خبرآنلاین - رسول سلیمی: آمریکای لاتین همواره برای ایالات متحده منطقهای با اهمیت راهبردی ویژه بوده است. این اهمیت، ریشه در نزدیکی جغرافیایی، منابع طبیعی غنی و ملاحظات امنیتی دارد. درک روابط کنونی واشنگتن با کشورهایی مانند ونزوئلا، کوبا یا نیکاراگوئه، بدون توجه به بستر تاریخی طولانیمدت این روابط ناقص خواهد بود. این بستر تاریخی سرشار از دورههایی است که در آنها دولت آمریکا به طور مستقیم یا غیرمستقیم در امور داخلی کشورهای این منطقه مداخله کرده است.
این مداخلات اشکال مختلفی داشتهاند: از عملیات مخفی سازمان سیا برای براندازی دولتهای منتخب، تا حمایت نظامی و مالی از گروههای شورشی، و در مواردی حتی تهاجم نظامی تمامعیار اما توجیهات ارائهشده برای این اقدامات نیز در طول زمان تغییر کردهاند: در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بر اساس «دکترین مونرو» و حق مداخله برای حفظ نظم، در دوره جنگ سرد تحت عنوان مبارزه با کمونیسم، و در دهههای اخیر با استناد به مبارزه با مواد مخدر یا دفاع از دموکراسی.
بررسی انتقادی این تاریخچه، پرسشهای مهمی را مطرح میکند: این مداخلات تا چه حد به تحقق اهداف منجر شده آمریکا و باعث تثبیت دموکراسی یا امنیت منطقه کمک کردهاند؟ پیامدهای ناخواسته آنها برای جوامع آمریکای لاتین چه بوده است؟ و چگونه این گذشته بر نگاه نخبگان و افکار عمومی منطقه به ایالات متحده تأثیر گذاشته است؟ در ادامه تحلیلی کوتاه بر این محورها داشته ایم.
جنگ سرد: میدان نبرد ایدئولوژیک و کودتاهای پشتیبانیشده
دوره جنگ سرد شاید پررنگترین فصل در تاریخ مداخلات آمریکا در آمریکای لاتین باشد. ترس از «تکثیر کوبا»،یعنی گسترش انقلابهای مارکسیستی در دیگر کشورهای منطقه، سیاستگذاران واشنگتن را به اقداماتی پیشدستانه و گاه خشونتآمیز سوق داد که در ادامه به بررسی هر یک از کشورهای درگیر می پردازیم:
گواتمالا (۱۹۵۴): این مورد اغلب به عنوان نمونه کلاسیک ذکر میشود. دولت منتخب ژاکوبو آربنز اصلاحات ارضی را آغاز کرد که زمینهای بلااستفاده زمینداران بزرگ—از جمله شرکت آمریکایی یونایتد فروت—را برای توزیع میان کشاورزان بیزمین مصادره میکرد. واشنگتن، این اقدام را نه یک اصلاح اجتماعی، بلکه گام اول به سوی کمونیسم تفسیر کرد. سازمان سیا یک عملیات مخفی برای براندازی آربنز ترتیب داد که موفقیتآمیز بود و یک دولت نظامی طرفدار آمریکا را به قدرت رساند. پیامد این کودتا نه ثبات، بلکه نزدیک به چهار دهه جنگ داخلی خونین بود که جامعه گواتمالا را عمیقاً زخمی کرد.
شیلی (۱۹۷۳): سرنگونی سالوادور آلنده، رئیسجمهور منتخب مارکسیست شیلی، یکی دیگر از نقاط عطف است. در حالی که دولت نیکسون به طور رسمی سیاست «سختی در برابر آلنده» را دنبال میکرد، مدارک و شواهد بعدی نشان داد که سیا در ایجاد بیثباتی اقتصادی و حمایت از مخالفان آلنده، از جمله عناصر نظامی، نقش داشته است. کودتای نهایی به رهبری آگوستو پینوشه منجر به استقرار یک دیکتاتوری نظامی شد که نزدیک به دو دهه دوام آورد و در آن هزاران نفر ناپدید، شکنجه یا کشته شدند.
برزیل (۱۹۶۴): در برزیل نیز نگرانی از گرایشات چپ دولت ژائو گولارت، منجر به حمایت پنهانی آمریکا از کودتای نظامیها شد. این کودتا دورانی ۲۱ ساله از حکومت نظامی را آغاز کرد که با محدودیت شدید آزادیهای مدنی و سرکوب مخالفان همراه بود.
در تمام این موارد، الگوی مشابهی دیده میشود: یک دولت منتخب با برنامههای اصلاحطلبانه (که منافع اقتصادی آمریکا یا طبقات محلی وابسته به آن را به چالش میکشید) از سوی واشنگتن به عنوان تهدیدی کمونیستی قلمداد میشد. سپس، با استفاده از ابزارهای مخفی (سیا)، اقتصادی (تحریم، فشار) و در نهایت حمایت از نیروهای نظامی محلی، آن دولت سرنگون و جای خود را به رژیمی میداد که اگرچه اغلب سرکوبگر بود، اما در جبهه جنگ سرد در کنار آمریکا قرار داشت.
این دوره نشان میدهد که چگونه ملاحظات امنیتی کلان (جنگ سرد) میتواند منجر به نادیده گرفتن پیچیدگیهای داخلی کشورها شود. تمرکز صرف بر جلوگیری از کمونیسم، واشنگتن را به متحد شدن با نیروهای غیردموکراتیک سوق داد و اغلب به جای ایجاد ثبات، بحرانهای عمیقتری را دامن زد. میراث این دوره، بیاعتمادی عمیق بخش قابل توجهی از روشنفکران و مردم عادی منطقه به نیت واشنگتن است.
دوران پس از جنگ سرد: تغییر توجیهات و تداوم مداخله
با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، توجیه ایدئولوژیک اصلی برای مداخلات از بین رفت. اما این به معنای توقف کامل مداخلات نبود، بلکه توجیهات جدیدی، از جمله مبارزه با مواد مخدر، مقابله با «دولتهای یاغی»، و در مواردی «مسئولیت برای حفاظت» جای آن را گرفتند که در نمونه های زیر قابل بررسی است:
حمله به پاناما (۱۹۸۹): عملیات «علت عادلانه» برای سرنگونی مانوئل نوریگا، یکی از واضحترین نمونههای این دوره است. نوریگا که زمانی متحد و مأمور اطلاعاتی آمریکا بود، به دلیل درگیریش در قاچاق مواد مخدر و تشدید رفتار مستبدانه خود به تهدیدی برای منافع آمریکا تبدیل شده بود. تهاجم نظامی مستقیم آمریکا که منجر به دستگیری نوریگا و آوردن او به آمریکا برای محاکمه شد، نشان داد که واشنگتن همچنان حاضر است برای برکناری رهبران نامطلوب در منطقه از نیروی نظامی استفاده کند، حتی اگر این اقدام نقض آشکار حاکمیت ملی باشد.
گرانادا (۱۹۸۳): حمله به این کشور کوچک جزیرهای در دریای کارائیب، اگرچه در اواخر جنگ سرد رخ داد، اما نشاندهنده تمایل به مداخله نظامی مستقیم برای جلوگیری از نفوذ کوبا و شوروی بود. دولت آمریکا نگران بود که ساخت یک فرودگاه جدید در گرانادا توسط کوبا، امکان استفاده نظامی شوروی را فراهم کند. این عملیات که با مقاومت محدودی روبرو شد، دولت مارکسیست وقت را سرنگون کرد.
در این دوره همچنین میتوان به مداخلات غیرمستقیم اشاره کرد، مانند حمایت گسترده مالی و نظامی آمریکا از دولت السالوادور در جنگ داخلی آن کشور علیه شورشیان چپگرا، یا پشتیبانی از گروههای کنترا در نیکاراگوئه برای مقابله با دولت ساندینیستا. این مداخلات اگرچه مستقیم نبودند، اما تأثیر تعیینکنندهای در روند درگیریهای داخلی این کشورها داشتند و موجب طولانیتر و خونینتر شدن آنها شدند.
از منظری دیگر، تغییر توجیهات از «کمونیسم» به «مواد مخدر» یا «تروریسم»، نشان از انعطافپذیری گفتمانی دارد که مداخله را ممکن میسازد. نکته مشترک در همه این دورهها، تعریف واشنگتن از تهدید است: هر نیروی داخلی در آمریکای لاتین که منافع راهبردی یا اقتصادی آمریکا را به چالش بکشد، بالقوه میتواند به عنوان تهدیدی که نیازمند پاسخ—از جمله مداخله—است، برچسب بخورد.
پیامدها و میراث ماندگار: فراتر از تغییر حکومتها
ارزیابی تأثیرات این مداخلات صرفاً به تغییر دولتها محدود نمیشود. پیامدهای آنها بسیار عمیقتر و بادوامتر بوده است:
- تضعیف نهادهای دموکراتیک: حمایت از کودتاها و حکومتهای نظامی، فرهنگ احترام به قاعدهمندیهای دموکراتیک و حاکمیت قانون را در بسیاری از کشورها تضعیف کرد. این الگو که نیروی نظامی میتواند با پشتیبانی یک قدرت خارجی، اراده مردم را نقض کند، آثار منفی طولانیمدتی بر ثبات سیاسی منطقه گذاشت.
- تخریب همبستگی اجتماعی: جنگهای داخلی تشدید شده یا تحریک شده توسط مداخلات خارجی (مانند گواتمالا، السالوادور)، جوامع را از درون پاره پاره کرد و شکافها و زخمهایی به جا گذاشت که التیام آنها نسلها زمان برد.
- شکلدهی به حافظه تاریخی و هویت: این تاریخچه مشترک، بخشی جداییناپذیر از هویت سیاسی بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین شده است. «امپریالیسم آمریکایی» نه یک اصطلاح انتزاعی، بلکه اشاره به مجموعهای از تجربیات تاریخی تلخ دارد. این حافظه جمعی بر روابط فعلی سایه میافکند و هر حرکت جدید آمریکا در منطقه را با سوءظن و در چارچوب این گذشته تفسیر میکند.
- باز کردن فضای برای رقبای ژئوپلیتیک: بیاعتمادی ناشی از این سابقه، به کشورهایی مانند چین و روسیه فرصت داده تا با ارائه روایت متفاوتی از همکاری—بدون سابقه مداخله نظامی—نفوذ خود را در منطقه افزایش دهند. برای مثال، ونزوئلا در دو دهه گذشته به دنبال ایجاد روابط استراتژیک با مسکو و پکن بوده است.
در نتیجه، هزینههای بلندمدت مداخلات گاه از منافع کوتاهمدت آن فراتر رفته است. در حالی که برخی اهداف فوری (مانند برکناری یک رهبر خاص) ممکن است محقق شده باشد، این موفقیتها اغلب به قیمت از دست دادن اعتبار اخلاقی، ایجاد خصومت پایدار و بیثباتی ساختاری در منطقه تمام شدهاند.
انعکاس در زمان حال: درسهایی برای امروز
اما تاریخ به خودی خود تکرار نمیشود، اما الگوها و انگیزهها میتوانند مشابه باشند. بحرانهای کنونی در کشورهایی مانند ونزوئلا یا نیکاراگوئه، واشنگتن را بار دیگر در موضع تصمیمگیری درباره میزان و شکل مداخله قرار داده است. طرفداران اقدام قاطعتر، اغلب به سابقه موفقیتآمیز (از دیدگاه خود) مداخلات گذشته مانند پاناما اشاره میکنند. مخالفان اما هشدار میدهند که پیامدهای ناخواسته، هزینههای انسانی و تأثیرات منفی بر جایگاه بلندمدت آمریکا در منطقه را باید جدی گرفت.
رویکردهای جایگزین، بر دیپلماسی چندجانبه از طریق سازمانهای منطقهای مانند سازمان کشورهای آمریکایی (OAS)، حمایت از نهادهای جامعه مدنی، و اولویت دادن به راهحلهای سیاسی با رهبری خود منطقه تأکید دارند. این رویکرد اگرچه ممکن است کُندتر و فاقد جلوههای نمایشی عملیات نظامی باشد، اما احتمالاً شانس بیشتری برای دستیابی به ثبات پایدار و کاهش رنج مردم عادی دارد.
به همین دلیل مهمترین درس تاریخ شاید این باشد که راهحلهای تحمیلی از خارج، هر چقدر هم با نیتهای خوب همراه باشند، در نهایت شکننده هستند. ثبات واقعی زمانی حاصل میشود که ریشه در توافقات و سازشهای داخلی یک جامعه داشته باشد. نقش بازیگران خارجی میتواند تسهیلگری، میانجیگری و ارائه مشوقها، نه تحمیل اراده خود از طریق زور باشد.
در مجموع، تاریخچه مداخلات ایالات متحده در آمریکای لاتین روایتی از تعامل قدرت، ایدئولوژی و منافع اقتصادی است . این تاریخچه نشان میدهد که چگونه یک ابرقدرت جهانی تلاش کرده است تا محیط امنیتی و اقتصادی نزدیکترین همسایگان خود را مطابق با اولویتهای خویش شکل دهد. در این مسیر، موفقیتهای تاکتیکی متعددی به دست آمده، اما اغلب به بهای سنگینی برای مردم منطقه از جمله، استقرار دیکتاتوریها، جنگهای داخلی طولانی، و تضعیف فرهنگ دموکراتیک، تمام شده است.
امروزه، چالش پیش روی سیاستگذاران آمریکایی این است که چگونه میتوان بدون تکرار الگوهای مخرب گذشته، منافع مشروع امنیتی و اقتصادی را در منطقه دنبال کرد. این امر مستلزم شناختی ظریف از تاریخ است،نه برای محکوم کردن مطلق گذشته، بلکه برای درک اینکه چگونه اقدامات قدرت بزرگ میتواند تأثیرات ناخواسته و عمیقی بر جوامع کوچکتر داشته باشد.
۲۱۳/۴۲










