پیوستگی چینی، جهش ژاپنی و نوسان ایرانی

در تاریخ بشریت، قدرت ملی متأثر از مختصات جغرافیایی، ویژگی‌های تاریخی و فرهنگی، عوامل اقتصادی، قابلیت‌های نظامی و پیشرفت‌های فناورانه شکل می‌گیرد. این الگوها، مسیر صعود و افول ملت‌ها را ترسیم می‌کنند. در این بحث، سه الگوی آسیایی قدرت اقتصادی بررسی می‌شود؛ پیوستگی چینی که نماد ثبات و تداوم است، جهش ژاپنی که نشان‌دهنده تحول ناگهانی از حاشیه به مرکز است و نوسان ایرانی که بازتاب چرخه‌های پرتلاطم اوج و حضیض است.

خلاصه خبر

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

هومن علوی-پژوهشگر اقتصاد توسعه:  در تاریخ بشریت، قدرت ملی متأثر از مختصات جغرافیایی، ویژگی‌های تاریخی و فرهنگی، عوامل اقتصادی، قابلیت‌های نظامی و پیشرفت‌های فناورانه شکل می‌گیرد. این الگوها، مسیر صعود و افول ملت‌ها را ترسیم می‌کنند. در این بحث، سه الگوی آسیایی قدرت اقتصادی بررسی می‌شود؛ پیوستگی چینی که نماد ثبات و تداوم است، جهش ژاپنی که نشان‌دهنده تحول ناگهانی از حاشیه به مرکز است و نوسان ایرانی که بازتاب چرخه‌های پرتلاطم اوج و حضیض است. چین، با سابقه‌ای هزاران‌ساله از امپراتوری پیوسته، عمدتا در ۱۵۰ تا ۲۰۰ سال اخیر از مسیر قدرت منحرف شد و اکنون در حال بازگشت به جایگاه طبیعی خویش است. ژاپن، کشوری حاشیه‌ای و منزوی، در یک جهش شگفت‌انگیز طی همین دوره به قدرتی جهانی تبدیل شد. ایران همچون موجی در اقیانوس تاریخ، دوره‌های درخشان اوج را با دره‌های عمیق حضیض در هم آمیخته است. ایران امروز، با پتانسیل فرهنگی و اقتصادی و موقعیت ژئوپلیتیک، آیا در آستانه چرخه‌ای نو ایستاده است؟

چین: امپراتوری پیوسته با چالش انقلاب صنعتی

چین، نماد پیوستگی قدرت در آسیاست. از سلسله‌های شیا و شانگ (حدود ۲۰۰۰–۱046 ق.م.) تا دودمان‌های هان (۲۰۶ ق.م.–۲۲۰ م.)، تانگ (۶۱۸–۹۰۷) و مینگ (۱۳۶۸–۱۶۴۴)، این کشور بر پایه دیوان‌سالاری کنفوسیوسی، تمرکز سیاسی و اقتصاد کشاورزی گسترده استوار بود. جغرافیای وسیع و یکپارچه، به‌ویژه حوزه‌های رودخانه زرد و یانگ‌تسه که بیش از 90 درصد جمعیت را در دشت‌های حاصلخیز و مناطق شرقی متمرکز می‌کرد، امکان داد تا هزاران سال تولید پایدار و مالیات‌پذیری منظم شکل گیرد.

این ساختار، با مفهوم «فرمان آسمانی» (Tianming / Mandate of Heaven) اجازه می‌داد سلسله‌ها تغییر کنند؛ اما چارچوب اقتصادی–اداری امپراتوری پابرجا بماند. در دوره‌های تانگ و سونگ (۹۶۰–۱۲۷۹)، چین بزرگ‌ترین اقتصاد جهان بود و با سهمی حدود یک‌چهارم تولید جهانی، همراه با نوآوری‌هایی مانند کاغذ و باروت، پیشرفته‌ترین اقتصاد پیشاصنعتی را اداره می‌کرد. حتی در حمله مغولان و دودمان یوان (۱۲۷۱–۱۳۶۸) نیز این پیوستگی کاملا از هم نپاشید.

اما انقلاب صنعتی در اروپا (از حدود ۱۷۵۰) نقطه‌ای بود که چین نتوانست به‌موقع خود را با دگرگونی‌های فناورانه و سازمانی آن هماهنگ کند. درحالی‌که غرب به‌ سوی ماشین بخار، تولید انبوه و تجارت صنعتی‌شده جهش کرد، اقتصاد چین همچنان عمدتا بر کشاورزی و صنایع‌ دستی متکی ماند. این شکاف بهره‌وری و فناوری، مزیت تاریخی چین را تدریجا فرسایش داد.

پس از جنگ‌های تریاک (۱۸۳۹–۱۸۴۲، ۱۸۵۶–۱۸۶۰)، نفوذ قدرت‌های غربی و ژاپن، کشور را وارد «قرن تحقیر» (1839-1949/Century of Humiliation) کرد. اما این عقب‌ماندگی، گسست تمدنی نبود، بلکه شکلی از عقب‌افتادگی ساختاری ناشی از عدم انباشت سرمایه فناورانه به شمار می‌رفت. پایداری نهادی چین،‌ یعنی همان سرمایه تاریخی ناشی از بوروکراسی کنفوسیوسی و اقتصاد کشاورزی سازمان‌یافته، امکان داد که پس از اصلاحات دنگ شیائوپینگ (از ۱۹۷۸) این کشور بتواند دیوان‌سالاری سنتی، جمعیت عظیم و ظرفیت بسیج دولتی را با اقتصاد بازار تلفیق و بخش بزرگی از عقب‌افتادگی ناشی از انقلاب صنعتی را جبران کند. این بازسازی قدرت، در سطح بین‌المللی در قالب دکترین «توسعه صلح‌‌آمیز» (Peaceful Development) صورت‌بندی شد؛ رویکردی که در آن چین می‌کوشد انباشت قدرت اقتصادی و نهادی را مقدم بر نمایش قدرت نظامی قرار دهد و بازگشت به جایگاه تاریخی خود را در چارچوب همکاری، ادغام تدریجی در اقتصاد جهانی و پرهیز از ورود به مسیر تقابل نظامی یا برهم‌زدن نظم از طریق زور دنبال کند. امروزه چین بار دیگر در جایگاه تاریخی خود به‌عنوان یکی از قدرت‌های اصلی اقتصاد جهان قرار گرفته است؛ جایگاهی که ریشه در همان پیوستگی نهادی و بوروکراتیک و توانایی سازگاری با دوره‌های تحول تاریخی دارد.

ژاپن: جزیره‌ای که از بیم غرب بیدار شد

در برابر پیوستگی تاریخی چین، ژاپن تا قرن‌ها نقشی حاشیه‌ای در شرق آسیا داشت؛ مجموعه‌ای از جزایر به وسعت حدود ۳۷۷ هزار کیلومترمربع که در سایه تمدن‌های بزرگ چین و کره قرار می‌گرفت. هرچند در دوره ادو (توکوگاوا، ۱۶۰۳–۱۸۶۸) ژاپن به سطحی قابل‌توجه از انسجام داخلی دست یافت (از‌جمله شهرنشینی بالا، سواد نسبتا گسترده و اقتصادی پیشاصنعتی مبتنی بر کشاورزی برنج و تجارت داخلی)؛ اما این دستاوردها عمدتا در چارچوبی بسته، محلی و انزواگرا شکل گرفت. ساختار سیاسی فئودالی مبتنی بر شوگون‌ها و طبقه سامورایی، نظمی پایدار اما کم‌برد و فاقد ظرفیت برون‌گرا ایجاد کرده بود. ژاپن هرچند عنوان «امپراتوری» داشت، اما پیشینه‌ای تمدن‌ساز و تعامل‌محور مانند قدرت‌های بزرگ قاره‌ای نداشت و بیشتر در حاشیه تاریخ شرق آسیا می‌ایستاد.

سیاست ساکوکو (۱۶۳۹–۱۸۵۳) اوج این کناره‌نشینی بود؛ انزوایی که ژاپن نه از موضع قدرت، بلکه از بیم نفوذ اروپایی‌ها و خطر مستعمره‌شدن برگزید. تماس اولیه با پرتغالی‌ها و هلندی‌ها، شوگون توکوگاوا را چنان نگران کرد که کشور را عملا بست و تنها بندر ناکازاکی را برای تجارت محدود با چند کشور معین (نظیر هلند) باز گذاشت. بنابراین، هنگامی‌ که انقلاب صنعتی از حدود ۱۷۵۰ اروپا را متحول کرد، ژاپن همچنان در چارچوب بسته و پیشاصنعتی خود باقی‌ مانده بود.

ورود ناوهای آمریکایی در ۱۸۵۳ این تصویر را فرو ریخت و آشکار کرد که ساختار فئودالی ژاپن در برابر قدرت‌های مدرن دوام نمی‌آورد. انقلاب میجی (۱۸۶۸) پاسخی اضطراری بود؛ اصلاحاتی که با شعار روشن «کشور ثروتمند، ارتش قوی» برای جبران عقب‌ماندگی، به‌سرعت آموزش عمومی، راه‌آهن، ارتش مدرن و دستگاه اداری غرب‌الگو را بنا کرد. این جهش، صنعتی‌سازی و قدرتی نظامی ساخت که ژاپن پیش‌تر فاقدش بود.

انقلاب میجی (۱۸۶۸) ژاپن را از یک کشور حاشیه‌ای و منزوی به یک دولت توسعه‌گرا تبدیل کرد که قدرت متمرکز را به ابزاری برای جبران عقب‌ماندگی و ظرفیت نظامی جدید بدل ساخت. همین قدرت تازه‌یافته، ژاپن را به‌سرعت وارد مسیر جنگ‌طلبی کرد*؛ کشوری بدون سنت طولانی تعامل تمدنی، با تجربه محدود نسبت به مدیریت سرزمین‌های بزرگ، ناگهان تلاش کرد نقش یک امپراتوری منطقه‌ای را بازی کند. فرهنگ نظامی و سلسله‌مراتبی سامورایی به‌غلط به‌عنوان الگوی رفتار خارجی امپراتوری مدرن تبدیل شد: از جنگ چین-ژاپن (۱۸۹۴–۱۸۹۵) تا نبرد با روسیه (۱۹۰۴–۱۹۰۵). پیروزی‌های اولیه این تصور را ایجاد کرد که قدرت اقتصادی نوظهور باید در مسیر گسترش نظامی به کار گرفته شود. در دهه ۱۹۳۰، این روند به تهاجم‌های گسترده‌تر در آسیا و تبدیل اقتصاد صنعتی به ماشین جنگی انجامید.

شکست سنگین در جنگ جهانی دوم (۱۹۴۵) نقطه پایان این مسیر بود. قانون اساسی ۱۹۴۷، به‌ویژه ماده ۹، ژاپن را به صلح‌جویی (pacifism) واداشت و کشور را از حفظ ارتش تهاجمی منع کرد. این تجربه ژاپن را به درک تازه‌ای رساند: تکیه بر نظامی‌گری، برخاسته از سنت فئودالی و نبود تجربه امپراتوری پهناور، راه‌حلی مناسب نیست. پس از جنگ، ژاپن مسیر جدیدی را برگزید که بر صادرات، فناوری و مدیریت کارآمد استوار بود.

این رویکرد، پایه «معجزه اقتصادی» دهه‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۸۰ شد؛ دوره‌ای که در آن ژاپن با اتکا بر نوآوری، بهره‌وری بالا و پیوندهای عمیق با اقتصاد جهانی، به یکی از قدرت‌های برتر اقتصادی جهان بدل شد. بدین‌سان، قدرت ملی ژاپن پس از ۱۹۴۵ از صلح، فناوری و توسعه پایدار سرچشمه گرفت.

ایران: قدرت چرخه‌ای در برابر موج‌های جهانی

ایران، برخلاف پیوستگی تاریخی قدرت ملی چین و جهش ناگهانی ژاپن از حاشیه به قله اقتصادی، الگویی چرخه‌ای از اوج و حضیض در قدرت ملی را بازتاب می‌دهد؛ از امپراتوری‌هایی که سرآمد جهان بودند تا دوره‌هایی که تغییرات نظم بین‌الملل، فشارهای خارجی و ضعف ساختاری، کشور را به افول کشاند. جایگاه ایران در فلاتی که چهارراه شرق و غرب بود، آن را همواره در معرض هجوم‌ها، رقابت قدرت‌ها و جابه‌جایی‌های سیاسی قرار می‌داد، اما هم‌زمان ظرفیت قابل‌توجهی برای شکل‌دهی به شبکه‌های فرهنگی، تجارتی و اقتصادی منطقه‌ای ایجاد می‌کرد. توان هویتی ایران، بیش از هر چیز، در جذب و بازآفرینی عناصر فرهنگی بیرونی ریشه داشت. در کنار این، جغرافیای باز، اقلیم پرنوسان ایران (برخلاف چین و ژاپن پرآب)، نظام مالکیت اراضی نقشی ساختاری در این نوسان‌های قدرت داشت و فشارهای زیست‌محیطی و مهاجرتی را به بخشی دائمی از تاریخ سیاسی کشور تبدیل می‌کرد.

نوسان قدرت ملی در ایران، به‌ صورت ساختاری با «جغرافیای نوسانی» فلات مرکزی و بخشی نیز به دلیل ساختارهای اجتماعی ازجمله نقش پررنگ نیروهای ایلی پیوند خورده است. ساختار اجتماعی در کنار اقلیم پرنوسان و جغرافیای باز ایران، حفظ یک تمرکز سیاسی بلندمدت و بوروکراسی استوار را دشوار کرد. این شرایط، فشارهای زیست‌محیطی و مهاجرتی را به یک فشار ساختاری دائمی بر تاریخ سیاسی کشور تبدیل می‌کرد. به‌این‌ترتیب، هر چرخه افول در ایران معمولا با گسست نهادی همراه می‌شد و بوروکراسی دوره پیشین استمرار نمی‌یافت، هرچند الگوهای اداری ایرانی (مانند دیوان‌سالاری مالیاتی یا زبان اداری) هیچ‌گاه به ‌طور کامل ناپدید نمی‌شد.

اوج نخست در امپراتوری هخامنشی (۵۵۰–۳۳۰ ق.م.) پدید آمد؛ دولتی که کوروش با فتح ماد، لیدیه و بابل ساخت و گستره‌ای از مدیترانه تا هند را زیر یک بوروکراسی منظم و راه‌های شاهی منسجم گرد آورد. سقوط آن با حمله اسکندر (۳۳۰ ق.م.) نخستین چرخش بزرگ را رقم زد. چند قرن بعد، ساسانیان (۲۲۴–۶۵۱) دولتی با سازمان اداری، ارتش سواره‌نظام سنگین، نفوذ مذهبی و فرهنگی گسترده و اتصال حیاتی به جاده ابریشم، اوجی تازه آفریدند. اما جنگ‌های فرسایشی با بیزانس و سپس غلبه نیروهای عرب بر تیسفون و مرگ یزدگرد سوم در ۶۵۱ این دوره را نیز به پایان رساند. بدین جهت امپراتوری‌هایی چون سلجوقیان، ایلخانان و به‌ویژه صفویان (۱۵۰۱–۱۷۳۶) چرخه‌های تازه‌ای از بازسازی سیاسی و هویتی ایجاد کردند. صفویان علاوه ‌بر تثبیت هویت شیعی ایران، دولت متمرکز، ارتش قزلباش و شبکه اداری منسجمی را پایه‌گذاری کردند که اثرات بلندمدتی بر هویت سیاسی ایران داشت.

پس از فروپاشی صفویان، ایران وارد دوره‌‌ای طولانی از بی‌ثباتی شد. افشارها و زندیه کوشیدند دوباره انسجامی سیاسی فراهم کنند، اما ساختار کشور هنوز شکننده بود. با آغاز قاجاریه (۱۷۹۶)، ایران در حالی وارد عصر جدید شد که انقلاب صنعتی در غرب پیشاپیش شکل گرفته بود و شکافی عظیم میان توان فناورانه اروپا و ظرفیت اقتصادی-نظامی ایران ایجاد شده بود. شکست‌های سنگین در جنگ‌های ایران و روس (۱۸۱۳ و ۱۸۲۸) و دادن امتیازهای اقتصادی گسترده به دولت‌های خارجی، ناتوانی ساختار سنتی حکمرانی را آشکار کرد. تلاش‌های اصلاحی مانند اقدامات عباس‌میرزا، تأسیس دارالفنون (۱۸۵۱) و سفرهای ناصرالدین‌شاه برای آشنایی با فناوری‌های نو، واکنش‌هایی اولیه به این شکاف بودند، اما ناکافی ماندند. در نهایت، انقلاب مشروطه (۱۹۰۶) تلاشی برای بازسازی ساختار سیاسی و ورود ایران به دوره‌ای قانون‌محور بود؛ حرکتی که نشان می‌داد جامعه ایرانی در تلاش است چرخه‌ای تازه، متناسب با جهان صنعتی‌شده و مدرن بسازد. رویدادی که ذهنیت ایرانی را دگرگون کرد و مسیر را برای نوسازی‌های بعدی گشود.

در سده ۲۰، پهلوی‌ها (۱۹۲۵–۱۹۷۹) پروژه‌ای سریع برای نوسازی، صنعتی‌سازی و انتقال اقتصاد از کشاورزی به صنعت آغاز کردند؛ نوسازی ارتش، گسترش آموزش، توسعه راه‌آهن و سپس بهره‌گیری گسترده از درآمد نفت (به‌ویژه پس از ۱۹۵۰) ایران را وارد فاز جدیدی از دولت‌سازی کرد. در غیاب نهادهای فراگیر و به دلیل تمرکز بیش از حد قدرت و وابستگی به نفت، این پروژه منجر به شکاف اجتماعی گسترده شد و همین شکاف در دهه‌های پایانی حکومت پهلوی بحرانی شد.

انقلاب و شکل‌گیری جمهوری اسلامی، مرحله دیگری از چرخه تحول سیاسی ایران و تلاشی برای تعریف یک اوج جدید بر پایه هویت اسلامی-ملی، استقلال سیاسی و بازیابی نقش منطقه‌ای بود. حکومت جدید با تغییر رویکردها و سیاست‌های کلی تلاش کند الگویی متفاوتی از «مسیر ایرانی توسعه» و «استقلال اقتصادی و خودکفایی» ارائه دهد. این دوره تلاشی دائمی برای ترکیب سنت دیرینه فرهنگ ایرانی-اسلامی با واقعیت‌های دنیای صنعتی و توسعه‌یافته است.

مسیر تاریخی ایران در گذرگاه‌های دشوار و نوسانی حرکت کرده است. اما اراده جامعه برای یافتن جایگاهی باثبات و پیشرفته همچنان نیروی محرکه اصلی این تاریخ پرپیچ‌وخم است. ایران امروز پتانسیل فرهنگی و اقتصادی عظیم و موقعیت ممتاز ژئوپلیتیک دارد؛ آیا می‌تواند چرخه‌ای نو و باثبات برای تحقق توانمندی‌های بالقوه و رسیدن به اوج دیگر را تجربه کند؟ موانع ساختاری داخلی که بیش از همه مانع از گذار به یک اوج باثبات شده‌اند، کدام‌اند؟ و نقش موقعیت ژئوپلیتیک در تبدیل‌شدن به فرصت یا تهدید برای این تحول چیست؟

پی‌نوشت:

* تفاوت بنیادین ژاپن با چین معاصر در همین نقطه است؛ ژاپن فاقد مفهومی معادل «توسعه صلح‌آمیز» بود و صعود اقتصادی خود را به‌سرعت به ابزار گسترش نظامی پیوند زد؛ درحالی‌که چینِ پس از ۱۹۷۸ آگاهانه کوشید میان توسعه اقتصادی و تقابل نظامی فاصله ایجاد کند.

 

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.

نظرات کاربران
ارسال به صورت ناشناس
اخبار داغ