بنا به روایت جماران، «هم از طرف خانواده عروس دعوت بودم و هم از طرف خانواده داماد؛ وارد مجلس که شدم نمی دانستم کجا بنشینم. میان مجلس، چهره آقامرتضی سرهنگی را دیدم و آمدم کنارشان نشستم. بعد از من مردی دیگر وارد سالن شد و متوجه شدم که او هم به دنبال جایی برای نشستن میگردد؛ اما او با من فرق داشت؛ چرا که همه برایش بلند شدند و جای خالی برایشان باز کردند تا کنارشان بنشینند. او هم مانند من، از بین همه جمع، کنار آقا مرتضی نشست.
این آخرین دیدار من با شهید قاسم سلیمانی بود؛ شاید کمتر از یک ماه پیش از شهادتشان. یادم هست که گلهای داشتم، اما آنقدر ایشان خسته بود که حس کردم وقت گفتن آن نیست و دیگر هم نشد بگویم.»
۲۹۲۱۱










