سە روز بە دور از هیاهو

در حالی که شهر با شتاب همیشگی‌اش در تکاپوست، این روزها پشت دیوارهای مسجد، دنیا رنگ دیگری دارد؛ اعتکاف، حکایت مسافرانی است که چمدان نبسته‌اند، اما فرسنگ‌ها از غوغای مادیات فاصله گرفته‌اند؛ بریدن از جهان، برای پیوستن دوباره به خویشتن و خدایی که همیشه بوده و ما گاهی فراموشش کرده‌ایم.

این خبر حاوی محتوای صوتی یا تصویری است. برای جزییات بیشتر به منبع خبر مراجعه کنید
خلاصه خبر

به سمت مسجد جامع بە راه می‌افتم، هنوز چند قدمی مانده که چشم‌هایم به سردر مسجد می‌افتد؛ بنایی استوار، آرام و صبور، با آجرهایی که سال‌ها دعا، آه، اشک و نجوا را در خود نگه داشته‌اند. کاشی‌های لاجوردی و نقش‌های استادانه، گویی تکه‌ای از آسمان را قاب گرفته‌اند. سردر مسجد، فریاد نمی‌زند؛ دعوت می‌کند، آرام و عمیق. دعوتی برای جا گذاشتن شتاب، نگرانی و هیاهوی دنیا پشت همین در.

وارد صحن مسجد که می‌شوم، جریان هوای گرمی در زیرپوستم می‌دود؛ صورتی که سرمای شدید این روزهای سنندج آن را منجمد کرده است، دقایقی مکث می‌کنم، نگاه می‌چرخانم، اولین چیزی کە بە چشمم می‌آید، ستون‌های بلند و پیچ‌خورده مسجد کە مثل نگهبانانی صبور، ایستاده‌اند و سال‌هاست شاهد آمدن و رفتن آدم‌ها، شاهد اشک‌ها، دعاها و بازگشت‌ها بودەاند و حال هرکدام پناهی شده‌اند برای دل‌هایی که این روزها برای نجوا آمده‌اند، نه برای تماشا.

چادرهای سفید و لباس‌های گل‌گلی کردی مادران و زنان سنندجی، ترکیبی آرام و دلنشین ساخته‌اند؛ همگی پراکندە و غرق در تنهایی خویش نشسته، آرام و فرو رفته در خود.

ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم؛ شگفت‌انگیزترین صحنه شاید پیوند نسل‌هاست، نوجوانی که در دنیای دیجیتال رشد کرده، زانو به زانوی پیرمردی نشسته که سال‌هاست دانه‌های تسبیحش را با ذکر صیقل داده است، اینجا سن عددی بی‌معناست؛ همه رو به یک قبله، خیره به یک محراب، چنگ‌زده به یک حبل‌المتین.

قرآن‌ها گشوده‌اند، بعضی روی زانو، بعضی روی رحل‌های چوبی؛ تسبیح‌ها آرام میان انگشتان می‌چرخند؛ دانه‌دانه، شمرده، صبور؛ نجوای دعا، ذکرهای آهسته و اشک‌هایی که بی‌صدا بر گونه‌ها می‌لغزند، تصویری زنده از ایمان و امید می‌سازد؛ ایمانی بی‌ادعا، امیدی بی‌هیاهو.

سحرگاهان، هر گوشه مسجد دنیایی دیگر است؛ یکی سر بر سجده دارد و شانه‌هایش از هق‌هقی خاموش می‌لرزد؛ گویی بار سال‌ها را همان‌جا زمین می‌گذارد، دیگری با لبخندی محو، کتابی در باب معرفت ورق می‌زند؛ آرام، بی‌عجله، انگار زمان برایش ایستاده است.

نگاهم را میان معتکفان می‌گردانم، پیرمردی با ریش سپید، تسبیح را آرام در دست می‌چرخاند، هر دانه ضرب‌آهنگی دارد هماهنگ با سکوت مسجد، اشک‌های آرام از گوشه چشمانش سرازیر می‌شود؛ اشکی بی‌فریاد، بی‌نمایش.

جوانی کنار او، سر بر زانو گذاشته است، نگاهش بە سقف خیرە ماندە؛ انگار سال‌ها حرف نگفتەاش را با خدای خود در میان می‌گذارد بدون هیچ حرفی، حرکتی، زمزمەای، نگاهی خیرە بە آسمان کە فقط خدا آن را می‌شنود.

کمی آن‌سوتر، نوجوانی قرآن را با دقت در دست گرفته است، لب‌هایش آرام تکان می‌خورند، هرازگاهی نگاهش به اطراف می‌چرخد؛ به دیگران، به این جمع آرام و در نگاهش هم شوق هست و هم تردید، اما امید از هر دو پررنگ‌تر است.

زنی میان‌سال، سر بر سجاده گذاشته، خطوط چهره‌اش خستگی سال‌ها را روایت می‌کند، اما لبخندی کم‌رنگ و آرام بر لب دارد، هر بار که تسبیح می‌چرخد، حس می‌کنم بخشی از آرامش او بی‌صدا به من منتقل می‌شود؛ انگار اعتکاف فقط ماندن نیست، سرایت آرامش است.

کنار یکی از ستون‌های شبستان می‌ایستم، پیرمردی با ریش سفید و تسبیح کهنه در دست، آرام ذکر می‌گوید، مکث می‌کنم صدایش را پایین‌تر می‌آورد، می‌پرسم: چندمین بار است که معتکف می‌شوید؟

لبخند کم‌رنگی می‌نشیند گوشه لبش، می‌گوید: شمردنش سخت است، اما هر بار که می‌آیم، حس می‌کنم اولین بار است؛ هیچ‌وقت برای برگشتن به خدا دیر نیست دخترم.

سکوت می‌کند، دانه‌های تسبیح هنوز می‌چرخند، اضافه می‌کند: بعد از این همە سال عمری کە از خدا گرفتەام، آمده‌ام کمی سبک شوم، بعضی بارها را فقط می‌شود همین‌جا و در خلوت با خدا زمین گذاشت.

نوجوانی را می‌بینم که قرآن را با دقت در دست گرفته، نگاهش کنجکاو و پر از سوال است، می‌پرسم: اولین اعتکاف است؟ سرش را به نشانه تأیید تکان می‌دهد، می‌گوید: آرە، اولش فکر می‌کردم سخت باشد، با اصرار مادرم آمدم، ولی حالا دوست ندارم زود تمام شود.

می‌پرسم چرا؟ لبخند می‌زند: اینجا آدم مجبور نیست چیزی را ثابت کند، فقط باید باشد.

کمی آن‌سوتر، زنی میان‌سال سر بر سجاده دارد، منتظر می‌مانم تا دعا تمام شود، از سجادە کە سر برمی‌دارد، می‌پرسم: این شب‌ها چە حسی دارید؟ رنگ رخسارەاش خبر می‌دهد از سر درون، آهی می‌کشد و می‌گوید آنقدر روزگار بە من تنگ گرفتە کە وقتی اینجا هستم، یادم می‌افتد که هنوز می‌شود امیدوار بود، حتی وقتی همه‌چیز سخت است.

با زن جوانی کە با زمزمەای آهستە قرآن می‌خواند و کودک خردسالش کنار او خوابیده است، هم کلام می‌شوم، می‌پرسم: با این همه مسئولیت، اعتکاف سخت نیست؟ لبخند می‌زند می‌گوید: سخت کە هست، اما لازم؛ مادر هم گاهی باید خودش را در آغوش خدا بگذارد، وگرنه کم می‌آورد.

دختر جوانی کە گوشەای در آن انتها را اختیار کردە است تا با خود و خدای خود خلوت کند اما دید متفاوتی داشت، می‌پرسم: چه چیزی شما را به اعتکاف کشاند؟ سرش را بە سمتم می‌چرخاند و می‌گوید: خستگی! نه از کار نە از آدم‌ها، از خودم؛ آدم وقتی زیاد از خودش فرار کند، یک‌جایی می‌نشیند که دیگر راهی برای فرار نمانده باشد و اینجا و این شب‌ها همان‌جاست.

از کنارشان که دور می‌شوم، گفت‌وگوها در ذهنم می‌ماند، این‌ها مصاحبه نیست؛ اعتراف است، اعتراف کسانی کە از شلوغی روز و بی‌رحمی روزگار گاهی بە گوشەای دنج بە نام اعتکاف چنگ می‌اندازند تا قدری از دنیا فاصلە بگیرند، و سنگینی دل را اینجا بگذارند و با امیدی بیشتر بە زندگی برگردند.

انتهای پیام

نظرات کاربران
ارسال به صورت ناشناس
اخبار داغ