیلی سال قبل‌تر، عملاً مخالفتش را با این تقسیم‌بندی‌ها اعلام کرده بود؛ آنجا که برای حمایت از یک دختر بی‌حجاب، پاسبان حکومت پهلوی را کتک زده بود...
قاسم سلیمانی دهه 50 به روایت یک هم‌باشگاهی قدیمیبرای کسانی که عمری با سردار حشر و نشر داشتند، حس محبت و حمایتگری او نسبت به دختران ایران‌زمین، موضوع تازه‌ای نبود. سراغ ریشه این دغدغه‌مندی را که از رفقای قدیمی حاجی بگیری، حواله‌ات می‌دهند به 5 دهه قبل؛ به روزهایی که قاسم سلیمانی، جوان گمنامی بود در دیار کریمان.شاید کمتر کسی بداند که روحیه مردم‌دوستی و جوانمردی که باعث شد نام حاج قاسم در قلب بزرگ و کوچک حک شود، یادگار روزهایی بود که در رکاب موسپیدکرده‌ها در گود زورخانه، مشق پهلوانی و اخلاق و مردانگی می‌کرد. سرهنگ بازنشسته «حمید مهرابی‌پور»، یکی از قدیمی‌ترین دوستان حاج قاسم که از قضا هم‌باشگاهی او در روزگار جوانی هم بوده، روایت‌ها دارد از عالَم ورزشکاری رفیق شفیقش.*(سرهنگ بازنشسته «حمید مهرابی‌پور» در کنار حاج قاسم)
صحبت از روحیه پهلوانی حاجی که به میان می‌آید، جناب سرهنگ با ورق زدن دفتر خاطرات رفاقت 42 ساله‌اش با سردار، دستمان را می‌گیرد و می‌برد به میانه دهه 50 و می‌گوید: «علاقه به ورزش، ویژگی مشترک من و حاج قاسم بود و همین وجه اشتراک، باعث دوستی‌مان شد. حاجی را اولین بار اواسط سال 56 در باشگاه رفاه کارگران کرمان در انتهای خیابان ناصریه(چهارراه کار) دیدم. جوانان 20، 21 ساله‌ای بودیم که بعد از کار و تلاش روزانه، شب‌ها به باشگاه می‌رفتیم و پرورش اندام کار می‌کردیم. البته تمرینات‌مان به شب، قد نمی‌داد!آن روزها باشگاه بدنسازی از ساعت 4 بعدازظهر تا 10 شب دایر بود اما ما فقط تا دم غروب آنجا می‌ماندیم. چرا؟ چون با توجه به روحیه حاجی، موقع اذان مغرب، ورزش را تعطیل می‌کردیم و برای نماز به مسجد بازار شاه(امام زمان فعلی) می‌رفتیم.»
پرورش اندام یا ورزش زورخانه‌ای؟ حاج قاسم می‌گفت هر دو«بعد از مدتی که صمیمت‌مان بیشتر شد، متوجه شدم قاسم از یکی دو سال قبل، زورخانه هم می‌رود و ورزش پهلوانی کار می‌کند. آن وقت‌ها، حاجی به زورخانه مرحوم «عطایی» در خیابان شهید چمران، روبه‌روی مسجد امام زمان(عج) رفت‌وآمد داشت و کنار پهلوانان در گود زورخانه ورزش می‌کرد.»قاسم داستان ما، جوان رعنایی بود که مثل تمام هم سن و سالانش حظ می‌برد از تماشای بدن ورزیده خودش در آینه قدی باشگاه. با این حال، اولویت‌های دیگری داشت که از میل به خوش‌هیکلی‌اش سبقت می‌گرفت. رفیق قدیمی سردار در این باره می‌گوید: «انتخاب اول حاج قاسم، ورزش پهلوانی بود. اما از آن طرف، مثل همه ورزشکاران دوست داشت بدن ورزیده‌ای هم داشته باشد. اینطور بود که همزمان با ورزش زورخانه‌ای، پرورش اندام را هم شروع کرد تا بدنش روی فرم بیاید.با این وجود همیشه می‌گفت: ورزشی مثل پرورش اندام، یک ورزش انفرادی است برای اینکه امثال ما، هیکلی درشت کنیم تا دیگران ببینند و تعریف کنند. اما در زورخانه و در ورزش پهلوانی، فضای معنوی خاصی وجود دارد که انسان را می‌بَرَد به حال و هوای عالَم مردانگی و غیرت...»
۵ MB
وقتی حاج قاسم به خاطر دختر بی‌حجاب، پاسبان را کتک زد!حاجی راست می‌گفت. خودش هم در آن چند سالی که هم‌نَفَس پهلوانان زورخانه ورزش کرده بود، شبیه آنها شده بود و آن گود مقدس، حس ظلم‌ستیزی، حمایت از مظلومان و دفاع از نوامیس را در وجودش تقویت کرده بود: «حاج قاسم یک‌بار تعریف می‌کرد در سال 54 برای حمایت از یک خانم بی‌دفاع، پاسبان رژیم پهلوی را کتک زده! ماجرا از این قرار بود که قاسم که آن موقع یک جوان 19ساله بود و در هتل «کسری» در شهر کرمان کار می‌کرد، در روز عاشورا با یک صحنه ناراحت‌کننده مواجه می‌شود.یک پاسبان شهربانی در خیابان برای دختر خانم بی‌حجابی ایجاد مزاحمت می‌کند و دختر هم که دستش به جایی نمی‌رسید، با گریه از آن محل دور می‌شود. این موضوع خیلی برای سردار سنگین می‌آید، خصوصاً چون در روز بزرگی مثل عاشورا اتفاق افتاده بود. اینطور می‌شود که حاج قاسم با پسرعمویش - احمد سلیمانی که بعدها شهید شد - قرار می‌گذارند این کار مأمور شهربانی را بی‌جواب نگذارند و او را ادب کنند.
بنابراین در یک موقعیت مناسب، سراغ آن پاسبان می‌روند و او را به سزای کار زشتش می‌رسانند. سردار به لطف آمادگی بدنی که داشته، با اجرای فن جفت‌پا روی کمر پاسبان بی‌ادب، او را نقش زمین می‌کند و بعد، به‌سرعت به هتل برمی‌گردند. ولوله‌ای به پا می‌شود. ماموران شهربانی که خبردار شده بودند، خودشان را به آنجا می‌رسانند و با اطلاعاتی که سر صحنه کسب کرده بودند، می‌ریزند داخل هتل تا آن جوانان به‌ظاهر خلافکار را دستگیر کنند. اما ازآنجاکه قاسم و پسرعمویش با زیرکی زیر تخت یکی از اتاق‌های هتل پنهان شده بودند، دست ماموران به آن‌ها نمی‌رسد...»
اگر مدام بگوییم او بی‌حجاب و این باحجاب است یا اصلاح‌طلب و اصولگراست، چه کسی می‌ماند؟قاسم سلیمانی از جوانی به میانسالی و موسپیدی رسید و در فراز و نشیب‌های جنگ با دشمن متجاوز بعثی، مقابله با اشرار در شرق کشور و جنگ با داعش، گوهر وجودش هر روز بیشتر صیقل خورد و در آن کوره حوادث و امتحان‌های بزرگ، آرام‌آرام شد فرمانده قلب مردمی که همیشه تاریخ، دنبال قهرمانانی از جنس خودشان بودند.سردار دل‌ها هرکجا که قدم می‌گذاشت، از مردم می‌گفت و ولی‌نعمت بودن‌شان. از مردم دم می‌زد و از حفظ کرامت‌شان. از مردم می‌گفت و همه را برحذر می‌داشت از رنجاندن‌شان، تقسیم‌بندی‌شان به این و آن، و راندن‌شان از انقلاب.
با همین نگاه هم بود که در اوج غائله سیاه داعش و بعد از شهادت دلخراش و مظلومانه محسن حججی، در مرداد سال 96 در اجلاس روز جهانی مسجد حاضر شد و آن جملات طلایی را برای فرداهای تعیین‌کننده ایران عزیز به یادگار گذاشت و گفت: «اینکه در جامعه مدام بگوییم او بی‌حجاب و این باحجاب است یا اصلاح‌طلب و اصولگراست، پس چه کسی می‌ماند؟ اینها همه مردم ما هستند. آیا همه بچه‌های شما متدین‌اند؟ آیا همه مثل هم هستند؟ نه. اما پدر، همه اینها را جذب می‌کند. جامعه هم، خانواده شماست. اینکه بگوییم من هستم و بچه‌های حزب‌اللهی خودم، اینکه نمی‌شود حفظ انقلاب...»*(عکس،‌تزیینی است)
فکر نمی‌کردم با من عکس بگیرید...دفتر خاطرات خانواده، دوستان و همرزمان، پر از شواهدی است که نشان می‌دهد حاج قاسم، خودش قبل از هرکس دیگری، عامل به این حرف‌ها بود و در هر موقعیتی تلاش می‌کرد با محبت به تمام اقشار جامعه، خانواده بزرگ ایران را در کنار هم حفظ کند. یکی از همراهان سردار، در وصف یکی از این موقعیت‌ها اینطور می‌گوید: «حاج قاسم برای سخنرانی به یک مراسم دعوت شده بود. بعد از پایان مراسم، محافظان سعی داشتند ایشان را به‌سرعت به خودرو برسانند، غافل از اینکه بیرون سالن، جمعی چشم‌انتظار رسیدن حاجی بودند. با نشستن حاج قاسم در خودرو، خیال محافظان راحت شد اما با آن چهره‌های درهم‌رفته مردم پشت شیشه، خیال سردار دل‌ها اصلا راحت نبود؛ آخه حاج قاسم اهل نه گفتن به مردم نبود. حاجی وقتی دید آن جمع مشتاق، دوست دارند با او عکس یادگاری بگیرند، بی‌توجه به پروتکل‌های امنیتی، از ماشین پیاده شد و رو به دوربین آنها لبخند زد. اما این تازه شروع ماجرا بود. همین‌که روی صندلی جاگیر شد و در ماشین را بست، گروه دیگری از راه رسیدند و با اصرار دوباره پیاده‌اش کردند. عکس آنها هم با لبخند حاجی، زیبا شد.*(دختران کم‌حجاب حاج قاسم در مراسم تشییعش)
راننده می‌خواست حرکت کند که چشم حاج قاسم به یک نفر دیگر افتاد که از پشت شیشه، دستش را به نشانه درخواست بلند کرده بود. آن بیرون، یک خانم با حجاب نامناسب، می‌خواست با حاجی عکس یادگاری بگیرد. دیگر طاقت محافظان، طاق شده بود. اما حاج قاسم به خاطر آن خانم هم از ماشین پیاده شد و با گشاده‌رویی با او هم عکس گرفت. بیشتر از همه، خود آن خانم از حرکت سردار غافلگیر شده بود. اینطور بود که هیجان‌زده و من‌من‌کنان گفت: باور نمی‌کردم با من عکس بگیرید. و در همان حال که حاجی لبخندبرلب سوار ماشین می‌شد، ادامه داد: «از امروزسعی می‌کنم حجابم را درست کنم...»*(خوشحالی و تعجب مردم از حضور حاج قاسم در اتوبوس فرودگاه)
شما واقعا آقای سلیمانی هستید؟!مردمداری، ویژگی برجسته حاج قاسم بود. سردار متعلق به هیچ گروه سیاسی نبود و به تمام قشرهای مردم با نگاه‌های مختلف سیاسی و اعتقادی، علاقه قلبی داشت. روایت زینب سلیمانی، دختر حاج قاسم که شاهد مصادیق فراوانی از این روحیه پدرش بوده، در این زمینه خواندنی است: «یک بار من و حاج قاسم با هم به مشهد رفته بودیم که در برگشت، در هواپیما اتفاق جالبی افتاد. ما بعد از قسمت فرست کلاس، در ردیف جلو نشسته بودیم. حاج قاسم هیچ‌وقت در قسمت فرست کلاس هواپیما نمی‌نشستند. سوار خودروی vip زیر هواپیما هم نمی‌شدند. گهگاه ماشین vip هم دنبال ایشان می‌فرستادند اما ایشان سوار نمی‌شدند. دایشان می‌کردند که حاج آقا تشریف بیاورید اما حاج قاسم، اعتنا نمی‌کردند. مثل مردم، سوار همان اتوبوس فرودگاه می‌شدند. می‌گفتند: من دوست دارم مردم را ببینم و برایشان مفید باشم. دوست دارم در همین چند دقیقه همراهی در اتوبوس، اگر بتوانم، مشکلی از مردم حل کنم.آن روز هم در هواپیما، درقسمت عادی نشستیم. در ردیف اول، بابا نشسته بودند. من در کنارشان بودم و در کنار من هم، یک خانم نشسته بودند؛ خانمی که حجابشان یک مقدار کم بود. پرواز آن روز چیزی حدود 40 دقیقه تاخیر داشت و همین باعث شد آن خانم زیر لب شروع به گلایه و شکایت کند. می‌گفت: همه کارهای این مملکت، مشکل داره. پروازهاشون هم همیشه تاخیر داره.*(حاج قاسم در حال مطالعه در هواپیما)
بابا در تمام آن مدتی که آن خانم داشت از وضعیت کشور گله می‌کرد، مشغول کتاب خواندن بودند. هواپیما که بلند شد، بابا دست در جیب‌شان کردند، چند تا شیرینی بیرون آوردند، به طرف من گرفتند و گفتند: به این خانم تعارف کن. من هم شیرینی‌ها را در دستمال تمیزی گذاشتم و به آن خانم تعارف کردم. آن خانم نگاهی به ظاهر من کرد و وقتی دید یک خانم محجبه چادری هستم، خوشش نیامد و گفت: نه، مرسی! [این را هم بگویم که] آن خانم هنوز بابا را نشناخته بود. یعنی هنوز اصلا چهره ایشان را ندیده بود.
گذشت تا اینکه خلبان پرواز آمد و به بابا خوشامد گفت و دعوت کرد ایشان به کابین خلبان برود. بابا تشکر کردند و گفتند: نه. دارم مطالعه می‌کنم و... اینجا بود که آن خانم کناردستی من تازه متوجه شد ایشان، قاسم سلیمانی هستند... مدام نگاه می‌کرد که مطمئن شود واقعا خود آقای سلیمانی است یا مثلا بدل اوست و ماجرا یک شوخی است. بالاخره بابا خم شدند و خطاب به ایشان گفتند: حال شما خوبه دخترم؟ خانم که خیلی شوکه شده بود، گفت: خیلی ممنون. بابا گفتند: شنیدم شما داشتید گله می‌کردید...بابا که سر صحبت را باز کردند، آن خانم هم مشتاق شد حرف بزند. اینطور بود که شروع کرد به انتقاد از اینکه چرا وضعیت کشور اینجوریه و...؟ حاج قاسم در جواب آن خانم گفتند: شما باید بدونید اگر در کشور ما ضعف و کمبود و اشتباهی وجود داره، اینها گردن منِ مسئول کشوره، نه مقام معظم رهبری. آقا، همیشه نگران مردم هستن و دغدغه آنها رو دارن. ایشان تنها فردی هستن که یک تنه ایستادن و دارن مشکلات این مملکت رو حل می‌کنن...*(عکس، تزیینی است)
صحبت‌های بابا و آن خانم تا آخر پرواز ادامه داشت. کار به جایی رسید که وقتی هواپیما در تهران نشست، طرز فکر آن خانم خیلی تغییر کرده بود. موقع خداحافظی گفت: من می‌خوام این صحبت‌ها رو به دوستانم منتقل کنم. بگم من آقای سلیمانی رو دیدم و ایشون این حرف‌ها رو گفتن. ولی ممکنه دوستانم باور نکنن آقای سلیمانی در هواپیما بودن و... اینجا بود که بابا تسبیح‌شان را به این خانم هدیه دادن و گفتن: برای اینکه باور کنن، این تسبیح رو نشون‌شون بدید...»
من، همان دختر کم‌حجاب حاج قاسم هستماین، یک واقعیت انکارنشدنی است که دختران کم‌حجاب حاج قاسم، همه‌جا در کنار ما هستند و درست جایی که کسی فکرش را نمی‌کند، وارد میدان می‌شوند و هویت اصیل خود را به رخ همه می‌کشند؛ مثل دختری که در راهپیمایی 13 آبان سال 1401 و درست در اوج اغتشاشات فتنه زن، زندگی، آزادی، یک‌تنه شده بود میان‌دار جمع بانوان انقلابی. هیچ‌کس به حجاب نصفه و نیمه‌اش نگاه نمی‌کرد. او فریاد می‌زد و بقیه تکرار می‌کردند: «زن، زندگی، شهادت/ فدایی ولایت»، «به اسم آزادی زن/ به ممکلت ضربه نزن».
18:49 - 12 دی 1404
نظرات کاربران
ارسال به صورت ناشناس
اخبار داغ