خبرگزاری مهر_مجله مهر؛ رؤیا سادات هاشمی: باباها باید در جز به جز خاطرات و سبک زندگی ما باشند گاهی با اعمال قدرت از طریق کنترل تلویزیون برایمان پدری کنند، گاهی با خاموش کردن کولر در چله تابستان حضورشان را اثبات کنند. گاهی با مقایسه قیمت غذاهای رستوران و گفتن این جمله که «همین رو الان اگه مادرتون درست میکرد نصف قیمت در میاومد». وجود آنها یک باید دوست داشتنی در زندگی آدمهاست. گاهی با تشرهای شیرین برای دفاع از مادرها، گاهی با اجازههای پدرانه برای خوشبختی دخترها، گاهی با پشتوانه بودن برای دلگرمی پسرها… دنیا با پدرها جای امنتری است. آدمها کنار باباهایشان عمیقتر میخوابند و شیرینتر رؤیا میبینند. اما همیشه در گوشه و کنار این آب و خاک پدرهایی بوده که در برههای از تاریخ تصمیم گرفتند به جای فرزندشان تفنگهایشان را در آغوش بگیرند تا مبادا خواب جگرگوشههای این سرزمین بوی آشفتگی به خود بگیرد شاید برای همین است که هر سال روز پدر بابا برای عدهای قاب عکسی است روی دیوار یا سنگ مزاری است در گلزار شهدا… پدرهایی که از یک جایی به بعد ترجیح دادند جای زمین از آسمان برای دلبندشان پدری کنند و چشم از آنها برندارند. باباهای شجاع و مهربانی که تا همیشه جایشان در زندگی زمینی بچههایشان خالی است. امسال ۱۳ رجب ولادت مولای متقیان مصادف است با سالروز شهادت حاج قاسم سلیمانی مرد مهربانی که کنار همه حماسهسازیهایش بعد از پایان دفاع مقدس همه تلاشش را میکرد تا فرزندان همرزمان شهیدش تا حد ممکن کمتر جای خالی پدرانش را احساس کنند.؛ شاید برای همین است که اگر پای خاطرات این بچهها بنشینید میتوانید رد پای پدرانه قهرمانی را پیدا کنید که بعد از سیزدهم دی ماه ۱۳۹۸ همگی ازیک چیز حرف میزدند «ما دوباره پدر از دست دادیم.»
فرستاده پدر در شب عروسی پسر
یکی از آرزوهایی که هر آدمی دارد این است که در اتفاقات بزرگ زندگیاش عزیزانش را کنار خودش ببیند. یکی از این مناسبتها جشن ازدواج است. مراسمی که وجود پدرها در آن اوجب واجبات محسوب میشود. برای همین هم اگر لا به لای خاطرات فرزندان شهدا بگردید به خاطره جالبی از خانواده شهید رضایی خواهید رسید، شهیدی که در شب خواستگاری فرزندش به جای خودش همرزمش حاج قاسم را فرستاد. فرزند این شهید میگوید: «قبل از عقد بود که گفتم وقتی پدر نباشد انگار هیچ چیز سرجایش نیست. پشت و پناه نداری… با خودم گفتم: یعنی تمام پسرها و دخترهای شهدای مدافع حرم مثل من هستند؟! وقتی به خواب رفتم در خواب پدرم را دیدم که گفت" من تو را میبینم و به یادت هستم. برای عقدت کسی را به جای خودم میفرستم تا به دیدنت بیاید" تنها کاری که کردم این بود که جمله پدرم را در کاغذی نوشتم و داخل پاکت گذاشتم. باید میدادم به همان کسی که جای پدرم را داشت یعنی حاج قاسم سلیمانی. شب عقد شده بود و همه خوشحال بودند. عمو، عمه، دایی، خاله عروس همه بودند. جای خالی پدرم بیشتر از همیشه نمایان شد. در سالن نشسته بودم که یک نفر با صدای بلند گفت: سلامتی سربازان اسلام صلوات! همه صلوات فرستادند. صدای صلوات را که شنیدم سریع از جا بلند شدم و خود را به در رساندم تا ببینم چه کسی است! مگر میشود؟! خواب میدیدم یا حقیقت بود؟! همینطور پلهها را بالا میآمد و به نگاهم خیره بود. حاج قاسم را بغل کردم و بغضم ترکید، گریه کردم بقیه هم گریه کردند.»
وقتی مرد است و قولش
یکی از بی قراریهایی که خانواده شهدا به آن دچار میشوند این است که پیکر عزیزشان در خاک آرام نگیرد و به آغوش وطن بازنگردد. برای همین آنها تا زمان پیدا شدن دیدار با پیکر شهیدشان در بیتابی و آشفتگی به سر میبرند علی الخصوص اگر این چشم انتظارها کودکان پدر از دست داده باشند. همسر شهید مدافع حرم؛ سعید انصاری در این باره خاطره جالبی از حاج قاسم دارد که میگوید: «آخرین بار که حاج قاسم سلیمانی را ملاقات کردیم. مراسم تقدیر از خانواده شهدای مدافع حرم بود اصلاً خبر نداشتیم که قرار است ایشان هم در مراسم شرکت کنند البته همیشه اینطور بود به دلایل امنیتی حضور ایشان تا لحظه آخر از همه پنهان بود. در همان آخرین دیدار، پسرم حسین، کنار حاج قاسم نشست و من و دخترم زینب روبه رویش. حسین لباس رزم پوشیده بود درست شبیه به لباس پدرش. زینب از حاج قاسم پرسید: "پیکر پدرم کی برمیگرده؟ " چشمان حاج قاسم را نم اشک پر کرد و درحالیکه سعی میکرد اشکهایش را کنترل کند روبه زینب گفت: "به شما قول میدم هر طور شده پیکر پدرتان را برگردانم." حسین و زینب چنان تحت تأثیر جمله او قرار گرفتند که زینب بار دیگر پرسید: "سردار شما مطمئن هستید؟ خیالمون راحت باشه؟ " سردار سلیمانی که حالا نفس عمیقی میکشید زد روی شانه حسین و گفت: "به خواهرت بگو که مطمئن باشه بهزودی نشانی از پدرتان به شما میرسه." از آخرین درخواست بچههایم هنوز ۳ ماه نگذشته بود که در اسفندماه سال گذشته استخوان جمجمه همسرم به خاک وطن بازگشت و زینب و حسینم آرام گرفتند.»
از انتظار ۴ ساعته حاج قاسم پشت در اتاق عمل نوه یک شهید
دختر شهید مغفوری بعد از ابتلای فرزندش به یک بیماری و مهربانی حاج قاسم در دلداری دادن به او این طور تعریف میکند: «شهید سلیمانی در منزل خود قاب عکسی بزرگ، شاید ۱.۵ متری داشتند که تصویر اکثر شهدای کرمان از جمله پدر من در آن بود، یک روز که خیلی نگران حال فرزندم بودم با اضطراب به شهید سلیمانی گفتم، حاج آقا وقتی به خانه رفتید در خانه به آن قاب عکس بزرگ و دوستان شهیدت بگو فرزند من را شفا دهند. ۱۹ اردیبهشت ماه ۹۸ و روز عمل زینب خانم فرا رسید؛ ما در حال آمادهکردن دخترم برای اتاق عمل بودیم که حاج قاسم به تلفن من زنگ زدند، من گمان کردم که ایشان برای احوالپرسی و پیگیری وضعیت زینب تماس گرفتهاند اما سردار بخش بستری دخترم را سوال کردند و بعد از دقایقی دیدم حاج قاسم همراه با آقای پورجعفری خود را به ما رساندند؛ حضور ایشان از ساعت ۷ صبح در بیمارستان در کنار ما آرامش وصفناپذیری به ما داد.»
وصیت عجیب حاج قاسم درباره فرزندان شهدا
فرزند شهید تندگویان یکی از کسانی است که مهر پدرانه حاج قاسم را بعد از شهادت پدر خودش به خوبی چشیده است. کسی که میگوید همیشه از لطف عجیب او نسبت به فرزندان شهدا شگفت زده میشده و معتقد بوده که حاج قاسم این بچهها را حتی از فرزندان خودش بیشتر دوست میداشته. محمد مهدی تندگویان میگوید «ما سراغ حاج قاسم نرفتیم زیرا تنها کسی بود که سراغمان میآمد آنقدر حواسش به ما بود که ما کم میآوردیم. ما وقت نمیکنیم به خانواده خود برسیم در شگفتیم شهید سلیمانی که هر روز در یک کشور بود، چطور تولد من و سایر فرزندان شهدا را فراموش نمیکرد و چطوری میدانست کی کنکور داریم و وضعیت ما چگونه است؟ شهید سلیمانی حتی با ما تماس میگرفت و مسائل را یادآوری میکرد؛ در واقع برای فرزندان شهدا همچون پدری دلسوز بود و شما نمیدانید که دوباره یتیم شدن چقدر سخت است، ما دوباره یتیم شدیم. حاج قاسم وصیت کرده بود که پس از شهادت پارچهای را موقع دفن روی سینهاش قرار دهند و فرزندان شهدا آن را امضا کنند و وصیت دیگر این شهید این بود که زیر تابوتش را بگیریم.»








