صلحی که میکُشد؛ عاقبت ادعای ثباتسازی در سیاست خارجی غرب
غرب سیاست خارجی خود را با بستهبندی پرزرقوبرق صلح و ثبات جهانی عرضه میکند، اما آنچه در میدانهای واقعی غرب آسیا دیده میشود، مجموعهای از مداخلات ویرانگر، بیثباتسازی هدفمند و بحرانهای انسانی است که صلح را از معنا تهی کردهاند.
خلاصه خبر
گروه دیدهبان غرب: تحولات ماههای اخیر در غرب آسیا بار دیگر نشان داد که سیاست خارجی غرب، بهویژه ایالات متحده و متحدانش، همچنان بر مدار مداخله و اعمال قدرت سخت میچرخد. ادامه حمایت سیاسی، تسلیحاتی و رسانهای واشنگتن از عملیات نظامی رژیم صهیونیستی در غزه، در حالی که تصاویر کشتار غیرنظامیان و ویرانی کامل زیرساختها جهان را درنوردیده، تازهترین نمونه از تناقض میان ادعای صلح و واقعیت سیاستورزی غرب است. همزمان، افزایش حضور نظامی آمریکا در آبهای منطقه، استقرار پایگاههای جدید و بازتعریف تهدیدات امنیتی، نشان میدهد که منطق «ثباتسازی» هنوز پوششی برای مداخله است، نه جایگزین آن.این وضعیت، استثنا نیست؛ بلکه ادامه یک الگوی تاریخی است که دهههاست غرب آسیا را به آزمایشگاه سیاست خارجی غرب تبدیل کرده است. الگویی که در آن، صلح نه یک هدف مستقل، بلکه ابزاری برای مشروعیتبخشی به مداخله تلقی میشود.
صلح بهعنوان پوشش قدرتدر ادبیات رسمی غرب، صلح مفهومی انعطافپذیر است؛ گاهی به معنای نبود جنگ میان قدرتهای بزرگ تعریف میشود و گاهی بهعنوان نتیجه مداخله نظامی معرفی میگردد.این تعریف گزینشی، به سیاستگذاران غربی اجازه میدهد هرگونه اقدام نظامی را ذیل عنوان «حفظ صلح» توجیه کنند، حتی اگر پیامد مستقیم آن، تخریب یک کشور باشد.در این چارچوب، جنگ پیشگیرانه، تحریم اقتصادی و حتی تغییر رژیم، نهتنها ناقض صلح محسوب نمیشوند، بلکه ابزار تحقق آن معرفی میشوند. این وارونگی مفهومی، یکی از ستونهای اصلی سیاست خارجی آمریکاست؛ جایی که امنیت، نه بر اساس رفاه ملتها، بلکه بر مبنای حفظ منافع و برتری تعریف میشود.غرب آسیا، بهدلیل موقعیت ژئوپلیتیک، منابع انرژی و حساسیتهای امنیتی، بیش از هر منطقه دیگری قربانی این تعریف شده است. صلحی که از بیرون تحمیل شود، بدون درک واقعیتهای اجتماعی و تاریخی منطقه، عملاً به ضد خود تبدیل میشود.
مداخله و فروپاشی ساختاریتجربه عراق، افغانستان و لیبی نشان میدهد که مداخلات غربی، اغلب به فروپاشی ساختار دولتها انجامیده است. در عراق، انحلال ارتش و نهادهای حکمرانی پس از اشغال، خلأ امنیتی عمیقی ایجاد کرد که زمینهساز گسترش خشونتهای فرقهای و ظهور گروههای افراطی شد. این فروپاشی، نتیجه مستقیم تصمیمهایی بود که نه برای بازسازی، بلکه برای بازطراحی قدرت اتخاذ شدند.در افغانستان نیز، دو دهه حضور نظامی آمریکا با وعده دموکراسی و ثبات، در نهایت به خروجی شتابزده و رها کردن کشوری بحرانزده انجامید. ساختار سیاسی که با تکیه بر حضور خارجی شکل گرفته بود، بدون آن دوام نیاورد و بار دیگر نشان داد که ثبات تحمیلی، پایدار نیست.لیبی شاید نماد عریانتر این الگو باشد؛ کشوری که با مداخله ناتو از هم پاشید و سپس به حال خود رها شد. نبود برنامه مشخص برای دوران پس از مداخله، نشان داد که هدف اصلی، حذف یک بازیگر سیاسی بود، نه ساختن صلحی پایدار. نتیجه، کشوری چندپاره و بیثبات است که هنوز هم میدان رقابت قدرتهای خارجی محسوب میشود.
محور آمریکایی ـ عبری و استاندارد دوگانهتحلیل سیاست خارجی غرب در غرب آسیا بدون توجه به پیوند راهبردی آمریکا و رژیم صهیونیستی ناقص است. این محور، یکی از مهمترین عوامل بازتولید بیثباتی در منطقه است. حمایت بیقید و شرط واشنگتن از تلآویو، حتی در شرایطی که بحران انسانی به اوج میرسد، نشاندهنده وجود استانداردی دوگانه در تعریف صلح و حقوق بشر است.در این چارچوب، امنیت اسرائیل بهعنوان خط قرمز مطلق تعریف میشود، در حالی که امنیت و جان میلیونها فلسطینی و دیگر ملتهای منطقه، به متغیری قابل چشمپوشی تبدیل میگردد. این عدم توازن، نهتنها صلح را تقویت نکرده، بلکه به تعمیق خشم، بیاعتمادی و چرخه خشونت انجامیده است.از منظر این محور، هرگونه مقاومت در برابر اشغال و مداخله، تهدید تلقی میشود و سرکوب آن، دفاع مشروع نام میگیرد.این منطق، مفاهیم بنیادین حقوق بینالملل را تهی کرده و راه را برای عادیسازی خشونت هموار ساخته است.
بحران انسانی و سکوت هدفمندیکی از پرهزینهترین پیامدهای سیاست خارجی غرب، بحرانهای انسانی گستردهای است که اغلب در حاشیه تحلیلهای رسمی قرار میگیرند. تحریمهای اقتصادی، محاصرههای طولانیمدت و جنگهای نیابتی، زندگی غیرنظامیان را مستقیماً هدف قرار میدهد، اما در روایت غربی، این پیامدها یا ناگزیر معرفی میشوند یا بهکلی نادیده گرفته میشوند.غزه امروز، نماد این سکوت هدفمند است؛ جایی که تخریب بیمارستانها، قطع آب و برق و محاصره کامل، با ادبیات امنیتی توجیه میشود. این وضعیت نشان میدهد که در سیاست خارجی غرب، انسان اغلب قربانی معادلات ژئوپلیتیک میشود.بحرانهای انسانی، نه خطای محاسباتی، بلکه نتیجه طبیعی سیاستهایی هستند که ثبات را نه در رفاه ملتها، بلکه در کنترل و مهار تعریف میکنند.در نهایت کارنامه سیاست خارجی غرب در غرب آسیا نشان میدهد که مداخله به نام صلح، اغلب به بیثباتی و فاجعه انجامیده است. صلح صادراتی غرب، بیش از آنکه مبتنی بر گفتوگو و احترام به واقعیتهای بومی باشد، ابزاری برای حفظ برتری و مدیریت بحران است. تا زمانی که این منطق تغییر نکند، غرب آسیا همچنان هزینه سیاستهایی را خواهد پرداخت که صلح را به شعار و مداخله را به راهبرد تبدیل کردهاند.
برای دنبالکردن تحلیلها و گزارشهای مرتبط با حوزه غربشناسی، رسانه های معاند، پهلوی، اپوزیسیون و گروهکهای ضدانقلاب به صفحه «دیدهبان غرب» مراجعه کنید.
17:56 - 12 دی 1404
نظرات کاربران








