به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، نجفقلی حبیبی در بخش دوم و پایانی گفتوگو با تاریخ شفاهی ایرنا به مواردی همچون تاسیس دانشکده علوم قضایی، وضعیت رفاهی نمایندگان مجلس سوم، حمله گروههای فشار به خوابگاه طرشت دانشگاه علامه طباطبایی پرداخته است. بخشهایی از گفتههای ایشان را برگزیدهایم که در ادامه میخوانید:
***
[...] نمیدانم چه کسی مرا به آیتلله موسوی اردبیلی معرفی کرده بود که ایشان مرا خواست. آقای موسوی اردبیلی بعد از شهادت شهید بهشتی، رئیس شورای عالی قضایی شده بود. ایشان به من گفتند قبل از انقلاب، قانونی برای تربیت قضات نوشته شده بود تا دانشکده علوم قضایی و خدمات اداری قوه قضاییه تاسیس شود. این قانون اما اجرایی نشده است. شهید بهشتی هم زمانی که رئیس قوه بودند خیلی تلاش کردند تا این دانشکده را راه اندازی کنند اما آنقدر گرفتاریهای انقلاب و کارهای مهمتر دیگری وجود داشت که ایشان هم موفق به این کار نشدند. اکنون که اوضاع کمی آرامتر شده است ما قصد داریم این دانشکده را ایجاد و قاضی تربیت کنیم.
من هرچه به آقای موسوی اردبیلی گفتم که من مدرک کارشناسی و دکتری حقوق ندارم و الهیات خواندهام قبول نکردند و گفتند باید بروید و دانشکده علوم قضایی و خدمات اداری دادگستری را ایجاد کنید. ایشان تاکید کردند که قبل از انقلاب نتوانستند این دانشکده را راهاندازی کنند، بعد از انقلاب هم تا الان اوضاع مملکت اجازه تاسیس آن را نداد ولی اکنون قصد داریم این کار نیمهکاره را تکمیل کنیم.
درنهایت ایشان مسئولیت این کار را برعهده من گذاشتند. گفتم به من مکان بدهید. گفتند خودت برو پیدا کن. خیلی دردسر کشیدم تا مکانی را که الان دانشکده علوم قضایی است و در خیابان خارک واقع شده است گرفتم. اینجا قبلا دفتر تحکیم وحدت دانشجویان بود و آقای صفاری و دیگران در آن بودند. رفتم و گفتم این ساختمان پنج طبقه است و شما به همه آن نیاز ندارید. بخشی از آن را بدهید تا ما در آن دانشکده علوم قضایی را احداث کنیم. گفتند به یک شرط این کار را انجام میدهیم و آن اینکه طبقه پنجم دست ما باشد و قول هم بدهید تا زمانی که شما مسئول این دانشکده هستید ما را از این ساختمان بیرون نکنید.
من به آنها قول دادم و گفتم تا زمانی که من هستم شما هم در این ساختمان هستید. همینطور هم شد. طبقه پنجم دست آنها بود و ما چهار طبقه دیگر را تبدیل به دانشکده علوم قضایی کردیم. بهتدریج رشتههای مختلف اینجا راه افتاد و استاد جذب کردیم. چون ایام تعطیلی دانشگاهها بر اثر انقلاب فرهنگی هم بود، این اولین موسسه آموزش عالی بود که دانشجو پذیرش کرد و راه افتاد.
چون جا نداشتیم دانشکده حقوق دانشگاه تهران را هم گرفتیم و گفتیم کلاسها را آنجا تشکیل دهند. دانشگاه تهران هم گفت حالا که اینطور است خودت ریاست دانشکده حقوق دانشگاه تهران را هم برعهده بگیر. من هرچه گفتم حقوق نخواندهام و صلاحیت این کار را ندارم قبول نکردند. درنهایت مسئولیت این دانشکده را هم پذیرفتم. آن زمان دانشگاهها هنوز به خاطر انقلاب فرهنگی تعطیل بود. آقای موسوی اردبیلی نزد امام خمینی(ره) رفتند و از ایشان مجوز فعالیت دانشکده علوم قضایی را گرفتند. از همانجا دانشکده حقوق دانشگاه تهران و دیگر دانشگاهها هم شروع به بازگشایی کردند. یعنی این امر سبب خیر شد و از بابت تاسیس دانشکده علوم قضایی، تعطیلی دانشگاهها ناشی از انقلاب فرهنگی هم از بین رفت. بعدها این ساختمان فعلی دانشکده علوم قضایی در خیابان خارک، یعنی در همان محلی که من تاسیس کردم؛ چند ساختمان اطراف خود را خرید و گسترش پیدا کرد.
تاسیس پژوهشکده امام خمینی
قبل و بعد از ارتحال حاج احمدآقای خمینی با من صحبتهایی شد تا موسسه تنظیم و نشر آثار امام دانشکدهای را ایجاد کند که اندیشههای امام را از طریق آموزشهای آکادمیک توسعه دهند. تاسیس این دانشکده تصویب و اولین مسئولیت آن نیز به من سپرده شد و من رئیس پژوهشکده امام خمینی و انقلاب اسلامی شدم. دو سال مسئولیت این مرکز با من بود. آنجا شکل گرفت و دانشجو پذیرفت و دروسش شروع شد.
گشتم و زمینی را در دهکده المپیک که الان دانشگاه علامه طباطبایی است
وقتی آقای مصطفی معین وزیر فرهنگ و آموزش عالی شدند در چند جا نیاز به رئیس دانشگاه داشتند. مراکز مختلفی در شهرستانها را پیشنهاد کردند که من گفتم نمیتوانم به شهرستان بروم. درنهایت حکم ریاست دانشگاه علامه طباطبایی را به من دادند.
دانشگاه علامه طباطبایی دانشگاه پراکندهای بود که دانشکدهها و ساختمانهایش در سراسر تهران پخش و بی سر و سامان بود. با همکاری استادان و کارمندانی که آنجا بودند تلاش کردیم تا مقداری جمع و جور شود که شد ولی من به این قانع نشدم. همچنان ساختمانهای این دانشگاه در نقاط مختلف پراکنده بود و شکل دانشگاه را نداشت.
من گشتم و زمینی را در دهکده المپیک که الان دانشگاه علامه طباطبایی است را پیدا کردم. زمینی به وسعت ۵۰ هکتار و متعلق به دولت بود. این زمین قبل از انقلاب مصوبه مجالس سنا و شورا را داشت و آن را به سازمان ورزش و تربیت بدنی داده بودند. اما بعد از انقلاب راکد و بیکار افتاده بود و آن را مجددا به سازمان ورزش واگذار کرده بودند ولی آنها نیز نتوانسته بودند روی آن کاری انجام دهند. سپس آن زمین را به دانشگاه تربیتمعلم داده بودند ولی آنها هم موفق نشده بود کاری در آنجا انجام دهند.
من پیاده به آن منطقه رفتم تا زمینی برای تاسیس دانشگاه علامه پیدا کنم. دیدم دانشگاه تربیتمعلم چند خودرو را آنجا پارک و زمین را اشغال کرده است. با وزارت علوم و دانشگاه تربیتمعلم صحبتهایی کردم و قرار شد دولت پولی را به دانشگاه تربیتمعلم بدهد و آن زمین را به طور کل در اختیار دانشگاه علامه طباطبایی قرار دهد. این کار انجام شد. از سه ساختمانی که قبلا آنجا بود یکی را به عنوان ساختمان اداری انتخاب کردیم. از دو ساختمان دیگر هم به عنوان دانشکده استفاده کردیم. ساختمان اداریمان قبلا در خیابان کریمخان زند بود.
قرار شد بقیه ۵۰ هکتار را که تا بالای کوه بود سازمان جنگلها و مراتع به دانشگاه علامه واگذار کند. حتی صحبت کردیم تا زمین بیشتری را به دانشگاه بدهند. قرار شد ما مقداری پول به آنها بدهیم تا قسمتهای سنگی را به ما بدهند تا بتوانیم در آنجا یک استخر بزرگ تاسیس کنیم به نوعی که حتی اهالی محل هم بتوانند از آن استفاده کنند. آنها پذیرفتند و به پول آن زمان نه میلیون تومان از ما گرفتند تا زمین بالا را هم به ما واگذار کنند.
ما زمین را گرفتیم و آنجا مستقر شدیم. آقای خاتمی رئیسجمهور وقت هم آمد و آنجا را افتتاح کرد و یک درخت هم کاشت. اما آقای احمدینژاد رئیسجمهور شد و یک روز هم مهلت نداد و مرا از ریاست دانشگاه علامه برداشت. برداشتن من اشکالی نداشت ولی نصف آن زمین را از دانشگاه علامه گرفتند و آن طرف جاده انداختند. الان هم اگر بروید و ببینید مشاهده میکنید که این زمین بیکار و بیخاصیت افتاده است. آقای احمدی نژاد درختی که آقای خاتمی کاشته بود را کند.
من شنیدم زمین را به دانشگاه صنعتی شریف واگذار کردهاند در حالی که هیچ ربطی به این دانشگاه ندارد. این زمین سالهاست معطل مانده است. از طرفی دانشگاه علامه کوچک و ساختمانهای آن فشرده ساخته شده و از سویی این زمین بلامصرف افتاده است. قرار بود آنجا ساختمانهای دانشکدهها، کتابخانه و مسجد ساخته شود که هیچکدام نشد.
از شمال چای آورده بودند و قرار بود به هر کدام از نمایندگان دو کیلو چای هدیه دهند ولی نمایندگان همین را هم قبول نمیکردند و میگفتند حق حساب است.
رفتار زاهدانه نمایندگان مجلس سوم
[...] من عضو و دبیر انجمن اسلامی مدرسین دانشگاهها بودم. این انجمن جزو ۶ گروه سیاسی جناح چپ تلقی میشد. لذا خودبهخود در فضای انتخابات قرار گرفتم. یک سهمیه از کاندیداها به انجمن اسلامی داده شد و من نامزد و وارد مجلس [سوم] شدم.
مجلس آن زمان از هر نظر ساده بود. مثلا یادم است از شمال چای آورده بودند و قرار بود به هر کدام از نمایندگان دو کیلو چای هدیه دهند ولی نمایندگان همین را هم قبول نمیکردند و میگفتند حق حساب است. رفتار نمایندگان خیلی زاهدانه بود.
به بعضی از نمایندگان ماشین پیکان واگذار کرده بودند. البته پول ماشین را از نمایندگان میگرفتند ولی آن را خارج از نوبت میدادند. به بعضی از نمایندگان هم که مجبور بودند به شهرستانها و روستاهای حوزه نمایندگیشان سر بزنند پاترول داده بودند. البته همانطور که عرض کردم پول ماشین را باید خود نماینده میداد و مجلس فقط معرفینامه میداد تا خارج از نوبت ماشین را به نماینده تحویل دهند.
[...] من نماینده تهران بودم و یک پیکان گرفته بودم و خودم هم رانندگی میکردم. نمایندگان شهرستانها عموما پاترول گرفته بودند. مجلس سوم انصافا مجلس خوبی بود.
من حدود ۶ ماه رئیس کتابخانه مجلس اول بودم. شاهد بودم که نمایندهها اغلب ساعت هشت صبح با دوچرخه میآمدند. دوچرخه را همانجا کنار دیوار میگذاشتند و وارد سالن مجلس میشدند
نمایندگان مجلس اول با دوچرخه میآمدند
[...] من حدود ۶ ماه رئیس کتابخانه مجلس اول بودم. شاهد بودم که نمایندهها اغلب ساعت هشت صبح با دوچرخه میآمدند. دوچرخه را همانجا کنار دیوار میگذاشتند و وارد سالن مجلس میشدند. مجلس اول واقعا چیز عجیب و غریبی بود که دیگر هم تکرار نشد. در مجلس سوم که من نماینده بودم نمایندگان خودرو داشتند، برخی هم پیکان یا پاترول گرفتند.
غذای مجلس سوم اما خیلی ساده بود. مرحوم مهندس کتیرایی که رئیس کارپردازی مجلس بود در تهیه غذا و جلوگیری از اسراف خیلی سختگیری میکرد. یادم هست مجلس چهارم که شروع شد یکی از نمایندگان به من زنگ زد و گفت حالا بیا مجلس و ناهار بخور، آن ناهارها چه بود که آقای کتیرایی به ما میداد!
[...] آن زمان هنوز در کل کشور فضای انقلاب حاکم بود و تا این حد خطا اتفاق نمیافتاد که نظارت و پیگیری لازم باشد. من با این که نماینده تهران بودم ولی به خیلی از شهرستانها میرفتم که سرکشی کنم و ببینم چه خبر است. دیگر نمایندگان هم همین کار را میکردند.
آوردن این همه خودرو و ادوات نظامی و زرهی در اطراف خوابگاه جو بدی ایجاد کرده بود. من همان زمان به خاطر حفظ آبروی نظام و انقلاب موضوع را باز نکرد.
به من گفتند که دانشجوها را از پشتبام به پایین پرت کردهاند
حدود سحر بود که [به عنوان رئیس دانشگاه علامه طباطبایی] در جریان این امر [حمله گروه فشار به خوابگاه طرشت] قرار گرفتم و به خوابگاه طرشت رفتم. ظاهرا دانشجوها شعارهای تند و بدی داده بودند اما اینکه چه چیز منجر به این شده بود که آنها این شعارها را بدهند را الان خاطرم نیست. آقای قالیباف هم که آن زمان فرمانده نیروی انتظامی بود نیرو به خوابگاه فرستاده بود. ظاهرا سعید عسگر هم بین آنها بود.
به من گفتند که دانشجوها را از پشتبام به پایین پرت کردهاند. من صحت و سقم آن را نمیدانم ولی بچهها را کتک زده بودند و بعضا آنها را مصدوم و مجروح کرده بودند که من دوسه نفر آنها را دیدم.
وقتی به اتاقی که دو دانشجوی نابینا در آن بودند رفتم دیدم دستگاهی که من با همه بیپولی و بدبختی پول خرید آن را به استادی داده بودم تا از انگلیس بخرد و بیاورد تا نابینایان بتوانند از آن برای درس خواندن استفاده کنند، خرد شده بود. این دانشجویان نابینا گفتند که عدهای به اتاقمان آمدند و ما را کتک زدند و کمدها را روی زمین انداختند و با لگد این دستگاه را له و خراب کردند.
من خیلی ناراحت شدم. چون خون جگر خورده بودم تا دلار فراهم شود و بتوانیم این دستگاه را از انگلیس تهیه کنیم و به اینجا بیاوریم. چند دانشجوی نابینا در کل دانشگاه داشتیم که به این دستگاه نیاز داشتند. دو دانشجو گوشه اتاق کز کرده بودند و کمدهایشان وارونه داخل اتاق افتاده بود.
من تا ساعت چهار صبح در خوابگاه بودم. اینکه چه اتفاقی افتاده بود که دانشجویان شعار بدهند را در جریان نبودم. زمانی که من به خوابگاه رفتم دانشجویان ساکت شده بودند. من ابتدا به خوابگاه و سپس به بیمارستان شریعتی رفتم که مصدومین را به آنجا برده بودند.
خیلی دانشجوها را کتک زده بودند. برخوردهای وحشتناکی انجام داده و بچهها را بدجوری کتک زده بودند.
ما باید ببینیم چکار کردهایم که باعث شده است دانشجویان این شعارها را بدهند. علاوه بر این فقط چند نفر دانشجو شعار دادهاند و نباید اینگونه برخورد میشد. خسارت زیادی هم به خوابگاه وارد شده بود. آوردن این همه خودرو و ادوات نظامی و زرهی در اطراف خوابگاه جو بدی ایجاد کرده بود. من همان زمان به خاطر حفظ آبروی نظام و انقلاب موضوع را باز نکردم و سعی کردم هرچه سریعتر به قضیه فیصله بدهم.
البته به من گفتند تعدادی از دانشجویان را از پشتبام و طبقات بالای خوابگاه به پایین پرت کردهاند. من وقتی به بیمارستان شریعتی رفتم کسی را ندیدم که از پشتبام به پایین پرت کرده باشند. چون طبیعتا اگر کسی از آن ارتفاع به پایین پرت شود فوت میشود و کسی در این ماجرا فوت نکرده بود.
دانشجویان شب را داخل اتاق خودم زندانی کرده بودند
بله. من کتاب شرح توحید قاضی سعید قمی را که تازه چاپ شده در دفتر داشتم. یک سری از دانشجویان آمدند و به داخل دفتر من رسیدند. دختر و پسر بودند. شب که شد گفتم و دخترها را مرخص کردند تا به خوابگاه یا منزلشان بروند. اما پسرها همانجا ماندند و به من گفتند اجازه نمیدهیم بیرون بروید. گفتم من وقت دکتر دارم و باید همسرم را به پزشک ببرم. اما اجازه ندادند از دفتر خارج شوم. شب را داخل اتاق خودم زندانی کرده بودند و اجازه ندادند از آنجا بیرون بیایم. دانشجویان هم آنجا ماندند و شروع به صحبت با آنها کردیم. یکی از آنها گفت کتاب شرح توحید قاضی سعید قمی را به من بدهید. گفتم اگر بدانم آن را مطالعه میکنی یک نسخه به شما میدهم. همین کار را کردم. تا صبح آنجا بودم. گردانندگان اصلی این ماجرا آقایان ... و .... بودند.
عمده آن به خاطر تحریک این دو نفر بود. میخواستند اقتداری از خود نشان دهند. خیلی کار بد و زشتی کردند و هیچ دستاوردی هم برای آنها نداشت.
۲۵۹










