ظرفیت‌های آینده ایران در نظم منطقه‌ای

بحث درباره آینده ایران در منطقه، صرفا موضوعی سیاسی یا ایدئولوژیک نیست، بلکه مسئله‌ای راهبردی با ریشه‌های عمیق تاریخی، تمدنی، ژئوپلیتیکی و ساختاری است. گزاره‌ای که ایران را مستعد تبدیل‌شدن به «کشور محوری منطقه» می‌داند؛ کشوری که نظم منطقه‌ای ناگزیر با آن تعریف می‌شود، نه پیشگویی است و نه اغراق؛ بلکه فرضیه‌ای تحلیلی است که شواهد متعددی در تحولات معاصر از آن پشتیبانی می‌کند. این نوشتار می‌کوشد با نگاهی مستند، چندلایه، ظرفیت‌ها و محدودیت‌ها را هم‌زمان ببیند و از ساده‌سازی، شعارزدگی یا نگاه صرفا آرمان‌خواهانه پرهیز کند.

خلاصه خبر

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

محمد مقصود-پژوهشگر:   بحث درباره آینده ایران در منطقه، صرفا موضوعی سیاسی یا ایدئولوژیک نیست، بلکه مسئله‌ای راهبردی با ریشه‌های عمیق تاریخی، تمدنی، ژئوپلیتیکی و ساختاری است. گزاره‌ای که ایران را مستعد تبدیل‌شدن به «کشور محوری منطقه» می‌داند؛ کشوری که نظم منطقه‌ای ناگزیر با آن تعریف می‌شود، نه پیشگویی است و نه اغراق؛ بلکه فرضیه‌ای تحلیلی است که شواهد متعددی در تحولات معاصر از آن پشتیبانی می‌کند. این نوشتار می‌کوشد با نگاهی مستند، چندلایه، ظرفیت‌ها و محدودیت‌ها را هم‌زمان ببیند و از ساده‌سازی، شعارزدگی یا نگاه صرفا آرمان‌خواهانه پرهیز کند.

چارچوب نظری: ایرانِ محوری یا هژمون؟

تمایز میان «هژمونی تحمیلی» و «محوریت ساختاری» نقطه آغاز تحلیل است. هژمون می‌کوشد نظم را با زور تحمیل کند؛ اما کشور محوری، بازیگری است که حذف آن از معادله ممکن نیست. ایران، بیش از آنکه در مسیر هژمونی کلاسیک باشد، واجد شرایط محوریت ساختاری است؛ یعنی بازیگری که همه دوست و رقیب ناچار به محاسبه آن هستند. در نظم در حال گذار جهانی، قدرت‌های بزرگ نه به‌ دنبال متحدان مطلق، بلکه در پی بازیگران اجتناب‌ناپذیر و قابل مدیریت‌اند. از این منظر، «پذیرش ضمنی ایران» از سوی شرق و غرب، نه نشانه همسویی سیاسی، بلکه پذیرش واقعیت ژئوپلیتیکی آن است.

ایران به‌مثابه واحد تمدنی تداوم‌یافته

ایران از معدود کشورهای جهان است که پیش از شکل‌گیری مفهوم مدرن دولت-ملت، یک واحد تمدنی تثبیت‌شده بوده است. این تداوم تاریخی، پیامدهای راهبردی مهمی دارد:  انسجام هویتی فراتر از حکومت‌ها، حافظه تاریخی مشترک در میان اقوام متنوع و تجربه دیرپای دولت‌سازی و بازتولید قدرت.

برخلاف بسیاری از کشورهای منطقه که مرزهای‌شان محصول قراردادهای قرن بیستم است، ایران خود «مرزساز» بوده است. ازاین‌رو ایده تجزیه ایران نه یک امکان درونی، بلکه بیشتر پروژه‌ای بیرونی است که با منطق تاریخ این سرزمین سازگار نیست.

جغرافیا و ژئوپلیتیک اجتناب‌ناپذیر ایران

جغرافیای ایران، جغرافیایی خنثی نیست؛ بلکه فعال، پیونددهنده و تعیین‌کننده است:  اتصال خلیج فارس به آسیای مرکزی و قفقاز، دسترسی هم‌زمان به شرق و غرب و تأثیرگذاری بر گلوگاه‌های انرژی و ترانزیت.

در جهانی که زنجیره‌های تأمین و مسیرهای انرژی به ابزار قدرت تبدیل شده‌اند، حذف ایران از معادلات منطقه‌ای هم پرهزینه و هم غیرعملی است. این واقعیت، حتی در اوج فشار و تحریم نیز خود را تحمیل کرده است.

تحولات منطقه‌ای

یکی از مهم‌ترین روندهای دو دهه اخیر، تضعیف دولت-ملت‌های شکننده در منطقه است. جنگ‌ها، مداخلات خارجی و بحران‌های مشروعیت، بسیاری از بازیگران منطقه‌ای را به واحدهایی ناپایدار تبدیل کرده است. در چنین فضایی، بازیگرانی برجسته می‌شوند که دارای سه ویژگی کلیدی‌اند:

عمق تاریخی، شبکه نفوذ منطقه‌ای و توان تاب‌آوری در شرایط بحران 

ایران فارغ از قضاوت ارزشی هر سه ویژگی را دارد. به‌همین‌دلیل حتی رقبای منطقه‌ای نیز راهبرد خود را نه بر حذف، بلکه بر مهار ایران استوار کرده‌اند.

تجربه ونزوئلا: درس‌های تاب‌آوری در برابر فشار خارجی

ونزوئلا نمونه‌ای گویاست، از اینکه اجماع خارجی الزاما به فروپاشی داخلی منجر نمی‌شود. دولتی که از منابع راهبردی، انسجام اجتماعی حداقلی و روایت هویتی مستقل برخوردار باشد، می‌تواند فشارهای شدید را به بن‌بست بکشاند. شباهت ایران و ونزوئلا در «قابلیت تحمل فشار» است، نه در ساختار سیاسی یا فرهنگی. تفاوت اساسی آنجاست که ایران از عمق تمدنی و موقعیت ژئوپلیتیکی به‌مراتب قدرتمندتری برخوردار است؛ امری که امکان تبدیل فشار به بازآرایی راهبردی را افزایش می‌دهد.

اقتصاد سیاسی قدرت ایران

تحریم‌ها اگرچه آسیب‌زا بوده‌اند، اما یک پیامد ناخواسته نیز داشته‌اند: واداشتن ایران به بازتعریف مسیرهای اقتصادی و منطقه‌ای. با این حال، تداوم فشار بدون اصلاحات داخلی می‌تواند مزیت تاب‌آوری را به فرسایش مزمن تبدیل کند.

ظرفیت‌های کلیدی ایران عبارت‌اند از:  منابع انرژی و مواد خام، بازار داخلی بزرگ و متنوع و موقعیت ترانزیتی کم‌نظیر.

اقتصاد سیاسی قدرت، تنها به برخورداری از منابع محدود نمی‌شود، بلکه به کارآمدی حکمرانی اقتصادی وابسته است. بدون شفافیت، کاهش رانت و پیوند واقعی اقتصاد با منافع عمومی، نفوذ منطقه‌ای نه پایدار خواهد بود و نه ممکن؛ بلکه می‌تواند به نارضایتی داخلی دامن بزند. قدرت منطقه‌ای زمانی تثبیت می‌شود که شهروندان آن را ادامه طبیعی بهبود زندگی خود بدانند، نه پروژه‌ای تحمیلی و پرهزینه.

قدرت نرم، جامعه و مسئله پذیرش منطقه‌ای

هیچ نظم پایداری بدون حداقلی از پذیرش شکل نمی‌گیرد؛ نه در سطح منطقه و نه در درون کشور. قدرت نرم ایران، پیش از آنکه در بیرون ساخته شود، در درون شکل می‌گیرد. ایران از یک سو دارای سرمایه‌های عظیم فرهنگی، تاریخی و زبانی است و از سوی دیگر با چالش‌هایی مانند شکاف نسلی، فرسایش اعتماد عمومی و مهاجرت نخبگان مواجه است. این شکاف‌ها اگر ترمیم نشوند، هر پروژه نقش‌آفرینی منطقه‌ای را از درون تضعیف و بی‌پشتوانه می‌کنند. در سطح منطقه‌ای نیز، پذیرش ایران نه از مسیر ترس، بلکه از مسیر منافع مشترک، احترام متقابل و روایت غیرسلطه‌گرانه ممکن است. کشوری که خود با جامعه‌اش در تنش مزمن است، نمی‌تواند در پیرامون خود نظم پایدار بسازد.

نقدها، ریسک‌ها و سناریوی بدیل

نادیده‌گرفتن چالش‌ها، بزرگ‌ترین خطای تحلیلی است. مهم‌ترین ریسک‌ها عبارت‌اند از:  فرسایش سرمایه اجتماعی و شکاف دولت-ملت، فشار اقتصادی مزمن و گسترش نابرابری، منطقه‌ای‌شدن بیش از حد سیاست خارجی بدون پشتوانه اقتصادی و خطر تبدیل نفوذ به تعهدات پرهزینه و بلندمدت.

در سناریوی بدیل، ایران نه فرو‌می‌پاشد و نه حذف می‌شود؛ بلکه به بازیگری مهار‌شده، پرهزینه و فرسایشی تبدیل می‌شود. کشوری که حضورش اجتناب‌ناپذیر است، اما نقش‌آفرینی‌اش به‌تدریج از درون تهی می‌شود. تحقق این سناریو، بیش از آنکه حاصل اجماع خارجی باشد، نتیجه انباشت خطاهای داخلی است.

جمع‌بندی نهایی

سه سناریوی اصلی برای آینده ایران در نظم منطقه‌ای متصور است:

1- ایرانِ محور همکاری منطقه‌ای: سناریویی که در آن قدرت سخت با اقتصاد کارآمد، رضایت اجتماعی و دیپلماسی فعال همراه می‌شود؛ کم‌هزینه‌ترین و پایدارترین مسیر.

2- ایرانِ توازن‌ساز بدون هژمونی: سناریویی واقع‌گرایانه که در آن ایران نقش کلیدی دارد، اما از تحمیل نظم پرهیز می‌کند.

3- ایرانِ مهارشده و فرسایشی: سناریویی پرهزینه که در آن شکاف‌های داخلی و فشارهای خارجی هم‌زمان عمل می‌کنند.

نقطه مشترک هر سه سناریو این است که ایران حذف‌شدنی نیست. تاریخ، جغرافیا و شبکه‌های منطقه‌ای چنین اجازه‌ای نمی‌دهند. تفاوت مسیرها در یک متغیر کلیدی خلاصه می‌شود: نسبت قدرت با جامعه. ایران زمانی به کشور محوری تبدیل می‌شود که شهروندانش احساس کنند این نقش، امتداد طبیعی زندگی بهتر آنهاست، نه پروژه‌ای انتزاعی و پرهزینه. در نهایت، تاریخ و جغرافیا امکان قدرت را فراهم کرده‌اند؛ اما این جامعه و شیوه حکمرانی است که تعیین می‌کند این امکان به فرصت تبدیل شود یا به بار اضافی. 

 

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.

نظرات کاربران
ارسال به صورت ناشناس
اخبار داغ