به خاطر برگزاری تئاتری برای زنان مرا چنان مضروب کردند که بیهوش شدم/ جهیزیه‌ام را برای مخارج «جمعیت نسوان وطنخواه» فروختم

روزگاری بود که زن و مرد حتی حق نداشتند از یک طرف خیابان و در یک پیاده‌رو عبور کنند. زن‌ها باید از یک طرف و مردها از طرف دیگر خیابان عبور می‌کردند و اگر زنی از این طرف خیابان به آن طرف که مردها راه می‌رفتند می‌رفت حتما بازداشت می‌شد.

خلاصه خبر

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، نورالهدی منگنه، از چهره‌های پیشگام جنبش زنان ایران، در سال ۱۲۸۱ خورشیدی یعنی چهار سال پیش از جنبش مشروطه در خانواده‌ای مرفه و فرهیخته در تهران زاده شد و از کودکی با آموزش کلاسیک، هنر و اندیشه نوگرا پرورش یافت. تجربه ازدواجی ناموفق در نوجوانی، او را به‌جای انزوا، به کنش اجتماعی سوق داد و مسیرش را به آموزش و توانمندسازی زنان گره زد. فعالیت در «جمعیت نسوان وطن‌خواه»، برگزاری کلاس‌های رایگان، نوشتن، انتشار مجله و تألیف کتاب‌های آموزشی، او را به یکی از اثرگذارترین زنان عصر خود بدل کرد. مصاحبه زن روز  شماره ۶۶۲ دی ۱۳۵۶، بازتابی از این کارنامه پربار است. در ادامه نخستین قسمت از سخنان او را درباره زندگی حرفه‌ای پرفراز و نشیبش به نقل از مجله یادشده می‌خوانید:

***

هفتاد سال پیش وقتی دختربچه‌ای بیش نبودم مادرم که زن روشنفکر و متجددی بود لباس‌های مرا به خیاط فرنگی می‌داد تا بدوزد و هنوز نه‌ساله نبودم که یک پیانو برایم خرید. شاگرد حسینقلی‌خان شهنازی موسیقی‌دان معروف بودم و معلم‌های پیانو و زبان فرانسه و خط و دروس فارسی و عربی به خانه می‌آمدند و به من و خواهر و پنج برادرم درس می‌دادند. در آن روزها که خانواده‌ها به وجود دختر اهمیتی نمی‌دادند و او را مزاحم و سربار و طفیلی می‌دانستند، پدرم سعی می‌کرد تساوی کامل را در تعلیم و تربیت دختران و پسرانش رعایت کند. حتی به یاد دارم که روزی از یکی از کشورهای اروپایی سیرک به تهران آمده بود و زن‌ها و دخترها حق دیدن این سیرک را نداشتند، پدرم لباس پسرانه به تنم کرد و موهایم را زیر کلاه پسرانه پنهان کرد و مرا همراه برادرانم به تماشای سیرک برد.»

در پانزده سالگی همسر مردی پنجاه‌ساله شدم!

روزی بساط عقد و عروسی را آوردند و مرا پیش «مادام شیک» خیاط مشهور آن عصر بردند تا لباس عروسی برایم بدوزد. سفره عقد را با آئینه قدی و یک جقت جام بلور پنج‌شاخه و طاق شال کشمیری زینت داده بودند و بعد از جاری شدن عقد، داماد وارد اتاق شد. نمی‌دانم چرا از دیدن آن مرد لرزه بر اندامم افتاد، مردی ۵۰ ساله بود که همسر و چهار فرزند داشت و من زن دوم او بودم. دست‌هایش به‌شدت می‌لرزید و رعشه داشت به طوری که نمی‌توانست یک استکان چای را به دست بگیرد. معتاد و افیونی بود و پدر و مادرم را با دروغ اغفال کرده بود. این پیرمرد غلامحسین معاون‌الممالک نراقی بود که در تلگرافخانه مرکزی شغل مهمی داشت [وی معاون وزیر پست و تلگراف بود]. سال بعد پدرم که از این وصلت سخت پشیمان شده بود می‌گفت: «حکم تقدیر است، وصلت ناجوری است، اما خدا خواسته و مقدرش بوده، دیگر نمی‌توان کاری کرد!»

ابتدا مجله‌ای که به نام جمعیت بود منتشر کردیم و چون پول لازم برای خرید کاغذ و چاپ مجله نداشتیم، شروع به فروختن جهیزیه‌ام کردم.

پول جهیزیه‌ام را خرج جمعیتی برای زنان کردم

جهیزیه‌ام بسیار گران‌بها و گران‌قیمت بود. مبل‌های مخمل ابریشمی زردوزی و مرواریددوزی‌شده و پرده‌های مخمل و اطلس قرمز و بنفش و زرد، اسباب کرسی و لحاف و پشتی‌ها که همه از ترمه کشمیری بودند و صندوقی پر از اسباب نقره، سماور و سینی‎های نقره و سماور روسی، اسباب چای قهوه ریز منقل و تنگ پای سماور که همه از نقره بود به اضافه چندین قالی و قالیچه و رختخواب‌های ترمه و آن پیانویی که در خانه پدر داشتم. این جهیزیه بی‌نظیر را سر بخاری برنز، چهل بلور کریستال دیوارکوب‌های سه‌شاخه بلور و لوازم آشپزخانه و قالی‌های ابریشمی کامل می‌کرد. با این جهیزیه که چهل طبق‌کش آن را حمل می‌کردند به خانه شوهر رفتم، اما از فردای روز عروسی ناکام و نامراد گرفتار اندوهی بس بزرگ شدم، و احساس فریب خوردن کردم و بر سرنوشت تلخ خود روزهای بسیار گریستم... شوربختی این زناشویی و ظلم و جوری که از آن نصیب من شده بود، و اختلاف سن ۳۵ ساله‌ای که با شوهرم داشتم و احساس پوچی و بدبختی که در خانه او نصیب من شد کم‌کم مرا وادار به عصیان کرد. تصمیم گرفتم بر علیه ظلم و جوری که نسبت به حقوق و انسانیت و شخصیت زن ایرانی می‌شد قیام کنم... در بیست سالگی با تمام وجودم دریافتم که جامعه و خانواده زن را چیزی در حدود مملوک و برده می‌داند و ذره‌ای برای او ارزش انسانیت قائل نیست و زن به دنیا آمدن یک تولد شوم و یک بدبختی بزرگ است. ندایی در قلبم می‌گفت که باید با عوامل این بدبختی مبارزه کنم و چشم و گوش بسته جامعه را به حقانیت زن روشن و باز کنم... برای آغاز مبارزه به فکر تشکیل جمعیت زنان و اتحاد زنان افتادم. با چند نفر از خانم‌های جوان و روشنفکر آن زمان مذاکره کردم و پایه‌های جمعیت «نسوان وطنخواه» را ریختیم. برای برپایی این جمعیت ابتدا مجله‌ای که به نام جمعیت بود منتشر کردیم و چون پول لازم برای خرید کاغذ و چاپ مجله نداشتیم، شروع به فروختن جهیزیه‌ام کردم. با خودم گفتم من از این جهیزیه در عروسی‌ام بهره‌ای نبردم بگذار آن را در راه نهضت آزادی زن ایرانی خرج کنم! همیشه معتقد بوده‌ام که زن باید استقلال مادی داشته باشد وگرنه برده صفت می‌شود و اینک خودم می‌خواستم برای آغاز نهضت سرمایه‌ای درست کنم. آینه قدی و چلچراغ‌ها و اسباب‌های نقره را به سه هزار و پانصد تومان فروختم و با پول آن باغی سه هزار و پانصد متری با یک بنای لوکس در نزدیکی‌های خیابان ایران (بوذرجمهری امروز) خریدم.

مدتی در آن‌جا جلسات جمعیت زنان را تشکیل می‌دادم. بعد آن باغ را به سیدمهدی‌خان فرخ فروختم که دو هزار تومان نقد و بقیه را چندین قطعه زمین در دروازه دواب زیر کارخانه برق به من داد. با آن پول نقد یک باغچه دو هزار متری با اتاق‌های تودرتو و گلخانه بزرگ و حمام در کوچه «وزیر دفتر» واقع در خیابان شاهپور خریدم. این خانه برای رفت و آمد و تشکیل جلسات بهتر بود زیرا در مرکز شهر قرار داشت و جمعیت نسوان وطنخواه در سال ۲۴۸۱ [۱۳۰۱ خورشیدی] با عضویت عده‌ای از بانوان روشنفکر و ترقی‌خواه که کمر همت برای بنیان‌گذاری ترقیات، آزادی و پیشرفت زن بسته بودند به طور رسمی در این خانه تاسیس کردم. در مرام‌نامه این جمعیت این‌طور ذکر شده بود: «حفظ و رعایت و اجرای قوانین اسلامی و جلوگیری از هرگونه نوشتجات خلاف اخلاق و دیانت و اصل تشویق آموزش نسوان و لزوم ترویج صنایع وطنی و اجتناب از مصرف اجناس خارجه و افتتاح مدارس برای دختران و تکثیر آن و تاسیس مدارس شبانه‌روزی برای نگاهداری دختران یتیم و بی‌بضاعت و مساعدت مادی و معنوی در موقع جنگ به افراد مدافعین مملکت و موارد دیگر...»

از یک طرف خیابان و در یک پیاده‌رو عبور کنند. زن‌ها باید از یک طرف و مردها از طرف دیگر خیابان عبور می‌کردند و اگر زنی از این طرف خیابان به آن طرف که مردها راه می‌رفتند می‌رفت حتما بازداشت می‌شد.

سرپاسبان گفت: «اجازه‌نامه کاری از پیش نمی‌برد زیرا دسته اوباش برای قتل و غارت راه افتاده‌اند»

در یکی از جلسات گفتم: «خانم‌ها اوضاع زندگی زن دردناک است. زن سواد خواندن و نوشتن ندارد و اگر بخواهد به یکی از محارم خود نامه‌ای بنویسد باید برود دم مسجد شاه یا سپهسالار یا پستخانه و هزار بار به نامه‌نویس التماس کند و پول بدهد تا نامه‌ای برایش بنویسد. بیایید یک کلاس برای بزرگسالان دایر کنیم تا شاید بی‌سوادی کم‌کم ریشه‌کن شود.» همه از این پیشنهاد استقبال کردند اما برای راه انداختن کلاس‌ها پول نداشتیم. گفتیم بیایید یک تئاتر بدهیم و بلیت بفروشیم و از راه آن درآمدی به دست آوریم و آن را خرج مبارزه با بی‌سوادی زن‌ها بکنیم.

در آن روزها سینما یا تئاتر رفتن برای زن اکیدا ممنوع بود و هیچ زنی حق بیرون رفتن از خانه را نداشت چه رسد به تئاتر و سینما رفتن. این کار یک کفر بزرگ بود. روزگاری بود که زن و مرد حتی حق نداشتند از یک طرف خیابان و در یک پیاده‌رو عبور کنند. زن‌ها باید از یک طرف و مردها از طرف دیگر خیابان عبور می‌کردند و اگر زنی از این طرف خیابان به آن طرف که مردها راه می‌رفتند می‌رفت حتما بازداشت می‌شد.

قرار شد مراسم جشن و تئاتر در خانه من که سالنی به گنجایش هفتصد نفر داشت برگزار شود و شب ۲۷ ماه رمضان برای برگزاری تئاتر معین شد. لابد می‌پرسید چرا در ماه رمضان؟ برای این‌که در شب ماه‌های دیگر سال از ساعت ده شب عبور و مرور در خیابان‌ها قدغن می‌شد و بگیروببند بود و کسی حق نداشت از خانه خود خارج شود و هرشب اسم یکی از ولایات یا ایالات رمز عبور شبانه بود. اسم شب را مقامات صلاحیت‌دار می‌دانستند و به «سردمدار» یعنی کشیک‌چی‌ها و پاسبان‌ها می‌گفتند و سردمدار از کسی که بی‌موقع از خیابان رد می‌شد به ترکی می‌پرسید: «گلم کین؟» و او در جواب مثلا می‌گفت: «کاشان» و سردمدار اجازه عبور می‌داد ولی در ماه مبارک رمضان عبور و مرور تا صبح آزاد بود و ما تصمیم گرفتیم برای نمایش دادن تئاتر از این آزادی استفاده کنیم. چهار روز به جشن مانده به اداره نظمیه رفتیم و اجازه گرفتیم و رئیس شهربانی وقت «سرتیپ محمد درگاهی» بود، فکر ما را پسندید و فقط دستور داد روی کارت‌های دعوت، مدعوین را به جشن عروسی دعوت کنیم و اشاره‌ای به تئاتر زنانه نکنیم تا مرتجعین به آشوب و بلوا دست نزنند. من هم نام پسر مستخدم خود را که ماه قبل ازدواج کرده بودند روی کارت‌های دعوت نوشتم و قرار شد در پایان تئاتر، عروس و داماد را هم روی سن بیاوریم و به طور مصلحتی «مبارک باد» بخوانیم.

دو نفر از بانوان ارمنی به نام «مادام تریان» و «سرا کالندریان» تقبل کردند افتخارا نمایشنامه‌ای را که قبلا در باشگاه ارامنه اجرا کرده بودند، روی صحنه بیاورند. سوژه هم «بهشت و سیب و آدم و حوا» بود. محوطه باغ را با چراغ‌های توری و زنبوری روشن کردیم و خانم‌ها در حالی که همه چادرهای مشکی به سر داشتند وارد شدند. آن‌ها برای اولین بار در زندگی‌شان یک تئاتر را تماشا می‌کردند. همان‌طوری که در مرام‌نامه جمعیت قید شده بود خانم‌ها موظف بودند در تابستان تافته‌های یزدی و در زمستان شال‌های کرمانی بپوشند و از خرید پارچه و البسه بافت خارجه خودداری کنند و این رسم پوشیدن پارچه‌های وطنی تا سال‌های بعد هم بین زنان ایران ادامه داشت و این کار به نفع اقتصاد مملکت بود. بالاخره خانم‌های ارمنی به روی صحنه آمدند و هنوز یک پرده از نمایش تمام نشده بود که ناگهان در حیاط را به‌شدت کوبیدند و جنجالی به راه افتاد و عده‌ای فریاد می‌زدند: «متفرق کنید... متفرق کنید...» وقتی در را باز کردیم دیدیم چند پاسبان آمده‌اند و از شهربانی خبر آورده‌اند که زود متفرق شوید زیرا چند دسته از مرتجعین با چوب و چماق راه افتاده‌اند تا به این خانه حمله کنند و زن‌ها را مضروب و زخمی کنند.

به آن‌ها گفتم: «ما از شهربانی اجازه گرفته‌ایم...» و سرپاسبان گفت: «اجازه‌نامه کاری از پیش نمی‌برد زیرا دسته اوباش برای قتل و غارت راه افتاده‌اند و کمر به قتل اعضای جمعیت زنان وطنخواه بسته‌اند!»

آن روزها مصادف با اولین سال‌های سلطنت اعلیحضرت رضاشاه... بود و زمزمه تساوی حقوق و آزادی زن‌ها بر سر زبان‌ها بود و محافل مرتجع سخت با این فکر مخالف بودند و هربار که زنان برای این هدف جمع می‌شدند و سخنرانی می‌کردند مورد انتقاد و حمله واقع می‌شدند و آن شب هم خانه من هدف حمله قرار گرفته بود. من در ابتدا زیر بار این اخطار نرفتم و تصمیم داشتیم در برابر مهاجمین مقاومت کنیم اما اخطاریه شدید بود و چون گفته شد برای جلوگیری از خون‌ریزی باید متفرق شویم ناچار تسلیم شدیم. به صدها خانمی که برای تماشای تئاتر آمده بودند گفتیم از طرف شهربانی آمده‌اند و می‌گویند متفرق کنید، ما هم مطیع امر حکومت هستیم. خانم‌ها می‌گفتند برای چی؟ ما کاری برخلاف اخلاق، حکومت و دیانت انجام نمی‌دهیم... و بالاخره با اصرار ما و پاسبان‌ها با غرولند و به‌آرامی و با نارضایتی از خانه من رفتند.

آن شب تلخی بر «نورالهدی» گذشت زیرا اولین مزه تلخ شکست را می‌چشید و فردا، روز ۲۷ ماه رمضان بعد از نماز ظهر و عصر در تمام مساجد شهر، مسجد سپهسالار و مسجد ترک‌ها و مسجد شاه همه به آن صاحبخانه‌ای فحش می‌دادند که زن‌ها را برای متحد شدن جمع کرده بود. آن‌ها نفرینش می‌کردند و تکیه‌کلام‌شان این بود که «آن ملعونه کافره بساط و توطئه کشف حجاب کرده بود و می‌خواست در پرده اول بدی‌ها و سختی‌های حجاب را نشان بدهد و در پرده دوم [...] خودش بی‌چادر روی سن برود و یک دسته گل به دست گرفته و چتر به دست با سیصد زن در کوچه‌ها بگردند و زن‌ها را دعوت به کشف حجاب کنند!» بدین ترتیب نام خانم منگنه علنا بر سر زبان‌ها افتاد و خود او رسما وارد میدان مبارزه شد و از آن روز احساس کرد که جانش در معرض تهدید است.

بر اثر مضروب شدن دو سه هفته بستری بودم و یکی از پزشکان حاذق مرا از مرگ نجات داد. برای خانم‌ها پیغام فرستادم که بیایند و پول بلیت‌های تئاتر را که نیمه‌کاره مانده بود پس بگیرن

خانه زن آزادی‌خواه را به آتش کشیدند

خانم منگنه بارها از یادآوری ماجرای آن غروب که خانه‌اش را به آتش کشیدند به گریه افتاده است. دو ساعت بعد از غروب آفتاب روز ۲۸ ماه رمضان یعنی فردای اجتماع زنان عده‌ای در خانه او را شکستند و به داخل ریختند و با سنگ و چوب آن‌قدر او را کتک زدند که مستخدمه‌ها جسد بیهوش‌شده او را از زیر دست و پا نجات دادند. مهاجمین پس از مجروح کردن او خانه را غارت کردند و پس از خالی کردن اتاق‌ها مقدار زیادی هیزم آوردند و در داخل اتاق‌ها ریختند و خانه را به آتش کشیدند و بدین ترتیب اولین انتقام مهلک جناح مخالف آزادی زن، از خانم منگنه گرفته شد و صدای این مبارزه و کشمکش در مملکت پیچید و از فردای آن روز همه‌جا این خبر دهان به دهان می‌گشت که «رهبر زنان آزادی‌خواه را کشتند و خانه‌اش راه به آتش کشیدند. نطفه کشف حجاب در قدم اول خفه شد!»

خبر پیروزی جناج ضد زن در تمام شهر تهران مثل بمب صدا کرد و چند نفری از محرکین و مسببین از طرف دولت توقیف شدند. در شهر «هو» انداخته بودند که می‌خواهند زن‌ها را «بی‌عصمت» بکنند و آن‌ها را بدون چادر و با لباس «فرنگی» به کوچه و خیابان ببرند و... خانم منگنه در دنباله خاطرات خود می‌گوید:

بر اثر مضروب شدن دو سه هفته بستری بودم و یکی از پزشکان حاذق مرا از مرگ نجات داد. برای خانم‌ها پیغام فرستادم که بیایند و پول بلیت‌های تئاتر را که نیمه‌کاره مانده بود پس بگیرند فقط دو سه نفر آمدند و بقیه جواب دادند این بودجه را صرف ادامه مبارزه نهضت آزادی بکنید و درنتیجه در جمعیت نسوان تصمیم گرفتیم با این پول کلاس مبارزه با بی‌سوادی باز کنیم و این کلاس به‌زودی دایر شد.

اول خودم آموزگار کلاس شدم و در جلسه نخست ده نفر آمدند و بعد از یک هفته بیست نفر شدند و روز به روز عده بیشتر شد و چون خبر در شهر و میان خانواده‌ها به‌سرعت می‌پیچید، تعداد داوطلبان سوادآموزی مرتبا افزایش می‌یافت به قسمی که چند کلاس تشکیل دادیم و عده‌ای دیگر از خانم‌های باسواد معلم شدند و هر دو ساعت به دو ساعت یک نفر درس می‌داد. روزی رسید که سیصد نفر در این کلاس‌های کاملا خصوصی و مجانی درس می‌خواندند و این واقعه در آن روزگار که از هر صد هزار زن ایران فقط یک نفر کوره‌سوادی داشت، یک واقعه مهم اجتماعی بود. البته مرتجعین از این کلاس‌ها هم دلخوشی نداشتند و مدام ما را تهدید به غارت کردن و کشتن می‌کردند و چندین بار شیشه کلاس‌ها را با سنگ‌پرانی شکستند و دائما سر راه ما می‌ایستادند و فحش می‌دادند ولی دل و ایمان ما محکم بود زیرا برای یک هدف عالی مبارزه می‌کردیم و می‌دانستیم روزی فرامی‌رسد که همه مادران ایرانی باسواد می‌شوند و چشم و گوش‌شان به روی حقایق باز خواهد شد.

ادامه دارد...

۲۵۹

نظرات کاربران
ارسال به صورت ناشناس
اخبار داغ