پیچ و واپیچ ماچوپیچو

سال 80‌ یک سفر خویشاوندی رفتیم. پیشنهاد، هماهنگی و سردردهایش با عنصر فرهیخته فامیل، رضا هدایت، بود. عمو رضا یک مینی‌بوس بنز قدیمی را با راننده‌اش اجاره کرد و عمه‌ها و عموها و بچه‌ها چپیدیم داخلش. از کردستان راه افتادیم به سمت شیراز و بعدش هم به سمت جنوب. عمو رضا ما را برد تخت جمشید، پاسارگاد، نقش رستم، نقش رجب‌ و کلی جاهای تاریخی دیگر.

خلاصه خبر

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

میثم هدایت. جهانگرد: سال 80‌ یک سفر خویشاوندی رفتیم. پیشنهاد، هماهنگی و سردردهایش با عنصر فرهیخته فامیل، رضا هدایت، بود. عمو رضا یک مینی‌بوس بنز قدیمی را با راننده‌اش اجاره کرد و عمه‌ها و عموها و بچه‌ها چپیدیم داخلش. از کردستان راه افتادیم به سمت شیراز و بعدش هم به سمت جنوب. عمو رضا ما را برد تخت جمشید، پاسارگاد، نقش رستم، نقش رجب‌ و کلی جاهای تاریخی دیگر. چه می‌‌دانستم تاریخ چیست، سفر چیست، از وطنت بیرون زدن کدام است. پر بودم از هیجان و سؤال. مسخ شده بودم، مسخ داستان‌های تاریخی عمو رضا. هم‌زمان دست می‌کشیدم روی سنگ‌ها و دوهزار‌و 500 سال پیش را تصویر می‌کردم.

و من، امروز، همان میثمِ سال 80 بودم، اما این ‌بار در ماچوپیچو، شهر گمشده اینکاها در پرو. راهنما دارد از جزئیات تاریخی ماچوپیچو می‌گوید که خوب هستند و جذاب. اما من اینها را لازم ندارم. باید از گروه جدا شوم و کمتر بشنوم و بیشتر ببینم تا پرتاب شوم به 600 سال پیش که مهندسان اینکایی سنگ‌هایی با وزن بیش از 50 تن را چنان صاف و دقیق مثل پنیر برش می‌دادند و مثل تکه‌های پازل و بدون ملات روی هم می‌چیدند، طوری که به معنای واقعی مو لای درزشان نرود.

ماچوپیچو را به چهار مسیر مجزا تقسیم کرده‌اند و هر بازدیدکننده‌ای دو ساعت مهلت دارد فقط در آن مسیری که بلیتش را خریده تردد کند، البته به‌صورت یک‌طرفه. به‌ دلیل شلوغی، کسی حق ندارد مسیری را که طی کرده، برگردد. من مسیری را انتخاب کرده‌ام که ویوهای بهتری از ماچوپیچو می‌دهد اما از کوچه پس‌کوچه‌هایش گذر نمی‌کند. بعد از آنکه به‌جای دو ساعت چهار ساعت در مسیرم می‌مانم یواشکی از موانع جداکننده می‌پرم تا وارد مسیر دیگری شوم که مناطق مسکونی و کوچه‌های باستانی را ببینم. به سوت و هشدار و داد و هوار مسیربان خشمگین هم اعتنایی نمی‌کنم. می‌دوم و از دستش فرار می‌کنم و در جمعیت گم می‌شوم. همان‌طور که دارم از مسیربان و آموزه‌های عمو رضا فاصله می‌گیرم، با خودم استدلال می‌کنم که از 15 هزار کیلومتر آن‌سوتر نیامده‌ام که فقط دو ساعت میهمان این نگینِ آمریکای جنوبی باشم. دشواری مسیر و خرید بلیت، شیطنت بالا را بیشتر برایم توجیه می‌کند. یک قطار گردشگری از شهر کوزکو برای رسیدن به این شهر گمشده اینکاها وجود دارد که به‌خاطر بلیت 150دلاری‌اش بی‌درنگ از گزینه‌هایم حذفش کردم. 

10 دلار دادم تا با یک مینی‌بوس به روستایی نزدیک ماچوپیچو بروم و از آنجا از یک مسیر جنگلی 11‌کیلومتری خودم را به مقصد برسانم. البته گم‌شدن در این مسیر کار دشواری است؛ هم به‌خاطر اینکه مسافران کم‌خرج‌کن دیگری هم از همین مسیر تردد می‌کنند و هم اینکه در کنار یک خط آهن متروک قرار دارد که تا انتهای مسیر با این مسافرانِ پیاده همراه است. نگرانی بعدی‌ام بلیت ورودی به ماچوپیچو بود. بلیت نداشتم و بلیت‌های آنلاین تا شش ماه بعد پیش‌فروش شده بودند. از بخت خوب من، در دفتر فرهنگی روستا، چندتایی بلیت لحظه آخری باقی مانده بود. درباره سفر و مسافر، دو باور و جمله قصار ساخت خودم دارم که در اوج درماندگی در سفر به خودم یادآوریشان می‌‌کنم؛ اول اینکه «دو کس بر زمین نمانند؛ یکی‌اش مسافر» و دوم اینکه «در سفر در لحظه آخر همه چیز درست می‌شود، به بهترین شکل ممکن». باز هم جفت‌شان تعبیر شدند. درود بر سفر.

 

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.

نظرات کاربران
ارسال به صورت ناشناس
اخبار داغ