وقتی حاجقاسم پابرهنه به خانهٔ فرزند شهید رفت
حاجقاسم یاد قولش به فرزندان شهید زینلی و شهید شجاعی که افتاد، بیمعطلی تا وسط کوچه پا برهنه آمده بود؛ فقط برای اینکه خانهٔ فرزندان دو شهید را یاد بگیرد و سر قول میهمانی صبحانه بماند. دیداری بیخبر، ساده و صمیمی؛ از همان جنس حضورهایی که کوتاهاند، اما تا همیشه در دل میمانند.
خلاصه خبر
گروه زندگی: «وجیهه زینلی» فرزند سردار شهید حاج «مجید زینلی» فرماندهٔ گردان ۴۱۸ لشكر ۴۱ ثارالله است. لشکری که فرماندهاش حاجقاسم سلیمانی بود و حالا در نبود «بابا مجید»، «عموقاسم» میخواست بار غربت و دلتنگی وجیهه را هم مثل دیگر فرزندان شهدا به دل بکشد.حاجقاسم چند سال قبل از شهادتش، برای مراسم افطار در بیتالزهرا، تعدادی از فرزندان شهدا را دعوت کرده بودند. وجیهه هم دعوت داشت.بعد از نماز مغرب، موقع افطار، حاجقاسم به تکتک سفرهها سر میزدند. میهمانها بلند میشدند و حاجقاسم به آنها سلام و خوشآمد میگفتند.نوبت به سفرهٔ وجیههاینها که رسید، حاجقاسم بعد از سلام و علیک سریع گوشهای از سفره نشستند و با تکتک میهمانان شروع کردند به احوالپرسی؛ با همان مهربانی و نگاه معصومانهی همیشگی.یکی از میهمانان سر سفره پرسید «حاجی، افطار کردید؟» حاجقاسم گفتند «حالا افطار هم میکنم.» تا کسی بیاید و برایشان چای بیاورد، حاجی چای ته استکان کسی را که کمی قبل آنجا نشسته و افطار کرده بود، سر کشیدند.همه با هم گفتند «نه! نخورید. صبر کنید الان براتون چای میاریم.» حاجقاسم گفت «خوردن تهماندهٔ چای مؤمن تبرکه. چای دیگری نمیخوام. همین خوب بود.»وجیهه میگوید «واقعاً خضوع و بیریا بودن ایشان را با چشم خودم دیدم. کاری که یک مسئول نه، حتی یک فرد خیلی معمولی هم انجام نمیدهد و آن را بیکلاسی و بیفرهنگی میداند، ایشان بهش اعتقاد داشت و با عشق تهماندهٔ چای یک روزهدار را نوشید.»
یکی دیگر از خاطرات ملاقات وجیهه با حاجقاسم برمیگردد به زمان فوت مادر همسر حاجی. ایشان کرمان بودند و در مسیر منزل مادر همسرشان. وجیهه و همسرش هم با ماشین از آن خیابون رد میشدند که حاجقاسم را دیدند. سریع پیاده شدند، حاجی را صدا زدند و رفتند که احوالی بپرسند.حاجقاسم بدون هیچ درنگی به سمت آنها رفتند. تازه فرصتی دست داده بود تا خودشان را معرفی کنند؛ «حامد هستم، پسر شهید حاج احمد شجاعی... من هم وجیهه هستم، دختر شهید حاج مجید زینلی).حاجقاسم از دیدنشان گل از گلش شکفت. همیشه از دیدن و معاشرت با فرزندان شهدا همین طور خوشحال میشد.با روی گشاده و مهربانی غیرقابل وصفی احوالشان را پرسید. حال خانوادههایشان را هم. مثل همیشه که فرزندان شهدا ایشان را «عمو» خطاب میکردند به آنها گفتند «عمو، پسرت حالش چطوره؟ خوب شده؟ من همیشه حالش رو از داییت میپرسم...»بعد حاجی نشانی خانهشان را پرسیدند و وقتی فهمیدند تقریباً همسایهٔ بیتالزهرا هستند، گفتند «پس حالا که همسایهایم، حتماً یه روز برای صبحانه میام خونهتون.» وجیهه و همسرش باورشان نمیشد. ولی حاجی دوباره تأکید کردند «حتماً میام...»ماهها گذشت، وجیهه و همسرش قول حاجقاسم را به کل فراموش کردند. انتظاری هم نداشتند. حاجی متعلق به خودش تنها که نبود. بار امنیت یک منطقه روی دوشش سنگینی میکرد. اما مردان خدا هرگز قول و قرارشان را فراموش نمیکنند.یک روز حوالی غروب، وجیهه و همسرش در خانه بودند که زنگ به صدا در آمد. سردار «حسنی سعدی» رئیس وقت بنیاد شهید پشت در بود؛ «آقای شجاعی، خونه هستید؟ حاجقاسم سلیمانی داره میاد پیشتون...»وجیهه و همسر از جا پریدند. باورشان نمیشد. ناگهان، بیخبر، ژنرال نظامی سرآمد منطقه قرار بود میهمانشان باشد.
تا وجیهه چادرش را سر کند و از اتاق بیرون بیاید، حاجقاسم با دو نفر همراه وارد خانه شده بودند و با همسر و پسرش خوش و بش میکردند.حاجی وجیهه را صدا زدند «عمو، نمیای من ببینمت؟» وجیهه به سرعت خودش را رساند؛ «اومدم عمو...» در دلش هم خوشحالی و ذوق دیدار «عمو قاسم» را داشت، هم از توفیق این ملاقات ناگهانی شوکه بود.بعد از احوالپرسی، حاجقاسم عکس باباهای شهید وجیهه و حامد را نگاه کردند و به شوخی گفتند «این دو نفر تو جبهه با هم رفیق نبودند. چه جوری شما دو تا به هم رسیدین؟» آنها هم به شوخی جواب دادند «احتمالاً تو بهشت با هم رفیق شدند که ما رو به هم رسوندن...»از میزبان اصرار که «بمونید تا چای بذارم و پذیرایی کنم»، از حاجقاسم انکار که «نزدیک اذانه. باید سریع برگردم بیتالزهرا برای نماز جماعت.»حاجی تعریف کردند «در بیتالزهرا نشسته بودیم که حاجی حسنی سعدی گفت "خبر دارید که منزل فرزند شهید زینلی و شهید شجاعی توی همین کوچهست؟" گفتم "بله، یه بار بهم گفته بودن ما همسایهایم. پاشو بریم بهشون سر بزنیم که من خونهشون رو یاد بگیرم."»آنقدر فرصتشان کم بود که از در پشتی بیتالزهرا آمده بودند. آنجا کفش نبود. حاجی تا وسط کوچه پا برهنه آمده بودند تا اینکه بچهها برایشان یک جفت دمپایی آوردند.آمده بودند که فقط خانهشان را یاد بگیرند تا بتوانند روزی بنا به قولی که داده بودند برای صبحانه میهمانشان باشند.وجیهه گفت «عمو، اینجوری اومدن رو من قبول ندارم. قول؟ حتما صبحانه میاین؟» حاجی گفتند «قول...»ولی چند ماه بعد، آن شب شوم فرودگاه بغداد حاجقاسم را از فرزندان شهدا و تمام منطقه گرفت و وجیهه و همسرش روز تشییع پیکر پاک «عمو قاسم» بین مردم صبحانه پخش کردند.
لحظه به لحظهٔ آن دیدار بسیار کوتاه را وجیهه و حامد و پسرشان بارها با خود مرور کردهاند تا خاطرهٔ یک ثانیهاش هم از ذهنشان پاک نشود. اما این حسرت که چرا همان جا با حاجقاسم عکس نگرفتند، چرا تسبیحی به یادگار از ایشان نخواستند، چرا بیشتر اصرار نکردند تا چند دقیقه بیشتر بمانند، رهایشان نمیکند.وجیهه میگوید «چرا اینقدر مطمئن بودیم دوباره عمو قاسم را میبینیم؟ اصلاً کی فکرش را میکرد کسی جرأت کند نگاه چپ به حاجقاسم دلاور ما بکند...»#خاطرات_حاج_قاسم#سالگرد_شهادت_حاج_قاسم#شهید_مجید_زینلی#شهید_احمد_شجاعی#فرزندان_شهدا_کرماناخبار مشابه را از صفحهٔ زندگی خبرگزاری فارس دنبال کنید.
10:03 - 13 دی 1404
نظرات کاربران









