مسیر ترمیم زخم «خیانت به موطن»

فقط ایده‌ای برای تأمل بیشتر

خلاصه خبر
▌▌ بنیان‌های روانی-اجتماعی پیوند جمعی▬ در مورد هم‌وطنان خود، تصوری یکپارچه وجود دارد که آن‌ها را عضوی از یک پیکر مشترک به شمار می‌آورد؛ افزون بر این، تمایل به ایثار در حق آنان وجود دارد و از لذت آن‌ها، گاه به بهای محرومیت خود، لذت برده می‌شود. این‌گونه نیست که مردمان یک سرزمین، یک‌باره و با خواندن فرمانی سیاسی، با یکدیگر برادر شوند. این پیوند که انسان‌های هم‌موطن را چنان درهم می‌تند که گاه از لذت رفاه همنوع خود شادمان شده و از رنج او می‌سوزند، ریشه در ژرفایی فراتر از قراردادهای عقلانی دارد. این پیوند، تاروپودی نامرئی، اما، انکارناپذیر است که تاریخ و اسطوره، رنج و پیروزی، خاک و خاطره را به هم می‌بافد و «ما»یی نیرومند می‌سازد.▬ این احساس نیرومند که گاه تا حد فداکاری جان پیش می‌رود، تنها یک احساس گذرا نیست. ریشه‌های آن را باید در عمیق‌ترین لایه‌های شکل‌گیری هویت انسان و در بافت پیچیده جامعه جست‌وجو کرد. در روان آدمی، نیروی بنیادینی وجود دارد که پیش از هر شناخت فردی از «خود» به عنوان موجودی جدا، او را به محیط پیرامون پیوند می‌دهد. این پیوند نخستین، احساسی از وحدت و درهم‌تنیدگی با جهان ایجاد می‌کند؛ گویی فرد جزئی جداناپذیر از یک کل بزرگ‌تر است. این تجربه اولیه، سنگ بنایی برای آن می‌شود که انسان در سراسر زندگی، به دنبال بازتولید آن احساس تعلق و یکپارچگی در قالب‌های گسترده‌تر باشد. این جست‌وجو، موتور محرک بسیاری از پیوندهای عاطفی و اجتماعی است.
▬ در این‌جا مفهوم «موطن» به عنوان قدرتمندترین و فراگیرترین کانون برای این احساس تعلق ظاهر می‌شود. موطن، فراتر از جغرافیا، یک «کل معنادار» است که تصویری آرمانی، یکپارچه و دارای اصالت تاریخی به فرد ارائه می‌دهد. انسان، احساس پراکندگی و گم‌شدگی وجود فردی خود را در این تصویر بزرگ و باشکوه جبران می‌کند. او خود را جزئی از یک پیکره زنده می‌یابد که گذشته، حال و آینده مشترکی دارد. این همانندسازی عمیق، مرز بین «خود» و «دیگری هم‌موطن» را محو می‌کند. رنج و شادی جمع، براستی رنج و شادی فرد می‌شود و از این رو، میل به محافظت از این کل و ایثار برای اعضای آن، امری طبیعی و خودانگیخته به نظر می‌رسد. این فداکاری، حرکتی برای حفظ تمامیت آن تصویر معنابخشی است که هویت فرد بدان گره خورده است.▬ اما، این احساس روانی برای آن که به پیوندی اجتماعی پایدار بدل شود، نیاز به چارچوبی عینی و نمادین دارد. جامعه، از طریق نهادها، آیین‌ها و روایت‌های مشترک، این احساس درونی را تقویت و نهادینه می‌کند. پرچم، سرود ملی، یادبودهای تاریخی، جشن‌ها و، حتی، سوگواری‌های جمعی، همگی به این احساس وحدت، واقعیت بیرونی و مشروعیت می‌بخشند. آن‌ها احساس تعلق را از یک حالت ذهنی به وظیفه‌ای اخلاقی و هویتی بنیادین ارتقا می‌دهند. در حقیقت، جامعه با خلق یک «وجدان جمعی» نیرومند، افراد را در شبکه‌ای از معانی مشترک قرار می‌دهد که در آن، وفاداری به جمع، نه یک انتخاب، که بخشی از تعریف «خود» می‌شود. تهدید علیه موطن، در لایه‌ای ناخودآگاه، تهدیدی علیه تمامیت این «خود جمعی» تلقی می‌شود. بنا بر این، دفاع از آن (حتی با هزینه فردی) عمیقاً دفاع از هستی روانی و اجتماعی فرد است.
▬ این بنیان دوگانه (یعنی نیاز روانی به وحدت و الزام اجتماعی به انسجام) هم‌چنین، کلید اولیه برای فهم شکنندگی عمیق این همبستگی را در دست ما می‌نهد. اگر هسته این پیوند، یک احساس یکپارچه و درهم‌تنیده با جمع باشد، آن‌گاه، هر عاملی که این احساس را خدشه‌دار کند یا وفاق نمادین حول آن را بشکند، می‌تواند بنیان همبستگی را بلرزاند. خیانت، بویژه خیانت از درون، دقیقاً چنین عاملی است.▌▌ مسیر خیانت و آسیب به رؤیای هم پیکری▬ اما، در موقعیت‌هایی مانند بحران‌های اقتصادی یا امنیتی، پرده کنار می‌رود و تصویر یکپارچه ترک‌هایی برمی‌دارد. آن‌گاه، متوجه می‌شویم بخشی هرچند اندک از هم‌وطنان، به وطن‌فروشی یا جاسوسی یا سوءاستفاده از شرایط علیه دیگران دست می‌زنند. این «ما»ی بظاهر سخت‌جان که گویی از سنگی یکپارچه تراشیده شده، با کشف خیانتی از درون می‌لرزد. در بحبوحه بحرانی ملی، وقتی چشمان بر چهره وطن‌فروشی می‌افتد که هم‌چون موریانه پایه‌های این پیکره مشترک را می‌خورد، جمله‌ای از گذشته طنین‌انداز می‌شود: «وطن‌فروشی در این ملک نوبر نیست». این فریاد یک تناقض آزاردهنده را آشکار می‌کند: چگونه می‌توان هم‌زمان به استواری دیرینه یک پیوند جمعی باور داشت و شکنندگی بنیادین آن را در برابر خیانت عده‌ای اندک مشاهده کرد؟
▬ این کشف، تکانی به حس یکپارچگی و هم‌پیکری و افزون بر آن، به حس ایثارگری وارد می‌آورد. دلیل آن این است که عمل «خیانت» حمله‌ای هستی‌شناختی به آن احساس بنیادین یگانگی است که هویت جمعی ما بر آن بنا شده. خائن با عمل خود، این پرسش آشوبنده را در میان جمع می‌افکند: «آیا آن وحدت یک رؤیا بود؟ آیا آن اعتماد ساده‌لوحانه بود؟» او نشان می‌دهد که پیکره ملی بالقوه (و بالفعل) از بخش‌هایی تشکیل شده که می‌توانند علیه کل عمل کنند. این آشکارسازی، احساس خوشایند وحدت را به حس نگران‌کننده جدایی و بی‌اعتمادی تبدیل می‌کند. خائن، چون شبحی از درون خود جمع برمی‌خیزد و مرز اخلاقی بین «خودی» و «غیرخودی» را مخدوش می‌سازد. این پرسش مطرح می‌شود که اگر او، که شبیه من است و از همین آب و خاک است، توانست این کار را بکند، آیا دیگران نیز، در ژرفای وجود، چنین استعدادی ندارند؟▬ این تکان، نظم نمادین جامعه را متأثر می‌سازد. خیانت به موطن یکی از بنیادی‌ترین تابوهای هر جامعه‌ای است. عمل خائن این تابوی محوری را می‌شکند و «آشوبی نمادین» ایجاد می‌کند. او «روح اتحاد جمعی» را که زیربنای وفاداری جمعی است نقض می‌کند. اگر این شکستن با مجازات کافی یا ترمیم نمادین همراه نشود، کل نظام اعتبار نمادین حاکم (از قانون و سوگند گرفته تا نهادهای حافظ وفاق) سست می‌شوند. جامعه ممکن است به یک «جامعه بی‌اعتماد» تبدیل شود؛ جایی که دیگر هم‌وطن نه برادر، که یک سوژه بالقوه خائن فرض می‌شود. در چنین فضایی پارانویای جمعی زاده می‌شود و انرژی جامعه به جای صرف خلاقیت و پیشرفت، مصروف نظارت بی‌امان بر خود و بدگمانی متقابل می‌گردد.
▬ تجربه تلخ خیانت به جمع تپشی آشنا در نبض تاریخ بشر است. واکنش جوامع به این پدیده الگوهای تکرارشونده‌ای را نشان می‌دهد. یکی از کهن‌ترین پاسخ‌ها فرورفتن در پوسته خود و تشدید مرزهاست. جامعه مانند موجود زنده‌ای که زخمی شده منقبض می‌شود. این انقباض را در تاریخ، در افزایش کنترل، بالا بردن دیوارهای فیزیکی و اجتماعی و سوءظن فراگیر می‌بینیم. پاسخ دیگر تبدیل خائن به قربانی نمادین برای تطهیر جمع است. مراسم عمومی مجازات و طرد نمادین خائن هدفی دوگانه دارد: تخلیه روانی خشم جمعی و بازتعریف مرزهای اخلاقی جامعه، اما، این آیین یک تناقض تراژیک را در دل خود حمل می‌کند: تمرکز افراطی بر طرد «دیگری خائن»، اغلب جامعه را از نگاه به ریشه‌های درونی شرایطی که خیانت را ممکن ساخته بازمی‌دارد.▬ خیانت، بویژه هنگامی که از سوی شخصیت‌های مورد اعتماد صورت گیرد، نظم اجتماعی و چارچوب معنایی جامعه را با شکاف مواجه می‌سازد. جامعه دچار «بحران روایت» می‌شود. داستانی که درباره خود و ارزش‌های بنیادین می‌گفت دیگر قابل اعتماد به نظر نمی‌رسد. پاسخ به این بحران یا می‌تواند بازگشت وسواس‌گونه به یک گذشته طلایی‌شده و تحریف‌شده باشد یا تلاش برای بازنویسی جسورانه روایت ملی با گنجاندن فصول تاریک و تضادها در درون آن. این مسیر دوم مستلزم «سوگواری جمعی» است؛ پذیرش یک زخم و یک فقدان به عنوان بخشی از تاریخ مشترک بدون آن که این زخم توان عمل را از جمع سلب کند.
▬ حال در این شرایط تکلیف آن انبوه مردمی که هم‌چنان به پیوند جمعی پایبندند چیست؟ آیا وظیفه تنها نظاره‌گری و واگذاری همه چیز به نهادهای رسمی است؟ پاسخ به این پرسش نه در ذات خیانت که در بلوغ تاریخی و خرد جمعی آن جامعه نهفته است. راه‌حل، علاوه بر «به صحنه آوردن» وفاداری به شکل تظاهرات احساسی، در «به گفت‌وگو آوردن» مبانی وفاداری و یافتن راه‌هایی برای ترمیم اعتماد از طریق اقدام عینی است.▌ بازسازی فعال پیوندها در پرتو آگاهی وقتی خیانت، بنیان‌های احساسی و نمادین همبستگی را می‌لرزاند، وظیفه جمع وفادار تنها سوگواری یا خشم انفعالی نیست؛ بازسازی فعال پیوندها در پرتو آگاهی است. این بازسازی فعال پیوندها، سه عرصه متمایز، اما، مرتبط را در بر می‌گیرد: عرصه نهادهای حاکمیتی، عرصه کنش شهروندی و عرصه بازاندیشی فرهنگی.▌ عرصه نخست: دولت به مثابه بسترآفرین ترمیم دولتی به عنوان تبلور اراده عمومی، در این برهه نباید به مجازات قانونی خائنان بسنده کند؛ نقش بنیادین آن، ایجاد زمینه‌های نهادی و نمادین برای التیام زخم جمعی است. نخستین مؤلفه، گذار از منطق «امنیت مبتنی بر پنهان‌کاری» به «امنیت مبتنی بر اعتمادسازی شفاف» است. شفافیت کنترل‌شده و خردمندانه درباره ابعاد فاجعه (در حدی که به عملیات امنیتی لطمه نزند)، پادزهری ضروری در برابر سم شایعه و پارانویاست. وقتی مردم احساس کنند در جریان حقیقت (هرچند تلخ) امور قرار دارند، انرژی روانی خود را از سازه‌پردازی‌های توطئه‌آمیز به سمت مشارکت در حل مسأله معطوف می‌کنند.
▬ مؤلفه دوم، تبدیل فرآیند قضایی به یک «آیین ترمیم‌کننده نمادین» است. محاکمه‌ای عادلانه، مستقل و علنی که در آن هم کرامت جامعه آسیب‌دیده، و هم حقوق دفاعی متهم پاس داشته می‌شود، پیام قدرتمندی از حاکمیت بی‌طرف و انعطاف‌ناپذیر قانون را منتقل می‌سازد. این آیین، در تقابل با آیین‌های پاک‌سازی انتقام‌جویانه تاریخ قرار می‌گیرد و می‌کوشد اعتماد به نهاد قانون (که خود قربانی خیانت شده) را بازسازی کند.▬ سومین و دشوارترین مؤلفه، استفاده از ضایعه به عنوان فرصتی برای تشخیص و درمان بیماری‌های مزمن اجتماعی است. دولت باید شجاعت آغاز یک گفت‌وگوی ملی صادقانه را داشته باشد: آیا بی‌عدالتی در توزیع فرصت‌ها، یا نهادهای بسته و غیرپاسخگو، بخشی از اکسیژنی بوده که به آتش خیانت دمیده است؟ وظیفه، اتخاذ سیاست‌های جسورانه برای اصلاح این زمینه‌هاست. این، یگانه راه برای پیشگیری از تکرار چرخه شوم بی‌اعتمادی و خیانت است.▌▌ عرصه دوم: شهروندی فعال به مثابه هم‌بافت‌سازی مجدد▬ تکلیف اصلی «انبوه وفادار» در این مرحله، پرهیز از سقوط در ورطه ساده‌انگاری اخلاقی است. وسوسه تقسیم جهان به «مای قهرمان» و «آنان شیطان‌صفت»، قدرتمند، ولی، ویرانگر است. وفاداری خردمندانه، مستلزم پذیرش این پیچیدگی دردناک است که خیانت (هرچند جرمی نابخشودنی) ریشه در شرایطی انسانی دارد که تحت فشار عوامل خاص، می‌تواند در افراد گوناگون، حتی، کسانی که شبیه ما هستند، بروز کند. این پذیرش، به معنای توجیه گناه نیست؛ به معنای خروج جامعه از حالت انفعال هیجانی و رهنمون شدن آن به سمت تحلیل علل و جست‌وجوی راه‌حل‌های ریشه‌ای است.
▬ شکل متعالی‌تر «به صحنه آمدن» مردم، نه در تجمعات احساسی صرف، که در خلق خودجوش شبکه‌های جدید همبستگی و عمل جمعی است. این شبکه‌ها می‌توانند اشکال گوناگونی داشته باشند: از ابتکارات محلی برای نمایش اتحاد، تا تأسیس نهادهای مدنی که به حمایت از قربانیان بحران یا مستندسازی تاریخی آن می‌پردازند. وفاداری فعال، در این خوانش، به معنای تبدیل شدن از تماشاچی منفعل رویدادها به بازیگری است که در ساختن واقعیت جدید مشارکت می‌کند. این اقدامات، همبستگی را بر مبنای عمل مشترک سازنده بازتعریف می‌کند.▌▌ عرصه سوم: فرهنگ به مثابه کارگاه حافظه و بازآفرینی▬ مدیریت حافظه جمعی در این برهه، هنری ظریف است. حافظه باید چنان پرورش یابد که هم مانع از فراموشی عبرت‌آموز شود، و هم جامعه را در دام خشم ایستا یا سوگواری بی‌پایان نگه ندارد. اینجاست که هنر و ادبیات نقشی بی‌بدیل ایفا می‌کنند. با بازآفرینی تراژدی در قالب‌های نمادین هنری آنان به جامعه کمک می‌کنند تا این تجربه را هضم کند، با آن زندگی کند و در عین حال، از آن فاصله‌ای انتقادی بگیرد. این فرآیند، به حافظه‌ای پویا و زایا تبدیل می‌شود که به جای فلج کردن، به جامعه نیروی پرسشگری و حرکت می‌بخشد.▬ در نهایت، پاسخ نهایی به شبح «خیانت»، یک پروژه بلندمدت بازسازی فرهنگ سیاسی و اخلاقی است. هدف، ایجاد جامعه‌ای نیست که در آن خیانت «غیرممکن» باشد، زیرا، چنین آرمان‌شهری وجود ندارد. هدف، ساختن جامعه‌ای است که توان تاب‌آوری و ترمیم خود را داشته باشد. جامعه‌ای که بتواند ضربه بخورد، اما، درهم نشکند؛ بتواند خشمگین شود، اما، این خشم را به سوژه قانون و تحلیل اجتماعی تبدیل کند؛ و بتواند با پذیرش ظرفیت تاریک درون خود، هم‌چنان به ساختن آینده‌ای بر پایه اصولی روشن ادامه دهد.
▬ جمله تلخ «وطن‌فروشی در این ملک نوبر نیست» در پرتو این بازسازی فعال پیوندها، معنایی دیگر می‌یابد. این جمله، حکمی ناامیدکننده نیست؛ فراخوانی به بلوغ و مسؤولیت‌پذیری تاریخی است. پذیرش این که خیانت بخشی از تاریخ ما و همه جوامع بوده، به معنای عادی‌سازی آن نیست؛ به مفهوم درک این ضرورت است که مواجهه با آن، نیازمند سلاح‌هایی پیچیده‌تر از شعار و انفعال است: نیازمند نهادسازی خردمند، خرد جمعی نقاد، شفافیت جسورانه و اخلاق مسؤولیت مشترک. وظیفه ما در قبال این شرایط، انکار و تسلیم نیست؛ کار مداوم بر روی بافتی است که پیوندهایش را نه از جنس رؤیای محض، که از تاروپود قانون عادل، گفت‌وگوی صادق و عمل سازنده مشترک می‌تند. تنها از این راه است که پیکره جمعی، به عنوان موجودیتی زنده، تاب‌آور و شایسته اعتماد، می‌تواند از خاکستر خیانت برخیزد و بار دیگر (این بار با چشمانی بازتر) رشد کند.#خیانت_به_وطن | #روحیه_اتحاد_جمعی | #تاب‌آوری_ملی | #بازسازی_اعتماد | #نهادسازی | #شفافیت | #عدالت_قضایی | #مسؤولیت_پذیری_تاریخی | #حافظه_جمعی | #وفاداری_فعال | #شهروندی_فعال | #بحران_روایت | #آیین_ترمیم_نمادین | #همبستگی_اجتماعی | #تعلق_خاطر_ملی | #روانشناسی_اجتماعی | #جامعه_بی‌اعتماد | #پارانویای_جمعی | #سوگواری_جمعی | #هنر_و_ادبیات | #اخلاق_مسؤولیت | #گفت‌وگوی_ملی | #اصلاح_ساختاری | #پیشگیری_از_تکرار | #وطن‌فروشی | #امنیت_مبتنی_بر_اعتماد | #قانون‌مداری | #تاریخ_مشترک | #آینده‌سازیتوأم‌بااقتباس‌های‌آزادوویرایش‌های‌سایبرهوشمآخذ:..هو العلیم
07:49 - 14 دی 1404
نظرات کاربران
ارسال به صورت ناشناس
اخبار داغ