ماجرای حضور عجیب در میان نیروهای دشمن!

کلامِ سلیمانی جادو داشت انگار، رزمنده لرزِ تنش را نادیده گرفت، غذایش را سرکشید، دندان فشرد روی هم و راه افتاد به سمتِ لودرهایی که چند ده‌متر آنطرف تر خوابیده بودند.

خلاصه خبر
فارس - خط رهبری: سه‌راهی مرگ، بوی مرگ می‌داد. قدم که بر زمینش می‌گذاشتی هر لحظه امکان داشت گلوله‌ای سینه‌ات را بدرد، این را همه می‌دانستند به خاطرِ همین خیلی‌ها جگر نداشتند در آن حوالی رفت و آمد کنند. قصه‌ی قاسم سلیمانی اما متفاوت بود، او در حوالی سه‌راهی مرگ سنگری داشت برای کمین.
شبی سرد، یکی از رزمنده‌ها به سنگرِ کمین رفت تا در کنار سلیمانی باشد، سلیمانی دوربین به دستش داد و اشاره زد به رو به رو، مرد چشم که روی دوربین گذاشت قلبش هری ریخت. انگار تمامِ لشکر صدام مقابلش بودند. رزمنده خودش را جمع و جور نکرده بود که سلیمانی پیشنهادی داد:«دلت می‌خواد بریم اونطرف؟ شام رو با عراقی‌ها بخوریم؟» لبخند سستی روی لب‌های رزمنده نقش بست، خواست بپرسد:«با من شوخی می‌کنی حاجی؟» اما خودش را از تک و تا نیانداخت و جواب داد:«بریم.» سلیمانی سر تکان داد:«فقط حواست باشه به هیچ وجه حرف نزنی، بفهمن ایرانی هستیم کار تمومه.»
ساعتِ ده شب، میانِ ظلمات و سکوتِ وهم‌آور منطقه حاج قاسم سلیمانی و رزمنده نرم و آرام با دلی که لبالب بود از واهمه و اضطراب وارد اردوگاه دشمن شدند، سلیمانی پیش می‌رفت و رزمنده شانه به شانه‌اش قدم برمی‌داشت، لازم به سر چرخاندن و چشم گرداندن نبود، بعثی‌ها همه جا بودند. پشتش، بغلِ دستش و صدایشان توی گوشش بود، رزمنده حس می‌کرد گرمای نفس‌هایشان را حس می‌کند و هر لحظه ممکن است قلبش از سینه بیرون بیافتد.
کمی جلوتر بعثی‌ها صف بلندبالایی تشکیل داده بودند، بوی خوشِ غذای پخته، زیرِ دماغ رزمنده زد و دلش ضعف رفت. کاسه‌ی غذا را گرفتند و چمباتمه زدند روی زمین، اما نگاه سلیمانی گره خورد به لودرها. رزمنده اولین قاشق غذا را به دهان گذاشت و سلیمانی سر به گوشش نزدیک کرد:«تو که راننده لودری، می‌تونی یکی از این لودرها رو برداری؟»
چشم‌های رزمنده از حدقه بیرون زد، لب‌های خشکش را فشرد روی هم:«مگه میشه؟»و شنید:«امکانش رو خدا برامون درست می‌کنه.»کلامِ سلیمانی جادو داشت انگار، رزمنده لرزِ تنش را نادیده گرفت، غذایش را سرکشید، دندان فشرد روی هم و راه افتاد به سمتِ لودرهایی که چند ده‌متر آنطرف تر خوابیده بودند. در میان لودرهای کارکرده و اسقاطی، یک لودر نو بود؛ آنقدر نو که بیلش رنگ خاک ندیده بود، اما لودر سوئیچ نداشت. سلیمانی، مشکل را از چشمان رزمنده خواند و نجوا کرد:«توی کیسه آخر پشت سر صندلی، سوئیچ هست» بعد پرید بالا، روی صندلی شاگرد نشست و صدای محمکش در فضای لودر پیچید:«حرکت کن.»
عرق از تیره کمر رزمنده سر خورد پایین، بسم‌الله گفت و سوئیچ را چرخاند، از خاکریز اول و دوم که گذشتند صدای شلیک عراقی‌ها بالا گرفت. رزمنده ذوق زده خندید:«دستشون دیگه به ما نمی‌رسه.» و زل زد به چشمان درخشان سلیمانی. صبح روز بعد رادیو لندن اعلام کرد:«قاسم سلیمانی به عراق آمد، یک دستگاه لودر برداشت و برد!»
«شهید سلیمانی، هم شجاع بود، هم با تدبیر بود؛ صِرف شجاعت نبود؛ بعضی‌ها شجاعت دارند امّا تدبیر و عقل لازم برای به کار بردن این شجاعت را ندارند. بعضی‌ها اهل تدبیرند امّا اهل اقدام و عمل نیستند، دل و جگر کار را ندارند. این شهید عزیزِ ما هم دل و جگر داشت -به دهان خطر میرفت و ابا نداشت؛ نه فقط در این حوادث این روزها، [بلکه] در دوران دفاع مقدّس هم در فرماندهی لشکر ثارالله همین جوری بود؛ خودش و لشکرش- هم با تدبیر بود؛ فکر میکرد، تدبیر میکرد، منطق داشت برای کارهایش. با اخلاص بود؛ این ابزار شجاعت و ابزار تدبیر را برای خدا خرج میکرد؛ اهل تظاهر و ریا و مانند اینها نبود. اخلاص خیلی مهم است.»بیانات در دیدار مردم قم ۱۳۹۸/۱۰/۱۸#خط_رهبری #حاج_قاسم #شهید_سلیمانی #ایرانمرد
17:33 - 12 دی 1404
نظرات کاربران
ارسال به صورت ناشناس
اخبار داغ