خبرآنلاین - در ژانویه ۲۰۲۶، جهان شاهد عملیاتی نظامی بی سابقه ایالات متحده تحت عنوان «عزم مطلق» (Operation Absolute Resolve) بود که به بازداشت نیکولاس مادورو، رئیس جمهور ونزوئلا و همسرش و انتقال آنها به خاک آمریکا منجر شد. اگرچه پیش بینی میشدکه دولت دوم ترامپ سیاستی تهاجمی علیه کاراکاس اتخاذ کند، اما ابعاد و شیوه اجرای این مداخله مستقیم، فراتر از انتظارات تحلیلگران بینالمللی بود.
این نوشتار بر آن است تا تا ضمن چرایی این اقدام، به پرسشهای بنیادین پیرامون نقش شخصیت ترامپ، ائتلاف جریانهای داخلی آمریکا و پیامدهای ژئوپلیتیک این واقعه بر نظم جهانی پاسخ دهد.
نقش عوامل و متغیرهای تأثیرگذار
۱.شخصیت و دکترین ترامپ
یکی از مهمترین دلایلی که به این اقدام امریکا اشاره دارد، تمرکز روی شخصیت ترامپ است. دونالد ترامپ در دوره دوم ریاستجمهوری خود، سیاست «فشار حداکثری» علیه مادورو را به مرحله نظامی رساند. ترامپ و حامیان ماگا، مادورو را به عنوان یک «دیکتاتور کمونیست» و عامل بیثباتی در منطقه (به دلیل قاچاق مواد مخدر و مهاجرت غیرقانونی) معرفی کردهاند. چهرههای کلیدی دولت ترامپ از جمله افرادی نظیر مارکو روبیو (وزیر امور خارجه) نقش بسیار فعالی در طراحی این سیاستها داشتهاند. روبیو از مدتها پیش بر لزوم تغییر رژیم در ونزوئلا تاکید داشت.
نقش ترامپ در این میان نه یک ایدئولوژیک صرف، بلکه یک «رئالیستِ معاملهگر» بود. ترامپ در دسامبر ۲۰۲۵ به مادورو پیشنهاد خروج امن داد. از نظر ترامپ، حمله نظامی تنها زمانی رخ میدهد که طرف مقابل «معامله» را نپذیرد. وقتی مادورو این پیشنهاد را رد کرد، ترامپ آن را به عنوان یک توهین شخصی و فرصتی برای نمایش قدرت دید. ترامپ، صراحتاً گفته است: «ما کشور را اداره میکنیم تا زمانی که انتقال قدرت امن انجام شود». ایده او این است که هزینه عملیات نظامی باید از طریق کنترل منابع نفتی ونزوئلا بازگردد. او این را یک «پیروزی دوجانبه» میبیند: حذف یک دشمن و تامین منافع شرکتهای نفتی آمریکا.
برای ترامپ، دستگیری مادورو و انتقال او به نیویورک یک «پیروزی رسانهای عظیم» است که او را در تاریخ آمریکا به عنوان رئیسجمهوری که «کار را تمام کرد» (برخلاف اسلافش) ثبت میکند. برخلاف نئوکانهای سنتی که به دنبال «ملتسازی» طولانیمدت بودند، ترامپ به دنبال یک «جراحی سریع» بود. او به جای تکیه بر رهبران اپوزیسیون (مثل ماچادو)، ترجیح داد مستقیماً با ابزار نظامی وارد شود و سپس از طریق یک «گروه مشورتی» تحت نظر آمریکا، مدیریت منابع را بر عهده بگیرد.
در نظم جدید ترامپ، این اقتدار ریاست جمهوری است و نه حقیقت قوانین یا ارزش های دموکراتیک که حرف اخر را خواهد زد. حمله به ونزوئلا، پیکربندی مجدد روابط ریاست جمهوری با قوای مقننه و قضائیه، مطابق با اختیارات و قدرت قوه مجریه است.
ترامپ با امورخارجه به عنوان ابزاری برای کسب امتیاز سیاسی، ضربه زدن به دشمنان سیاسی و انداختن تقصیر شکستهای آمریکا به گردن خارجیها رفتار میکند. در واقع، او مدتهاست که به طور غریزی «سیاسی سازی پوپولیستی سیاست خارجی» که توسط دانشمند علوم سیاسی، دیوید کادیر، در سال ۲۰۲۴ توصیف شده است، متوسل شده است که در ان سیاست خارجی بر اساس منافع سیاسی داخلی تدوین میشود. بنابراین، تصمیمات ترامپ در صحنه جهانی به بهترین وجه به عنوان امتداد سیاست ایالات متحده، به عنوان خط مقدم دیگری در جنگهای فرهنگی آمریکا درک میشود (Relin, ۲۰۲۵).
۲. ائتلاف استراتژیک ماگا و نئوکانها
ترامپ و دارو دستهاش عمدا و یا سهوا، از سه روش یکسان در داخل و خارج از کشور استفاده میکنند. حذف، دگرگونی و مطیع سازی. در داخل آنها به دنبال از بین بردن «دولت پنهان»، تبدیل آمریکای لیبرال به آمریکای ملی گرا و مطیع کردن مخالفان به تسلیم هستند. در خارج از کشور، آنها به دنبال از بین بردن اتحادها و تعهدات بین المللی، تبدیل متحدان لیبرال دموکرات غربی به دست نشاندگان ملی گرا و مطیع کردن مخالفان به معاملات استثماری هستند (Relin, ۲۰۲۵).
ترامپ و هوادارانش به نسخه مدرن دکترین مونرو معتقدند؛ یعنی «آمریکای لاتین حیاط خلوت ماست و هیچ قدرت خارجی حق دخالت در آن را ندارد». آنها این اقدام را نه یک جنگ برای دموکراسی، بلکه یک «پاکسازی محیطی» برای امنیت مرزهای آمریکا میدانند.
در واقع، تحلیل نحوه همکاری این دو طیف در تیم ترامپ (به ویژه در بازه زمانی اواخر ۲۰۲۵ تا ژانویه ۲۰۲۶) نشاندهنده یک «تقسیم کار استراتژیک» است. آنها توانستند تغییر رژیم را از یک «ایده نئوکانی» به یک «ضرورت ملیگرایانه» تبدیل کنند. نئوکانهای تیم ترامپ (مانند مارکو روبیو در وزارت خارجه و نفوذ تفکراتی شبیه به جان بولتون در لایههای میانی) زیربنای لازم برای عملیات نظامی را فراهم کردند. آنها با تعیین جایزه ۵۰ میلیون دلاری برای دستگیری مادورو و معرفی دولت او به عنوان یک «سازمان تروریستی خارجی»، بستر حقوقی را برای مداخله فراهم کردند.
نئوکانها با بزرگنمایی حضور نظامی روسیه و چین در ونزوئلا، توانستند بخشهای مردد پنتاگون را متقاعد کنند که ونزوئلا به یک «پایگاه متخاصم» در نزدیکی سواحل آمریکا تبدیل شده است. آنها به جای استفاده از واژه «جنگ»، این عملیات را به عنوان یک «عملیات پلیسی-نظامی» برای اجرای احکام دادگاههای نیویورک علیه یک قاچاقچی (مادورو) تئوریزه کردند تا حساسیتهای ضدجنگ را کاهش دهند.
در مقابل، در جنبش ماگا و در تیم ترامپ افرادی (مانند جی.دی ونس و چهرههای رسانهای نظیر استیو بنن) وظیفه داشتند این مداخله را با شعار «اول آمریکا» هماهنگ کنند. آنها به جای صحبت از «دموکراسی برای مردم ونزوئلا»، روی این موضوع تمرکز کردند که مادورو مسئول مستقیم سیل مهاجران و ورود مواد مخدر (فنتانیل) به خاک آمریکاست. این موضوع باعث شد بدنه ماگا که معمولاً با جنگ مخالف است، از این عملیات حمایت کند.
انتخاب افرادی مانند پیت هگست (وزیر دفاع) که نگاهی تهاجمی و غیربوروکراتیک به ارتش دارند، اجازه داد که عملیات «عزم مطلق» با سرعت و بدون درگیری در لایههای فرسوده اداری پنتاگون اجرایی شود.
به طور خلاصه اینکه، براندازی مادورو حاصل پیوند «ارزشهای دموکراتیک نئوکانها» با «امنیت مرزی و منافع اقتصادی» ماگا است. نئوکانها ایدئولوژی را فراهم کردند و ماگا ابزار اجرایی و بهانه «مبارزه با مواد مخدر» را.
۳. ونزوئلا به عنوان قلب استراتژی جدید آمریکا و نظم نوین اقتصادی Pax Silica
تحولات ژانویه ۲۰۲۶ نشان میدهد که ونزوئلا از یک «بحران منطقهای» به قلب استراتژی جدید آمریکا در عصر رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل شده است. در دکترین ترامپ ۲۰۲۶ و در دکترین جدید امنیت ملی آمریکا که در دسامبر ۲۰۲۵ منتشر شده است، ونزوئلا دیگر تنها یک کشور متخاصم نیست، بلکه به عنوان «نقطه آزمایش» بازگشت اقتدار آمریکا در نیمکره غربی دیده میشود. استراتژی امنیت ملی امریکا، دکترین قدیمی مونروئه را احیا کرده است. در این سند، نیمکره غربی به عنوان اولویت اصلی آمریکا تلقی شده است. در این سند همچنین آمده است، روزگاری که خاورمیانه بر سیاست خارجی آمریکا تسلط داشت، به پایان رسیده است و امنیت و رفاه آمریکا مستقیما به حفظ برتری آمریکا در قاره آفریقا مرتبط است.
از سوی دیگر، تلاش اصلی وزارت امورخارجه در حوزه هوش مصنوعی و امنیت زنجیره تأمین این است که اجماع جدیدی بر پایه امنیت اقتصادی در میان متحدان و شرکای مورد اعتماد آمریکا ایجاد شود. بنا بر اظهارات جیکوب هلبرگ، معاون امور اقتصادی آمریکا، «اگر قرن بیستم بر پایه نفت و فولاد می چرخید، در قرن بیست و یکم محاسبات و مواد معدنی که آن را تغذیه میکنند، عنصر تعیین کننده است. این اعلامیه تاریخی، اجماع امنیت اقتصادی جدیدی را به ارمغان می آورد که تضمین می کند شرکای همسو، اکوسیستم هوش مصنوعی فردا را از انرژی و مواد معدنی حیاتی گرفته تا تولیدات و مدل های پیشرفته می سازند» (state.gov/pax-silica)
بر این اساس، یک ابتکار استراتژیک به رهبری آمریکا در دسامبر ۲۰۲۵با هدف ایجاد یک زنجیره تأمین امن، انعطاف پذیر و مبتنی بر نوآوری از مواد معدنی حیاتی و ورودیهای انرژی گرفته تا تولید بیشتر نیمه هادیها، زیرساختهای هوش مصنوعی و تدارکات، شکل گرفته است که به Pax Silica معروف شده است. در سراسر آمریکا این اجماع حاصل شده است که یک نظم اقتصادی با دوام، اساسا در گروی زنجیرههای تأمین، فناوریهای مورد اعتماد و زیرساختهای انعطاف پذیر است و اینها کلید قدرت ملی و رشد اقتصادی در آینده هستند (State.gov.releases/office).
بنابراین، در عصر هوش مصنوعی، ونزوئلا دیگر به دلیل نفت اهمیت ندارد، بلکه ذخایر مواد معدنی حیاتی این کشور، رکنی اساسی در زنجیره تأمین جهانی و رقابت فناورانه با چین محسوب میشود. آمریکا با این اقدام، به دنبال ایجاد یک «اجماع امنیت اقتصادی جدید» است که در ان منابع انرژی و معدنی نیمکره غربی تحت کنترل مستقیم واشنگتن قرار گیرد.
۴.حذف نفوذ روسیه، چین و ایران در حیات خلوت آمریکا
حذف نفوذ روسیه، چین و ایران در حیاط خلوت آمریکا (آمریکای لاتین) یکی دیگر از انگیزههای ژئوپلیتیک این اقدام تلقی میشود. نفوذ اقتصادی چین و حضور نظامی/امنیتی روسیه در ونزوئلا طی سالهای اخیر، واشنگتن را به این نتیجه رساند که تحریمها به تنهایی کافی نیستند. عملیات «عزم مطلق» پیامی به پکن و مسکو بود که آمریکا دیگر حضور قدرتهای رقیب در فاصله نزدیک به خاک خود را تحمل نخواهد کرد. با حذف مادورو، آمریکا به دنبال قطع کردن یکی از اصلیترین متحدان روسیه و چین در آمریکای لاتین است تا موازنه قدرت را در این منطقه به نفع خود بازگرداند.
در سند استراتژی امنیت ملی آمریکا آمده است که چین با رهبران هم فکر خود در منطقه ارتباط برقرار کرده است. با توجه به صف بندی های سیاسی برخی از دولت های آمریکای لاتین و برخی از بازیگران خارجی، جبران برخی از نفوذهای خارجی دشوار خواهد بود. روسیه، چین و ایران با ونزوئلا روابط خوبی دارند و این برای آمریکا غیر قابل قبول است.
۵. اهداف و دلایل استراتژیک و اقتصادی
منتقدان و خودِ دولت مادورو معتقدند که پشت این براندازی، اهداف مهمی چون ذخایر نفتی نهفته است. ونزوئلا دارای بزرگترین ذخایر نفت در جهان است. ترامپ صراحتاً اعلام کرده که شرکتهای بزرگ نفتی آمریکایی باید برای بازسازی زیرساختهای نفتی ونزوئلا وارد این کشور شوند تا «برای کشور پولسازی کنند». آمریکا نه تنها میخواهد سلطه خود را بر بازارهای بین المللی انرژی اعمال کند، بلکه میخواهد بازار داخلی خود را از این طریق تأمین کند.
۶.نقش دلار و مقابله با روند دلارزدایی ونزوئلا
یکی از انگیزههای بنیادین عملیات «عزم مطلق»، مقابله با تلاشهای ونزوئلا برای خروج از چرخه دلار بود. دولت مادورو پیشگام استفاده از ارزهای دیجیتال (مانند پترو) و ارزهای جایگزین (یوآن و روبل) برای دور زدن تحریمها و فروش نفت بود. بازگشت ونزوئلا به مدار نفوذ مستقیم آمریکا، پیامی صریح به بلوک «بریکس» است که هرگونه تلاش برای ایجاد سیستم مالی موازی در حیاط خلوت آمریکا، با واکنش سخت مواجه خواهد شد. با کنترل مجدد بر ذخایر نفت ونزوئلا، واشنگتن تضمین میکند که این کالا همچنان با دلار معامله شود. هژمونی دلار تا حد زیادی به پیوند میان دلار و کالاهای اساسی (به ویژه نفت) وابسته است. اقدام آمریکا در
ژانویه ۲۰۲۶ همچنین میتواند موارد زیر را محقق کند:
- تسلط بر بزرگترین ذخایر نفت جهان به آمریکا اجازه میدهد عرضه جهانی را مدیریت کرده و از نوسانات شدیدی که ممکن است کشورها را به سمت ارزهای جایگزین سوق دهد، جلوگیری کند.
- وقتی کشوری مثل ونزوئلا دوباره تحت مدیریت شرکتهای آمریکایی (مثل شورون) قرار میگیرد، تمامی تراکنشهای کلان آن لاجرم به سیستم سوییفت و چرخه دلار بازمیگردد.
- با حذف مادورو، یکی از اصلیترین شرکای منطقهای ایران، روسیه و چین در آمریکای لاتین حذف شد. این امر ریسک سرمایهگذاری با ارزهایی غیر از دلار را در این منطقه به شدت افزایش میدهد، چرا که ثبات سیاسی اکنون مستقیماً به تایید واشنگتن گره خورده است.
- آمریکا با تأمین انرژی ارزان و پایدار از ونزوئلا، تورم داخلی خود را مهار کرده و میتواند قدرت خرید دلار را در برابر رقبایی مثل یوآن تقویت کند.
- این اقدام که به جای «توسعه نفوذ از طریق ایدئولوژی»، بر «توسعه نفوذ از طریق کنترل فیزیکی منابع» متمرکز است میتواند زیربنای مادی هژمونی دلار را در قرن ۲۱ مستحکم کند.
پاسخ به چند پرسش اساسی
۱.آیا این اقدام آمریکا به منزله فروپاشی نظم بین المللی مبتنی بر قانون خواهد بود؟
اتفاقات ژانویه ۲۰۲۶ در ونزوئلا، فراتر از یک تغییر رژیم ساده، به عنوان یک «نقطه عطف ژئوپلیتیک» در تاریخ معاصر شناخته میشود. این عملیات نه تنها نظم منطقهای، بلکه مفاهیم بنیادین نظام بینالملل را با چالشهای جدی روبرو کرده است. سوالی که مطرح میشود این است که آیا این اقدام ترامپ، بازگشت به «تکقطبیِ خشن» یا عبور از نظم قانونمحور میتوان محسوب کرد؟. بسیاری از تحلیلگران معتقدند عملیات «عزم مطلق»، پایانی بر عصر «نظم بینالمللی لیبرال» (مبتنی بر قوانین و نهادها) و بازگشت به عصر «تک قطبی خشن» و عبور از نظم قانون محور به عصر مبتنی بر قواعد است که در آن «قدرت سخت» و «امنیت» حرف اول را میزند. اکنون یک نظم بین المللی ظهور کرده است که مبتنی بر استفاده از زور، تجدیدنظر طلبی و امنیت در قاره آمریکا است. بازداشت یک رئیسجمهور مستقر توسط نیروهای نظامی یک کشور دیگر، بدعتی است که مفهوم «حاکمیت ملی» (اصلیترین رکن نظام وستفالی) را به شدت متزلزل کرده است.
این اقدام نشان داد که آمریکا در دوره دوم ترامپ، تمایلی به بازی در چارچوبهای چندجانبه (مثل سازمان ملل) ندارد و به جای آن، از مدل «کلانتر جهانی» استفاده میکند که مستقیماً اراده خود را تحمیل میکند
همچنین این اقدام به منزله تغییر الگوی قدرت و نوعی «رئالیسم تجاری» است. الگوی قدرت از «توسعه نفوذ از طریق ایدئولوژی» به «توسعه نفوذ از طریق کنترل منابع» تغییر یافته است. در نظام قبلی، آمریکا به دنبال ترویج دموکراسی بود. در الگوی جدید (مدل ترامپ ۲۰۲۶)، قدرت یعنی کنترل مستقیم بر شریانهای انرژی (نفت ونزوئلا) و تامین امنیت مرزها. این رویکرد، نظم جهانی را به سمت یک «نظامِ تراکنشی» میبرد که در آن هر حمایتی، بهایی اقتصادی دارد.
به طور خلاصه اینکه، ما در حال گذار از یک نظام «قانونمحور» به یک نظام «قدرتمحور» هستیم. اگرچه آمریکا با این حرکت قدرت خود را به رخ کشید، اما همزمان بذرِ یک نظام چندقطبیِ خشن را کاشت که در آن کشورها دیگر به تضمینهای بینالمللی اعتماد نحواهند داشت و تنها به «قدرت سخت» خود متکی خواهند بود. در واقع میتوان گفت که عملیات ونزوئلا نشاندهنده تولد عصری است که در آن آمریکا دیگر به «تغییر رژیم نرم» یا «تحریم» بسنده نمیکند و از «دیپلماسی قایقهای توپدار» (Gunboat Diplomacy) برای تامین منافع اقتصادی و ژئوپلیتیک خود استفاده میکند.
۲.آیا این اقدام به نظام چندقطبی دامن خواهد زد؟
پاسخ به این سوال پارادوکسیکال است. از یک سو، این اقدام نشاندهنده قدرت بلامنازع نظامی آمریکاست، اما از سوی دیگر، روند چندقطبی شدن را تسریع میکند. چین و روسیه این اقدام را به عنوان یک «زنگ خطر بزرگ» تعبیر کردهاند. پکن این عملیات را «آزمون اراده» نامیده است. این اتفاق باعث میشود قدرتهای رقیب برای محافظت از متحدان خود، به سمت تشکیل بلوکهای نظامی و اقتصادی مستقلتر (مثل گسترش بریکس یا پیمانهای امنیتی جدید) حرکت کنند. استفاده از ابزارهای مالی و نظامی به صورت همزمان، انگیزهی کشورهایی مثل هند، برزیل و کشورهای حاشیه خلیج فارس را برای کاهش وابستگی به دلار افزایش داده است تا از «اخاذی ژئوپلیتیک» در امان بمانند.
ایران که متحد استراتژیک مادورو بود، اکنون خود را در برابر نظامی میبیند که ابایی از عبور از خطوط قرمز سنتی ندارد. این موضوع میتواند دو نتیجه داشته باشد: یکی بازدارندگی تهاجمی است. یعنی اینکه کشورهای مثل ایران که مخالف آمریکا است ممکن است برای جلوگیری از تکرار سناریوی ونزوئلا، به سمت افزایش توان تسلیحاتی (نظامی و هستهای) حرکت کند. دیگر اینکه، شکلگیری قطبهای جدید قدرت در منطقه برای متوازن کردن قدرت آمریکا شکل گیرد.
۳.آیا این اقدام یک «توافق بزرگ» یا مدل جدید یالتا میان ترامپ، پوتین و شی جینپینگ، است؟
این مورد یکی از داغترین بحثهای محافل سیاسی در ژانویه ۲۰۲۶ است. اگرچه هیچ توافق رسمی و مکتوبی تحت این عنوان منتشر نشده، اما شواهد دیپلماتیک و رفتارهای اخیر این سه رهبر، فرضیه «تقسیم حوزههای نفوذ» را تقویت میکند. در کنفرانس یالتا (۱۹۴۵)، قدرتهای پیروز جنگ جهانی دوم جهان را میان خود تقسیم کردند. در مدل ۲۰۲۶، تحلیلگران معتقدند ترامپ به دنبال بازگشت به همان منطق است. ایالات متحده آمریکا، تمرکز کامل بر نیمکره غربی (دکترین مونرو) و تسلط بر منابع انرژی و امنیت مرزی، به عنوان حوزه نفوذ خود را میخواهد. عملیات ونزوئلا دقیقاً در همین راستا تعبیر میشود؛ ترامپ به پوتین و شی نشان داد که در «حیاط خلوت» خود با کسی شوخی ندارد.
علاوه بر این، برخی عنوان میکنند که این اقدام چراغ سبز ضمنی به روسیه در مورد اوکراین و اروپای شرقی، میدهد. فشارهای ترامپ برای توقف کمکهای نظامی به اوکراین و واگذاری اراضی اشغالی به روسیه، بخشی از این معامله بزرگ تلقی میشود تا روسیه را از ائتلاف با چین دور کند.
در مورد چین نیز، پذیرش برتری اقتصادی و منطقهای چین در جنوب شرق آسیا در ازای امتیازات تجاری بزرگ برای آمریکا، را مطرح میکنند. شواهدی که این تئوری را تقویت میکنند و آن تغییر لحن ترامپ نسبت به مسکو و پکن است. برخلاف دوره اول که تقابل مطلق بود، در اواخر ۲۰۲۵ ترامپ از واژه «تعامل» استفاده کرده و حتی ابراز تمایل کرده که پوتین و شی در اجلاس G۲۰ میامی (۲۰۲۶) شرکت کنند.
ترامپ معتقد است هزینههای نگهداری نظم جهانی (Pax Americana) بسیار زیاد است. او ترجیح میدهد بخشهایی از جهان را به رقبا واگذار کند تا هزینههای نظامی آمریکا کاهش یابد، به شرطی که آنها در حوزه منافع حیاتی آمریکا (مانند ونزوئلا یا تجارت داخلی) دخالت نکنند. در این معامله عملیات ونزوئلا میتواند «بیعانه» این معامله باشد. اگر روسیه و چین در برابر سقوط مادورو واکنش نظامی جدی نشان ندادهاند، احتمالاً به این دلیل است که ترامپ در جای دیگری (مثلاً اوکراین برای روسیه یا تایوان/تجارت برای چین) به آنها امتیاز داده است. مثل، روسیه در ازای ۲۰ درصد از خاک اوکراین و کنترل بر منابع مادی و انرژی آن، چین در ازای تسلط بر آسیای جنوب شرقی، و به اسرائیل در ازای دست باز در ترسیم نقشه جدید خاورمیانه.
ما در حال حرکت به سمتی هستیم که در آن سه قدرت بزرگ به جای تلاش برای نابودی یکدیگر، سعی میکنند با «ترسیم مرزهای جدید»، اصطکاک را کم کنند. این نظم جدید، برای قدرتهای میانی (مثل ایران) بسیار خطرناک است، زیرا احتمال دارد در «معاملات بزرگ» میان این سه قطب، به عنوان وجهالمصالحه قرار گیرند. اما، بوروکراسی امنیت ملی آمریکا به شدت با این ایده مخالف است و آن را «باج دادن» میداند. آنها معتقدند پوتین و شی از این «یالتا» تنها برای بازسازی قوای خود استفاده خواهند کرد. از سوی دیگر، سیاست آمریکا در مورد قلمرو، میتواند سیاست خارجی تجدیدنظرطلبانه اسرائیل، چین و روسیه را تقویت کند.
نقد علمی اقدام دولت ترامپ در بازداشت و انتقال نیکولاس مادورو از منظر حقوق بینالملل و کنوانسیونهای مربوطه
یکی از جدیترین انتقادات حقوقی به این اقدام، نادیده گرفتن اصل مصونیت سران دولتها است. طبق حقوق بینالملل عرفی، رؤسای جمهور در زمان تصدی مسئولیت از «مصونیت شخصی» برخوردارند که آنها را در برابر صلاحیت کیفری هر کشور خارجی محصن میکند.
بازداشت مادورو توسط نیروهای نظامی آمریکا، نقض مستقیم اصل «برابری حاکمیتها» مندرج در منشور ملل متحد است. از منظر حقوقی، هیچ دادگاه داخلی (مانند دادگاههای نیویورک) صلاحیت صدور حکم جلب برای رئیسجمهور مستقر یک کشور دیگر را ندارد. اگرچه کنوانسیون ۱۹۶۱ وین عمدتاً بر روابط دیپلماتیک و مصونیت مأموران متمرکز است، اما روح حاکم بر آن و کنوانسیونهای مکمل (مانند کنوانسیون ۱۹۶۹ راجع به مأموریتهای ویژه) بر حفاظت از اشخاص بلندپایه تأکید دارد. اگر بازداشت در محل اقامت یا حین یک مأموریت رسمی صورت گرفته باشد، این اقدام نقض صریح مواد مربوط به «تعرضناپذیری» اشخاص دیپلماتیک و سران کشورهاست.
دولت ترامپ با تلقی کردن این عملیات به عنوان یک «عملیات پلیسی» برای اجرای احکام قضایی علیه قاچاق مواد مخدر، سعی در دور زدن کنوانسیون وین داشته است. اما از نظر حقوق بینالملل، برچسبهای داخلی (مانند سازمان تروریستی یا قاچاقچی) نمیتواند تعهدات بینالمللی دولتها در قبال مصونیت سران را ملغی کند.
اقدام نظامی تحت عنوان عملیات «عزم مطلق» با اصول بنیادین ممنوعیت توسل به زور در تضاد است. طبق ماده ۲ بند ۴ منشور، توسل به زور علیه تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی کشورها ممنوع است. این عملیات بدون مجوز شورای امنیت سازمان ملل و خارج از چارچوب «دفاع مشروع» انجام شده است.
استفاده از «دیپلماسی قایقهای توپدار» برای تغییر ساختار سیاسی یک کشور، با اصل عدم مداخله در امور داخلی کشورها مغایرت کامل دارد. این اقدام نشاندهنده تولد عصری است که در آن «قدرت سخت» بر «نظم قانونمحور» پیشی گرفته است. از منظر نقد حقوقی، این رفتار به معنای آن است که آمریکا تنها به قوانینی پایبند است که با منافع ملیاش (مانند امنیت مرزی یا منافع نفتی) در تضاد نباشد.
این واقعه یک «بدعت خطرناک» ایجاد میکند که میتواند در آینده توسط سایر قدرتهای بزرگ (روسیه یا چین) برای بازداشت رهبران مخالف خود در مناطق تحت نفوذشان مورد استناد قرار گیرد. نتیجه اینکه، اقدام ترامپ از منظر «اثباتگرایی حقوقی» غیرقانونی و ناقض معاهدات چندجانبه است. این حرکت، حقوق بینالملل را از یک «چارچوب الزامآور عمومی» به ابزاری در خدمت «سیاست داخلی و رئالیسم تجاری» تقلیل داده است.
آیا ایران هدف بعدی خواهد بود؟
تحولات اخیر نشان میدهد که ایران نه یک «هدف احتمالی»، بلکه از دیدگاه تیم ترامپ، دلیل اصلی و شریک جرم در پرونده ونزوئلا بوده است. ترامپ پیش از عملیات ونزوئلا، در ژوئن ۲۰۲۵ دستور حملاتی به تأسیسات هستهای ایران را صادر کرده بود. بنابراین، اقدام در ونزوئلا ادامهی همان الگوی «اعمال قدرت سخت» است. مقامات دولت ترامپ (مانند لیندسی گراهام) صراحتاً گفتهاند که «کلانتر جدیدی به شهر آمده» و این عملیات پیامی برای ایران و کوباست. آمریکا مدعی است که ونزوئلا تحت رهبری مادورو به پایگاهی برای دور زدن تحریمهای ایران و همکاریهای نظامی دو کشور تبدیل شده بود. بسیاری از تحلیلگران معتقدند موفقیت سریع عملیات در ونزوئلا (بازداشت یک رئیسجمهور مستقر)، ممکن است اعتماد به نفس دولت ترامپ را برای پیادهسازی مدلهای مشابه در قبال سایر دشمنانش، از جمله افزایش فشار نظامی مستقیم بر ایران، به شدت افزایش دهد. لفاظیهای چند روز گذشته ترامپ و برخی از اعضای کنگره و همچنین مقامات رژیم صهیونیستی حکایت از این دارد.
نتیجهگیری
عملیات «عزم مطلق» در ژانویه ۲۰۲۶ را نباید صرفاً یک مداخله نظامی برای تغییر رژیم قلمداد کرد، بلکه این واقعه نقطه عطفی در تاریخ معاصر است که نشاندهنده تولد دکترین جدید آمریکا در عصر پسا-لیبرالیسم است. این اقدام، پایانی بر توهم «نظم بینالمللی قانونمحور» و آغاز رسمی عصر «رئالیسمِ تجاری و اقتدارگرا» است که در آن قدرت سخت، مستقیماً در خدمت ثبات پولی و امنیت زنجیره تأمین قرار میگیرد.
از منظر استراتژیک، با توجه به این تحلیل به نتایج کلیدی زیر میتوان دست یافت:
- فروپاشی هنجارهای حقوقی در برابر ضرورتهای سیاسی: بازداشت رئیسجمهور مستقر ونزوئلا، با وجود نقض صریح کنوانسیون ۱۹۶۱ وین و اصل مصونیت سران دولتها، نشان داد که در نظام بینالملل جدید، حقوق بینالملل نه یک چارچوب الزامآور، بلکه ابزاری در دست قدرتهای بزرگ برای پیشبرد منافع ملی است.
- تثبیت هژمونی دلار و پترودلار نوین: آمریکا با کنترل فیزیکی بر ذخایر نفت ونزوئلا، نه تنها یکی از کانونهای اصلی «دلارزدایی» را در نطفه خفه کرد، بلکه زیربنای مادی دلار را در برابر ارزهای رقیب (مانند یوآن و روبل) در نیمکره غربی مستحکم ساخت.
- ونزوئلا به مثابه ستون فقرات نظم پاکس سیکا شمرده میشود. این عملیات تضمینکننده امنیت انرژی و مواد معدنی حیاتی برای اکوسیستم هوش مصنوعی آمریکا است. در این الگو، ونزوئلا از یک متحد ایدئولوژیکِ رقبای آمریکا، به یک تأمینکننده استراتژیک در زنجیره تأمین امن آمریکا تبدیل شده است.
- در نهایت، عملیات ونزوئلا ثابت کرد که ایالات متحده در دوره دوم ترامپ، بازدارندگی خود را نه از طریق دیپلماسی یا تحریم، بلکه از طریق «دیپلماسی قایقهای توپدار» و مداخله مستقیم بازسازی کرده است. این وضعیت، جهان را به سمتی میبرد که در آن کشورها برای بقا، ناگزیر به تکیه بر قدرت سخت خود یا ادغام در بلوکهای امنیتی-اقتصادیِ تحت رهبری قدرتهای بزرگ خواهند بود؛ عصری که در آن «معامله» جایگزین «قانون» و «کنترل منابع» جایگزین «صدور دموکراسی» شده است.
*دکتر مجید روحی، عضو هیئت علمی گروه علوم سیاسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد رشت
۳۱۲/۴۲







