ایدئولوژی‌های وارداتی مانع از دیدنِ انقلاب‌های خاموش می‌شوند/ موانع پنهان توسعه و نقش رهبری / چگونه «کوریِ ادراکی» فرصت‌های پنهانِ توسعه را می‌کشد؟

این خبر حاوی محتوای صوتی یا تصویری است. برای جزییات بیشتر به منبع خبر مراجعه کنید
خلاصه خبر

گروه اندیشه: حسین ستاری دانشجوی کارشناسی‌ارشد علوم سیاسی دانشگاه امام صادق (ع) در مقاله ای به اندیشه های آلبرت هریشمن در باره موانع توسعه می پردازد. این مقاله در سایت "فرتو" منتشر شده است. از نظر ستاری هریشمن معتقد است که مشکل اصلی توسعه‌نیافتگی، نه کمبود منابع مادی، بلکه «نابینایی نسبت به تغییرات مثبت» است. هریشمن دیدگاه خود را در ۴ دسته  1- نقد جبرگرایی ساختاری (فراتر از بن‌بست)2-چهار مانع ادراکی (چرا تغییر را نمی‌بینیم؟)، 3- چرخه‌ی باطلِ «ادراک-واقعیت»4-مدل مطلوب رهبری: مهارت در برابر کاریزما توضیح داده و ستاری با خلاصه آن ها در مقاله خود به معرفی موانع توسعه می پردازد. این مقاله در زیر از نظرتان می گذرد: 

1- مقدمه:

در دهۀ ۱۹۶۰، فضای فکری حاکم بر مطالعات توسعه در آمریکای لاتین، عمیقاً بدبینانه بود. بسیاری از دانشمندان علوم اجتماعی، ریشۀ مشکلات منطقه را در «علل ساختاری» ریشه‌دار می‌دانستند؛ موانعی که هرگونه تلاش برای اصلاح را از پیش شکست‌خورده می‌کرد.

در چنین فضایی، آلبرت هیرشمن با به چالش کشیدن این «جبرگرایی ساختاری»، رویکردی نوآورانه و بدیع ارائه داد. او در برابر این موج ناامیدی ایستاد تا نشان دهد که بسیاری از این موانع، بیش از آنکه واقعی باشند، سازه‌هایی ایدئولوژیک هستند که مانع دیدن تحولات واقعی می‌شوند.فرضیۀ اصلی هیرشمن این است که مهم‌ترین مانع توسعه، نه کمبود منابع یا ساختارهای انعطاف‌ناپذیر، بلکه «موانع ادراک تغییر» است. به عبارت دیگر، مشکل اصلی، ناتوانی نخبگان، روشنفکران و عموم مردم در تشخیص و باور تحولات تدریجی و «پنهانی» است که در بطن جامعه در حال وقوع است.

این کوری ادراکی، خود به مانعی واقعی در برابر پیشرفت تبدیل می‌شود و فرصت‌های حیاتی را از بین می‌برد. در این یادداشت، ابتدا به تشریح موانع ادراکی‌ای می‌پردازیم که هیرشمن شناسایی کرده است. سپس، مفهوم «چرخۀ باطل» را بررسی می‌کنیم که نشان می‌دهد چگونه این موانع ذهنی به موانع مادی تبدیل می‌شوند. در نهایت، نقش رهبری را به عنوان راه‌حلی که هیرشمن برای شکستن این چرخه پیشنهاد می‌کند، تحلیل خواهیم کرد.

تشریح موانع ادراک تغییر: چرا تحول دیده نمی‌شود؟

درک سوگیری‌های شناختی که هیرشمن توصیف می‌کند، برای سیاست‌گذاران و نخبگان کشورهای در حال توسعه، اهمیتی راهبردی دارد. این موانع ادراکی مانند پرده‌ای عمل می‌کنند که فرصت‌های واقعی برای پیشرفت را پنهان می‌سازند و با القای حس ناامیدی و سکون، ارادۀ جمعی برای اصلاح را تضعیف می‌کنند. هیرشمن چهار مانع اصلی را شناسایی می‌کند که در ادامه به تفصیل بررسی می‌شوند.

سوگیری در تعریف «تغییر واقعی» و تداوم «سنت‌های کوچک»

یکی از اولین موانع، تمایل ناظران به تعیین معیارهای بسیار سخت‌گیرانه برای «تغییر واقعی» است. برای مثال، برخی معتقدند تا زمانی که یک انقلاب سوسیالیستی تمام‌عیار رخ ندهد یا فاصله درآمد سرانه با کشورهای توسعه‌یافته به طور کامل از بین نرود، «هیچ تغییر واقعی» صورت نگرفته است.

این رویکرد حداکثری، هرگونه پیشرفت تدریجی را بی‌اهمیت و «سطحی» جلوه می‌دهد. هم‌زمان، مشاهدۀ تداوم عادات فرهنگی جزئی که هیرشمن آن‌ها را «سنت‌های کوچک» می‌نامد، این سوگیری را تقویت می‌کند. او مثال مسافرانی را در فرودگاه بوگوتا می‌زند که پس از پنج سال غیبت، با دیدن عادت قدیمی مردم در پیچیدن دستمال دور بینی خود، فوراً نتیجه می‌گیرد که «اینجا هیچ‌چیز تغییر نکرده است!». این در حالی است که چنین عاداتی می‌توانند کاملاً با بالاترین سطوح توسعه اقتصادی و سیاسی سازگار باشند، اما چون در دوران عقب‌ماندگی مشاهده شده‌اند، به نمادی از عدم تغییر تبدیل می‌شوند.

سوگیری در درک تغییرات انباشتی

این مانع در کشورهای «دیر آمده[۱]» که با تأخیر وارد مسیر توسعه شده‌اند، برجسته‌تر است. ناظران در این کشورها انتظار دارند نوآوری‌هایی مانند صنعتی‌شدن، همان تأثیرات انقلابی و دگرگون‌کننده‌ای را داشته باشد که در کشورهای پیش‌گام (مانند انگلستان و فرانسه) داشته است.

اما واقعیت این است که ساختارهای اجتماعی موجود در کشورهای دیر آمده، اغلب در جذب و سازگاری با این نوآوری‌ها مهارت بیشتری دارند و در نتیجه، تأثیرات آن کمتر بنیادین به نظر می‌رسد. وقتی این انتظار برآورده نمی‌شود، ناظران ناامیدانه نتیجه می‌گیرند که «اینجا هیچ‌چیز تغییر نمی‌کند».

این در حالی است که آن‌ها تأثیرات انقلابی نوآوری‌های دیگری را که در بستر جامعه خودشان بسیار مؤثر بوده‌اند، نادیده می‌گیرند. برای مثال، تأثیر رادیو ترانزیستوری در جامعه‌ای با بی‌سوادی گسترده یا نقش کامیون به عنوان ابزاری برای تحرک اجتماعی در جوامع با ساختار طبقاتی سخت، بسیار بیشتر از کشورهای پیشرفته است؛ اما این تغییرات از چشم ناظرانی که فقط به دنبال تکرار تاریخ کشورهای پیشرو هستند، پنهان می‌ماند.

تفاوت در سبک‌های تغییر: «پر سر و صدا» در مقابل «پنهانی»

هیرشمن میان سبک تغییر در کشورهای پیشرو و کشورهای وابسته تمایز قائل می‌شود. کشورهای پیشرو و قدرتمند می‌توانند تغییرات خود را «پر سر و صدا» و با افتخار اعلام کنند. اما کشورهای وابسته، به دلیل ترس از واکنش‌های منفی بین‌المللی (مانند مداخلۀ نظامی، فرار سرمایه یا تحریم)، به طور غریزی به «سبک تغییر پنهانی[۲]» روی می‌آورند.

آن‌ها اصلاحات را به صورت تدریجی، در مقیاس کوچک و بدون هیاهو پیش می‌برند تا از «آستانه واکنش خارجی» عبور نکنند. این سبک هوشمندانه ممکن است قدرت‌های خارجی یا نخبگان سنتی داخلی را فریب دهد، اما مشکل اینجاست که روشنفکران و عموم مردم نیز آن را نمی‌بینند.

از آنجا که تصویر ذهنی آن‌ها از «تغییر» با سبک پر سر و صدای کشورهای پیشرو (انقلاب، جنگ داخلی و غیره) شکل گرفته است، هرگونه پیشرفت تدریجی را نادیده می‌گیرند. هیرشمن به داستان یک هیئت لهستانی در کلمبیا اشاره می‌کند که با دیدن حجم بالای فعالیت‌های اقتصادی دولتی، با تعجب پرسیدند: «ببخشید، شما انقلاب را در چه سالی انجام دادید؟»، غافل از اینکه این وضعیت، نتیجه یک فرایند تدریجی و چندین ساله بوده است.

عدم تطابق و دوام ایدئولوژی‌های وارداتی

این استدلال پیچیده‌ترین مانع ادراکی است. هیرشمن معتقد است که ایدئولوژی‌ها در کشورهای در حال توسعه، چه آن‌ها که حامی وضع موجودند و چه آن‌ها که منتقد آن هستند، عمدتاً وارداتی هستند. این ایدئولوژی‌ها از همان ابتدا با واقعیت پیچیده و متنوع جامعه واردکننده، «عدم تطابق» قابل‌توجهی دارند.

نکته کلیدی اینجاست: دقیقاً به دلیل همین عدم تطابق اولیه، این ایدئولوژی‌ها در برابر شواهد جدید و متناقض، مقاوم‌تر می‌شوند. وقتی یک ایدئولوژی از ابتدا هم به خوبی با واقعیت جور درنمی‌آید، وقوع تغییرات جدیدی که آن را نقض می‌کنند، تفاوت چندانی در میزان عدم تطابق کلی ایجاد نمی‌کند و در نتیجه به سادگی نادیده گرفته می‌شود. به تعبیر هیرشمن، «در میان ایدئولوژی‌ها، آن‌هایی که کمترین تطابق را دارند، بیشترین شانس بقا را نیز دارا هستند!». تا زمانی که این ایدئولوژی‌های ناکارآمد پابرجا باشند، ادراک تغییر و درک واقعیت مختل باقی می‌ماند.

این موانع شناختی، در کنار هم زمینه‌ساز شکل‌گیری یک چرخۀ معیوب می‌شوند که توسعه‌نیافتگی را تداوم می‌بخشد.

۲. چرخۀ باطل: چگونه موانع ادراکی به موانع واقعی تبدیل می‌شوند

این بخش، نقطه اوج استدلال هیرشمن و جایی است که او ارتباط علّی و مستقیم میان ذهنیت و واقعیت مادی توسعه را برقرار می‌کند. او نشان می‌دهد که ناتوانی در دیدن تغییر، صرفاً یک خطای فکری نیست، بلکه خود به یک نیروی مادی قدرتمند علیه پیشرفت تبدیل می‌شود و توسعه‌نیافتگی را بازتولید می‌کند.

سازوکار این «چرخۀ باطل[۳]» را می‌توان به صورت گام‌به‌گام به شکل زیر فرمول‌بندی کرد:

-کشورهای در حال توسعه در درک تغییرات جاری در جامعه خود با مشکلات خاصی (که در بخش قبل تشریح شد) روبرو هستند.
-در نتیجۀ این ناتوانی در ادراک، آن‌ها فرصت‌هایی را که از دل این تغییرات کوچک برای ایجاد تحولات بزرگ‌تر پدید می‌آیند، از دست می‌دهند.
-کشوری که به طور مداوم این فرصت‌ها را از دست می‌دهد، به احتمال زیاد توسعه‌نیافته باقی خواهد ماند.

هیرشمن این فرایند را در یک جملۀ کلیدی و نافذ خلاصه می‌کند که هستۀ اصلی نظریۀ او را تشکیل می‌دهد:
-موانع ادراک تغییر، خود به مانعی مهم در برابر خودِ تغییر تبدیل می‌شوند[۴].

این چرخه، ناامیدی و بدبینی را توجیه و تقویت می‌کند و جامعه را در یک وضعیت سکون و رخوت ذهنی گرفتار می‌سازد. حال پرسش این است که آیا راهی برای شکستن این دور باطل وجود دارد؟ هیرشمن پاسخ را در مفهوم رهبری جستجو می‌کند.

۳. رهبری به مثابه راه‌حل: تقابل «کاریزما» و «مهارت»

هیرشمن پس از شناسایی دقیق مشکل، یک راه‌حل عملی ارائه می‌دهد که بر نقش عاملیت انسانی و به طور خاص، رهبری سیاسی متمرکز است. او به جای تحلیل‌های انتزاعی، به سراغ ویژگی‌های انضمامی رهبران می‌رود و نشان می‌دهد که چگونه یک رهبر می‌تواند این چرخۀ باطل را بشکند یا برعکس، آن را تقویت کند. او دو مؤلفۀ متضاد و در عین حال ضروری رهبری را معرفی می‌کند:

رهبری کاریزماتیک: این نوع رهبری، توانایی «بیان قوی» و تشدید ادراکات، باورها و حتی کژفهمی‌های رایج در میان مردم است. رهبر کاریزماتیک با تأکید بر «وضعیت وخیم و ناامیدکننده»، با ذهنیت عمومی همدلی کرده و احساسات آن‌ها را نمایندگی می‌کند. اگرچه این توانایی برای بسیج توده‌ها ضروری است، اما اغلب به تقویت موانع ادراکی و نادیده گرفتن تغییرات مثبت منجر می‌شود، زیرا جذابیت آن در گرو تأکید بر بحران است.

رهبری مبتنی بر مهارت: این ویژگی، توانایی «فراتر رفتن» از نگرش‌های رایج و داشتن قدرتی بالاتر از میانگین در «ادراک تغییر» است. رهبری که از این مهارت برخوردار است، می‌تواند فرصت‌های جدیدی را که از چشم دیگران پنهان مانده، شناسایی کرده و از آن‌ها برای پیشبرد اصلاحات بهره‌برداری کند. هیرشمن از «کارلوس لراس رسترپو»، رئیس‌جمهور کلمبیا، به عنوان نمونه‌ای برجسته از این نوع رهبری «اصلاح‌طلب[۵]» یاد می‌کند. لراس با وجود نداشتن اکثریت پارلمانی، با درک دقیق فرصت‌ها و امکانات پنهان در فضای سیاسی، توانست اصلاحات مهمی را به سرانجام برساند و نشان دهد که هیچ وضعیتی «تغییرناپذیر» نیست.

تناقض اصلی در اینجاست که کاریزما و مهارت اغلب در تضاد با یکدیگر قرار دارند. کاریزما بر تشدید و تقویت ادراکات موجود – از جمله کژفهمی‌ها و حس ناامیدی – استوار است، در حالی که مهارت دقیقاً نیازمند به چالش کشیدن همین نگرش‌ها برای یافتن فرصت‌های پنهان است. ترکیب متعادل این دو ویژگی در یک فرد بسیار نادر است؛ هیرشمن به لنین به عنوان نمونه‌ای استثنایی اشاره می‌کند که هم «قدرت فوق‌العاده‌ای برای به حرکت درآوردن مردم» (کاریزما) و هم «قدرت تخیل تاکتیکی بی‌نهایت» (مهارت) را در خود داشت.

در غیاب چنین ترکیبی، گاهی یک نوع «تقسیم کار» میان رهبران شکل می‌گیرد، مانند مورد تاریخی برجسته گاریبالدی[۶] کاریزماتیک و کاوور[۷] ماهر. با این وجود، هیرشمن معتقد است که در جهان سوم، ما شاهد «فراوانی کاریزما» و «کمبود مهارت» بوده‌ایم و نام رهبران کاریزماتیک بسیاری به ذهن می‌رسد که به دلیل فقدان مهارت شکست خوردند.

نتیجه‌گیری: دستاوردهای کلیدی تحلیل هیرشمن

تحلیل آلبرت هیرشمن از موانع توسعه، یک چارچوب فکری قدرتمند برای فراتر رفتن از تحلیل‌های ساختاری صرف و توجه به نقش عوامل شناختی و عاملیت انسانی ارائه می‌دهد. سه دستاورد کلیدی این نظریه را می‌توان به شرح زیر خلاصه کرد:

اولویت ذهنیت: هیرشمن به ما نشان می‌دهد که موانع شناختی و ادراکی می‌توانند به اندازۀ موانع ساختاری مانند کمبود سرمایه یا نهادهای ضعیف، در مسیر توسعه تعیین‌کننده باشند. ناتوانی در دیدن پیشرفت، خود مانع پیشرفت است.

ارزش تغییرات تدریجی: او بر اهمیت حیاتی شناسایی و ارزش‌گذاری بر تحولات «پنهانی» و تدریجی تأکید می‌کند. بر خلاف نگاه‌های انقلابی که تنها به دنبال دگرگونی‌های ناگهانی هستند، هیرشمن معتقد است که موتور واقعی پیشرفت، انباشت همین تغییرات کوچک و نامحسوس است.

تعریف مجدد رهبری: بر اساس این دیدگاه، کارکرد نهایی و توجیه وجودی یک رهبر، نه فقط بسیج توده‌ها از طریق کاریزما، بلکه داشتن «مهارت» برای درک بهتر واقعیت نسبت به شهروندان عادی است. وظیفۀ رهبر، «بهبود چشم‌انداز پیشرفت» جامعه از طریق شناسایی و بهره‌برداری از فرصت‌هایی است که دیگران قادر به دیدن آن نیستند.

دیدگاه هیرشمن، دهه‌ها پس از نگارش آن، همچنان برای درک چالش‌های توسعه در دنیای امروز اهمیت حیاتی دارد. این نظریه به ما یادآوری می‌کند که گاهی بزرگ‌ترین مانع در مسیر آینده‌ای بهتر، نه در دنیای بیرون، بلکه در ذهنیت و نگاه ما به آن نهفته است.

[۱] late-comers

[۲] stealthy style of change

[۳] vicious circle

[۴] The obstacles to the perception of change thus turn into an important obstacle to change itself

[۵] reform-mongering

[۶] یکی از مبارزان اصلی میهنی در جنگ استقلال ایتالیا بر ضد اتریشی‌ها

[۷] سیاستمدار، بازرگان، اقتصاددان و نجیب‌زادۀ ایتالیایی

۲۱۶۲۱۶

نظرات کاربران
ارسال به صورت ناشناس
اخبار داغ