مهندسی شورش مسلحانه با هدف تجزیه ایران در اندیشکدههای آمریکا
اندیشکدههای وابسته به صهیونیسم در آمریکا پس از جنگ 12روزه و پیش از آن، همواره در جهت اجرای آشوب و شورش مسلحانه در داخل ایران، طراحیهای خود را ارائه کردهاند. بررسی گزارشات و پیشنهادات اخیر اندیشکدهها از یک طراحی سه بخشی در این جهت پرده برمیدارد.
خلاصه خبر
گروه تحلیل بینالملل - ناآرامیهای اخیر در ایران را نمیتوان صرفاً بهعنوان اعتراضات مقطعی یا واکنشهای خودجوش اجتماعی تفسیر کرد. بررسی روندهای رسانهای، تحلیلی و سیاستگذاری در آمریکا و اسرائیل نشان میدهد این تحولات در چارچوب یک طراحی چندمرحلهای و از پیش برنامهریزیشده قابل فهم است؛ طراحیای که از جنگ ادراکی پس از ناکامی نظامی آغاز شده، با اصرار بر تداوم فشار و آمادگی برای اقدام مجدد ادامه یافته و نهایتاً به تلاش برای تبدیل مطالبات اجتماعی به بیثباتی داخلی رسیده است. این گزارش میکوشد با مرور این سه پرده، تصویر دقیقتری از منطق پشتصحنه ناآرامیهای اخیر ارائه دهد.پرده اول: دستاوردسازی و مشروعیت بخشی به تجاوز نظامیدر ماههای پس از تجاوز نظامی ائتلاف آمریکا و اسرائیل به ایران، یک جریان منسجم رسانهای ـ سیاستی در آمریکا مشغول به کار بوده، تا در ادراک عمومی از نتایج واقعی این حمله اعوجاج ایجاد کند. در حالی که حتی ارزیابیهای رسمی نشان میدادند این اقدام نه به انهدام توان هستهای ایران انجامیده و موازنه راهبردی را به سود واشینگتن تغییر نداد، اما تلاش گستردهای آغاز شد تا ناکامی عملیاتی جای خود را به روایتی پیروزمندانه بدهد.یکی از عناصر کلیدی این زمینه، تلاش آشکار برخی حلقههای قدرت در آمریکا برای تصویرسازی از حمله نظامی این کشور به تأسیسات هستهای ایران بهعنوان یک «دستاورد استراتژیک» برای دولت ترامپ بود. در ادبیات رسانهای و تحلیلی نومحافظهکاران و صهیونیسم آمریکایی، از جمله در مؤسسه امریکن اینترپرایز، این اقدام بهگونهای بازنمایی شد که در نتیجه این حمله، برنامه هستهای ایران را نابود شده و ترامپ بهعنوان فرماندهای مؤثر در مهار «تهدید تهران» معرفی میشود.
هدف راهبردی این روایت رسانهای آن است تا فشار و تهدید نظامی علیه ایران را مشروعیت ببخشد و ناکامی مذکور را از افکار عمومی پاک کند. در این چارچوب، تبلیغ «موفقیت» حمله ۲۰۲۵ قرار بود هم در عرصه داخلی آمریکا و هم در محافل بینالمللی حسِ مشروعیتِ استفاده از زور را تقویت کند و منطق اقدامات تهاجمی بیشتر را توجیه نماید. چنین بازنماییای، در کنار تأکید بر تهدید «هستهای» ایران، به منتقدان و تحلیلگران محافظهکار این امکان را داد تا تصمیمات راهبردی و نظامی آمریکا را نهتنها دفاعی بلکه پیروزمندانه جلوه دهند، حتی اگر تحلیلهای مستقل و ارزیابیهای اطلاعاتی دیگر درباره اثرگذاری واقعی حملات اختلاف نظر داشته باشند.پرده دوم: حمایت از همراهی با حمله مستقیم اسرائیل به ایرانپس از جنگ 12 روزه، نهتنها پروژه فشار و تقابل متوقف نشد، بلکه وارد مرحلهای عمیقتر و هدفمندتر گردید. در این مقطع، جریان نومحافظهکار و شبکه لابی صهیونیستی در آمریکا، بهصراحت بر این گزاره پافشاری کردند که «نخستین تجاوز نظامی به ایران، برای تحقق اهداف نهایی کفایت لازم را نداشت». از نگاه این جریان، آنچه در میدان محقق نشد، باید در فاز بعدی با آمادگی بیشتر، طراحی عملیاتی دقیقتر و حفظ گزینه اقدام نظامی جبران شود. به همین دلیل، بلافاصله پس از پایان جنگ، تولید ادبیات کارشناسی جدیدی آغاز شد که محور مشترک آن «جلوگیری از بازسازی توان ایران»، «حفظ دستاوردهای حمله» و «آمادهسازی برای ضربات تکمیلی» بود. این ادبیات، عملاً تلاش دارد تجاوز نظامی را از یک رویداد مقطعی به «یک روند باز و قابل تکرار» تبدیل کند و افکار عمومی و نهادهای تصمیمساز را برای پذیرش مرحله بعدی درگیری آماده سازد. در ادامه مستندات این تلاش ارائه میشود.
مؤسسه واشنگتن: تثبیت منطق «اقدام تکمیلی» در ادبیات پساجنگدر خروجیهای مؤسسه واشنگتن بلافاصله پس از جنگ دوازدهروزه، یک چارچوب مشترک بهروشنی قابل تشخیص است: حمله نخست به ایران «پایان کار» تلقی نمیشود، بلکه آغازی برای مدیریت مرحلهایِ تقابل است. گزارش «پس از بمباران: گزینههای هستهای ایران» با برجستهسازی وضعیت «آسیبپذیری موقت» ایران، این گزاره را تثبیت میکند که پنجرهای زمانی برای تحمیل اراده وجود دارد و اگر نشانهای از احیا یا جهش دیده شود، اقدام مجدد نهتنها ممکن بلکه موجه است. در همین راستا، یادداشت «حمله آمریکا به سایتهای هستهای ایران: پیامدها برای اسرائیل، منطقه و سیاست آمریکا» ورود مستقیم واشینگتن به میدان را واجد معنا و پیامد راهبردی معرفی میکند و از آن، منطق بازدارندگیای میسازد که شرط بقای آن «حفظ قابلیت تکرار ضربه» است؛ یعنی بازدارندگی نه بهعنوان تهدید انتزاعی، بلکه بهمثابه آمادگی عملیاتیِ دائمی.این چارچوب در دو خروجی دیگر به سطح سیاستگذاری ارتقا مییابد. «پس از عملیات چکش: فرصتها و ریسکهای پساجنگ برای سیاست آمریکا در خاورمیانه» حمله به ایران را «نقطه عطف» میخواند و از شکلگیری قواعد جدید در هماهنگی تهاجمی آمریکا و اسرائیل سخن میگوید؛ قواعدی که در آن، واشینگتن عملاً «مالکیت سیاست پیشگیری» را بر عهده میگیرد و استمرار تهدید یا اقدام را به یک هنجار تبدیل میکند. همزمان، «بازگشت به میز: توصیههایی برای مذاکره با ایران» با صورتبندی احیای برنامه هستهای بهعنوان «نقض آتشبس»، بستر حقوقی ـ سیاسی لازم برای اقدام مجدد را فراهم میسازد؛ به این معنا که هر حرکت ایران بهسوی بازسازی، از پیش بهعنوان عبور از خط قرمز تعریف میشود.
در مجموع این خروجیها، بهصورت منسجم نشان میدهد چگونه ادبیات کارشناسیِ پساجنگ، تجاوز نظامی را از یک واقعه محدود به روندی باز، قابل تکرار و قابل توجیه تبدیل میکند.بنیاد دفاع از دموکراسی: بازتعریف «تهدید پایدار» و ضرورت اقدام تکمیلیدر بنیاد دفاع از دموکراسی (FDD) پس از جنگ 12 روزه، یک روایت منسجم شکل میگیرد که هدف آن جلوگیری از عادیسازی وضعیت پس از تجاوز و تثبیت این گزاره است که جنگ، تهدید ایران را از میان نبرده است.در یادداشت «ایران بهشدت تضعیف شده اما همچنان تهدید منطقهای است»، تضعیف ایران نه بهعنوان نقطه پایان، بلکه بهمثابه فرصتی گذرا صورتبندی میشود که اگر مدیریت نشود، میتواند به بازتولید توان و بازگشت تهدید منجر شود؛ از اینرو، سیاست پساجنگ باید بر مهار فعال و جلوگیری از احیا متمرکز بماند. گزارش «ارزیابی پساضربه: گلوگاههای اصلی در زنجیره تأمین برنامه هستهای ایران» این منطق را یک گام جلوتر میبرد و با شناسایی نقاط آسیبپذیر، بهطور ضمنی مبنای نظری و عملی برای اقدامات تکمیلی علیه این گلوگاهها را فراهم میسازد. در نهایت، گزارش «نیمسال پس از عملیات شیر خیزان: تهدید موشکی بالستیک ایران دوباره اوج میگیرد» با تأکید بر بازگشت تدریجی توان موشکی، استدلال میکند که توقف در نقطه کنونی به معنای از دستدادن دستاوردهای جنگ است و تنها راه حفظ این دستاوردها، تداوم فشار و حفظ آمادگی برای اقدامات بازدارنده و عملیاتی جدید است. مجموع این سه متن، بهروشنی نشان میدهد که بنیاد دفاع از دموکراسیها در پی آن است که جنگ را مرحلهای ناکامل معرفی کرده و ضرورت ادامه مسیر تقابل را در سطح کارشناسی تثبیت کند.
پرده سوم: تجهیز عناصر نفوذی و به آشوب کشاندن مطالبات متعارف مردمی در این مرحله فشار بیرونی، از سطح تهدید و اقدام نظامی فراتر رفته و بهصورت هدفمند به درون جامعه ایران سرریز میشود. در این راستا، راهبرد آمریکایی–اسرائیلی بر این اصل استوار است که هرگونه اعتراض یا مطالبه عمومی، بهجای آنکه به مسیر اصلاح، پاسخگویی و مشارکت سازنده مردم در حکمرانی منتهی شود، به سمت تشنج، بیثباتی و در نهایت آشوب هدایت گردد. در چنین چارچوبی، مطالبات اجتماعی به متغیر امنیتی تبدیل میشوند؛ متغیری که هم روند اصلاح امور را مختل میکند و هم هزینه تصمیمگیری و تمرکز راهبردی حاکمیت را افزایش میدهد. این وضعیت، بستر لازم را برای عملیاتهای ادراکی، خرابکارانه و امنیتی فراهم میسازد و بهتدریج امکان عبور از فشار غیرنظامی به اقدام مستقیم علیه اهداف داخل ایران را مهیا میکند. بررسی خروجیهای اندیشکدههای آمریکایی و اسرائیلی نشان میدهد که این الگو بخشی از یک طراحی آگاهانه و مرحلهبندیشده است که بیثباتسازی تزریقی در داخل ایران را مکمل فشار خارجی و پیشدرآمد فازهای سختتر تقابل تعریف میکند. به مستندات زیر توجه فرمایید.در بنیاد دفاع از دموکراسی در چند سال گذشته، «فشار حداکثری چندلایه» بهعنوان یک راهبرد پیوسته و فراتر از تحریم صرف صورتبندی میشود؛ راهبردی که در آن، تضعیف کارآمدی حکمرانی از مسیر تشدید فشارهای اقتصادی، اجتماعی و روانی مکمل تهدید نظامی تلقی میگردد. در این چارچوب، اعتراضات اجتماعی نه بهمثابه روندی اصلاحمحور، بلکه بهعنوان «اهرم فشار داخلی» بازنمایی میشوند که میتوانند ظرفیت تصمیمگیری راهبردی تهران را فرسوده کنند، مسیر اصلاحات تدریجی را مسدود سازند و هزینههای حکمرانی را افزایش دهند.
این نوع صورتبندی، عملاً نارضایتیهای اجتماعی را به بخشی از جعبهابزار فشار خارجی تبدیل میکند؛ جایی که بیثباتی کنترلشده در داخل، همزمان مشروعیتبخش تداوم تحریمها و تسهیلکننده گذار به فازهای سختتر تقابل معرفی میشود. در تحلیلیها و پیشنهادات شورای آتلانتیک طی سالهای اخیر، بهویژه در پرونده ایران، مفاهیمی مانند «تابآوری جامعه مدنی»، «توانمندسازی کنشگران اجتماعی» و «فشار از پایین» بهصورت پیوسته ترویج شدهاند. اگرچه این ادبیات در ظاهر با زبانی نرم، حقوقبشری و توسعهمحور بیان میشود، اما با کمک پیوست نفوذی این شورای در داخل ایران غالباً به الگوهایی منتهی میگردد که کارکرد آنها فراتر از اصلاحخواهی است. در این مدلها، اعتراضات اجتماعی از سطح مطالبات مشخص و قابل حل به سمت تقابل ساختاری و فرسایشی سوق داده میشوند؛ بهگونهای که امکان پاسخگویی تدریجی و اصلاح درونزا تضعیف شده و شکاف دولت–جامعه تعمیق مییابد. این صورتبندی، عملاً با منطق جنگ ادراکی همپوشانی دارد؛ جایی که هدف نه حل مسئله، بلکه تداوم تنش، افزایش هزینه حکمرانی و آمادهسازی افکار عمومی برای فشارهای بیرونی و سناریوهای بیثباتساز است.در گزارشات راهبردی مؤسسه رند، بهویژه در مطالعات مرتبط با «رقابت قدرتهای بزرگ» و «عملیات زیر آستانه جنگ»، ایران بهعنوان یکی از مصادیق مهم بررسی میشود که در آن میتوان ترکیب همزمان فشارهای اجتماعی، اطلاعاتی و اقتصادی را بهکار گرفت.
در این چارچوب، رَند جنگ را صرفاً به معنای درگیری نظامی مستقیم تعریف نمیکند، بلکه آن را یک طیف پیوسته میبیند که از کنشهای نرم، ادراکی و غیرنظامی آغاز شده و در صورت لزوم به فاز سخت میرسد. اعتراضات داخلی در این الگو بهعنوان بخشی از «جعبهابزار غیرنظامیِ پیشادَرگیری» صورتبندی میشوند؛ ابزاری که میتواند تمرکز راهبردی دولت هدف را مختل کند، هزینه حکمرانی را افزایش دهد و قدرت تصمیمگیری در سطوح کلان را فرسوده سازد، بیآنکه لزوماً مسئولیت مستقیم درگیری متوجه بازیگر خارجی شود. این نگاه، اعتراضات اجتماعی را از یک پدیده داخلی و اصلاحپذیر، به مؤلفهای در طراحی فشار ترکیبی و آمادهسازی میدان برای سناریوهای شدیدتر تقابل ارتقا میدهد.جمعبندی: چرا ثبات ملی همواره هدف قرار میگیرد؟برآیند سه پردهای که ترسیم شد نشان میدهد ناآرامیهای اخیر را نمیتوان بهعنوان واکنشهای خودجوش و منفک از یک طراحی کلان تحلیل کرد؛ بلکه این رخدادها حاصل همپوشانی سه فرآیند هدفمند است که طی سالها در اندیشکدهها و محافل سیاستگذاری آمریکایی–صهیونیستی صورتبندی و آمادهسازی شدهاند. در پرده نخست، ناکامی عملیاتیِ تجاوز نظامی علیه ایران با جنگ ادراکی پوشانده شد تا شکست بهعنوان «موفقیت راهبردی» بازتعریف گردد. در پرده دوم، همین جریانها بر ضرورت تداوم فشار، حفظ قابلیت اقدام مجدد و آمادهسازی فازهای بعدی تقابل تأکید کردند و تجاوز نظامی را به یک روند باز و قابل تکرار تبدیل نمودند.
پرده سوم نیز مکمل دو پرده پیشین است؛ جایی که اعتراضات و مطالبات اجتماعی، نه بهعنوان مسیر اصلاح و مشارکت مردم در حکمرانی، بلکه بهمثابه اهرم بیثباتسازی داخلی صورتبندی میشود تا زمینه لازم برای عملیات خرابکارانه، تضعیف تمرکز ملی و در نهایت پیشبرد سناریوهای تجزیهطلبانه فراهم آید.در این چارچوب، ناآرامیهای اخیر را باید نتیجه مهندسی یک عملیات تخریب داخلی دانست که با اتکا به پیوستهای نفوذی و شبکههای وابسته به جریان صهیونیستی در داخل کشور، وارد فاز اجرایی شده است. این طراحی، عامدانه میکوشد مسیر طبیعی و مشروع مطالبهگری را مسدود کند، مطالبات اقتصادی و معیشتی را به خشونت بکشاند و از دل آن، بیثباتی کنترلپذیر تولید نماید. حال آنکه تجربه تاریخی و رفتار اجتماعی مردم ایران بهروشنی نشان داده است که مطالبهگری واقعی در جامعه ایران هرگز متکی بر سلاح، خشونت سازمانیافته یا تخریب نیست. شهروندان ایرانی نه مسلح به سلاح گرماند و نه در بزنگاههای حساس، اصل حفظ تمامیت ارضی و یکپارچگی کشور را مخدوش کردهاند. برعکس، مردم ایران بارها و بهطور مکرر، همراهی خود را با اصل موجودیت کشور و ضرورت ثبات ملی به اثبات رساندهاند؛ امری که دقیقاً به همین دلیل، هدف اصلی پروژههای بیثباتساز خارجی قرار گرفته است.با دنبال کردن صفحه تحلیل بینالملل، از بهروزترین تحلیلها در حوزه سیاست خارجی و روابط بینالملل، با خبر شوید.#اندیشکده#شورای_آتلانتیک#FDD#مؤسسه_واشنگتن#ایران#آمریکا#محور_مقاومت#شورش#آشوب_مدنی#قدرت_موشکی#غرب_آسیا#امریکن_اینترپرایز
20:08 - 12 دی 1404
نظرات کاربران







