از مدرسه تا مسجد با نسل زد

دیروز غروب بچه‌های نسل زد با چمدان‌های رنگی رنگی و کیسه‌های خوراکی وارد مساجد مختلف کشور شدند تا اعتکاف سه روزه دانش آموزی خود را در جمع پر شر و شور همسن‌های خود شروع کنند.

این خبر حاوی محتوای صوتی یا تصویری است. برای جزییات بیشتر به منبع خبر مراجعه کنید
خلاصه خبر

لحظه سخت خداحافظی

بعد از ورود همه معتکفین نوجوان به مسجد و تقسیم شدنشان در گروه‌های مختلف از پشت میکروفون اعلام شد: «معتکفین عزیز! موبایل‌هاتون رو به سرگروه‌ها تحویل بدید.»صدای اعتراض پنجاه شصت نوجوان رفت هوا. هرچند می‌دانستند چاره‌ دیگری ندارند. مینو آمد جلو و گفت: «خانم ما می‌خوایم با گوشی قرآن بخونیم!»به قفسه قرآن مسجد اشاره کردم که گفت:«اصلا اگه یه تماس ضروری پیش اومد چی؟ چطوری با خانوادمون در ارتباط باشیم؟»خیالش را راحت کردم که خانواده‌ها با مسئولین اعتکاف در ارتباط هستند. دست آخر با صدایی که کم از التماس نداشت ادامه داد: «آخه خانم سه روز بدون گوشی می‌شه زنده موند؟!»با فهمیدن اینکه روزی یک ساعت می‌توانند موبایل داشته باشند، کمی خیالش راحت شد‌.موبایل‌ها را تحویل دادند و برچسب‌ اسم روی هر موبایل چسبید. غم توی چشم بچه‌ها، موقع خداحافظی از خانواده‌شان این قدر غلیظ نبود!عروسک معتکفدنیا و مهنا عروسک‌های خرسی را قبل خواب کنارشان گذاشته‌اند می‌گویند: «ما همه چیزمون با هم سته، چادر، سجاده، حتی عروسک‌هایی که باباهامون خریدن. عروسک‌ها رو آوردیم که اونا هم با ما معتکف باشن‌.»این دو خرس پشمالو تنها عروسک‌های معتکف مسجد نیستند؛ چندین عروسک‌ رنگارنگ کنار سفره افطار و توی صف نماز جماعت پیش صاحب نوجوانشان نشسته‌اند.

آرزوی مامان

مهدیس ۱۵ ساله که چتری‌های طلایی‌اش از زیر چادر زده بود بیرون تعریف کرد: «وقتی می‌خواستم بیام اینجا مامانم گفت آرزو می‌کنه نمازخون برگردم. نماز صبح فقط خم و راست شدم ولی واسه نماز ظهر به سرگروهم گفتم کنارم ذکرهای نماز رو بلند بلند بخونه که منم تکرار کنم. فکر کنم تا سه روز دیگه همه چیز نماز رو از بر بشم.»شین مثل شفامانیسا کلاس پنجمی و زهرا کلاس چهارمی در محراب ایستاده و نماز می‌خواندند.از مانیسا پرسیدم چه نمازی می‌خواند که گفت: «دو رکعت نماز خوندم به نیت اینکه طلا و دلار ارزون شه و بخاطر این چیزا امنیت شهرا به هم نخوره‌. این چادرم دیروز مادربزرگم که خیاطه برام دوخت. گفته جای هر کوک، یه دعا کنم براش.»زهرا چیزی گفت که چند لحظه مات نگاهش کردم‌:« دیشب مامانم موهاش رو از ته تراشید. فهمیدم سرطان داره. فردا اولین جلسه شیمی درمانی رو شروع می‌کنه.»نمی‌دانستم چه چیزی به قلب کوچکش قوت می‌دهد. مانیسا که خبر را شنید سریع دست زهرا را گرفت و گفت: «علم الان خیلی پیشرفت کرده. حتما خوب می‌شی.»وقتی از دعای ویژه زهرا پرسیدم جواب داد: «واسه شفای مامانم پیش حضرت رقیه دعا کردم. دوتا گوشواره طلا دارم که قبلا با پول عیدی خریدم. نذر کردم اگه راه سوریه باز شد، گوشواره‌هام رو بدم به حضرت رقیه.»
۵ MB

احترام خدا

آرزو را قبلا دیده بودم. شالش معمولا یک وجب عقب‌تر از خط رویش موهایش است. ولی از دیشب تا حالا روسری از سرش نیفتاده‌. میان گزینه‌هایی که برای یک افطار رویایی ردیف می‌کرد گفت:«قبلا موقع قرآن خوندن روسری سرم نمی‌کردم، یه بار که عزیز اومد خونه ما، گفت باید به خدا احترام گذاشت. امروزم قبل اومدن بهم گفت خونه خدا حرمت داره. واسه همین تو خواب هم روسریم رو نگه داشتم. عزیز خیلی پا درد داره، براش دعا می‌کنید؟»#اعتکاف #اعتکاف_دانش_آموزی#نسل_زد#مسجد
23:00 - 13 دی 1404
نظرات کاربران
ارسال به صورت ناشناس
اخبار داغ