ترامپ و جنگ سردی که در یخبندان داغ می‌شود

ترامپ امیدوار است که روسیه را از چین دور کند و اندک‌اندک در ردیف شریکان بازرگانی ایالات متحده قرار دهد، بدین‌سان مهار چین آسان‌تر خواهد بود

خلاصه خبر

دونالد ترامپ تا کجا پیش خواهد رفت؟ این پرسشی است که از آغاز دور دوم ریاست‌جمهوری او، برای بسیار رهبران جهانی و تحلیلگران، مطرح بوده است. در یک سال الاکلنگی گذشته، هر اقدام ترامپ با اعتراضات فراوان روبرو شده است، همراه با این وعده که قدم بعدی ناممکن خواهد بود.

ترامپ تهدید کرد که اگر اعضای پیمان ناتو بودجه نظامی خود را دو برابر نکنند، او از آن پیمان خارج خواهد شد. این تهدید با قاطعیت، از سوی همه اعضا رد شد، اما سرانجام همه آنان برای اجرای اوامر ترامپ به صف کشیده شدند.

اقدام بعدی زلزله‌افکنی در نظام بازرگانی جهانی بود. این بار نیز دسته کُر «نه، نه، هرگز!» به صحنه آمد تا طرح ترامپ را برای بازبینی قواعد گمرکی و تجاری خنثی سازد، اما سرانجام همه شرکت‌کنندگان در کُر موردبحث، تک‌تک کاغذهایی را که او جلویشان گذاشت، امضا کردند.

پس از آن، همه ما یک «نه، نه، هرگز!» دیگر را در مورد جنگ اوکراین شنیدیم. امانوئل مکرون، رئیس‌جمهوری فرانسه، و کی‌یر استامر، نخست‌وزیر بریتانیا، باد به غبغب افکندند و تاکید کردند که چیزی کمتر از شکست کامل روسیه را نخواهند پذیرفت. در حالی که ترامپ اصرار داشت که بخش اشغال‌شده اوکراین زیر سلطه روسیه باقی بماند.

این بار نیز «نه، نه، هرگز!»گویان سرانجام در برابر آنچه ترامپ «طرح صلح» می‌خواند‌ــ که البته نه طرح است و نه صلح‌ــ تسلیم شدند. هفته پیش اتحادیه اروپا در اجلاسی با حضور استیو ویتکاف، نماینده شخصی ترامپ، و جرد کوشنر، داماد رئیس‌جمهوری، «طرح صلح» مذکور را پذیرفت، با این تقاضا که آمریکا ضمانت دهد که از یک نیروی صلح‌بان اروپایی در خاک اوکراین حمایت کند. ویتکاف، متخصص وعده‌های سر خرمن، فورا پذیرفت.

این واقعیت که سران ۲۷ کشور اروپایی حاضر شدند با ویتکاف و کوشنر که هیچ مقام دولتی ندارند، بر اساس تساوی مقام و شان مذاکره کنند، به‌خودی‌خود نشان می‌دهد که چه کسی موسیقی متن را تعیین می‌کند.

عملیات معروف به «تصمیم قاطع» که به بازداشت نیکولاس مادورو، دیکتاتور ونزوئلا، منجر شد، نیز نشان داد که ترامپ را با «نه، نه، هرگز!» نمی‌توان متوقف کرد. این بار قدرت‌های به‌اصطلاح بزرگ که خود را مدافع نظم جهانی و قوانین بین‌المللی جلوه می‌دهند، با اظهارنظرهای آبدوغ‌خیاری نشان دادند که سدگذاری برابر ترامپ سخت‌تر از آن است که می‌پنداشتند. مکرون حتی در یک توییت، از ربودن مادورو و همسرش، ابراز شادمانی کرد. روسیه اقدام آمریکا را «قابل محکوم کردن» خواند، اما نگفت که آن را محکوم می‌کند. چین از واژه «سلطه‌گری» یا «استیلا» استفاده کرد، زیرا نمی‌خواست برای مادورو فلک‌زده که متحدش به شمار می‌رفت، اشکی بیفشاند.

 دیگر اقدامات ترامپ «در سطحی محدودتر» نیز نتوانست آنچه را «افکار عمومی جهان» خوانده می‌شود، علیه او بسیج کند. نابودی مهم‌ترین مراکز برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی با یک حمله هوایی سه ساعته، تحمیل آتش‌بس بر اسرائیل و جمهوری اسلامی، مهار اسرائیل برای پایان دادن به جنگ در غزه و دخالت سیاسی در انتخابات ریاست‌جمهوری در سه کشور آمریکای لاتین، نشان دادند که ترامپ بدون توجه به آنچه دیگران می‌گویند برنامه‌های خود را اجرا می‌کند.

تازه‌ترین ترقه‌ای که ترامپ در کرده است، مربوط می‌شود به گرینلند، بزرگ‌ترین جزیره جهان که از نظر سیاسی و حقوقی جزئی از دانمارک به شمار می‌رود؛ البته با خودمختاری در امور داخلی. ترامپ می‌گوید: «ما گرینلند را لازم داریم. قطعا لازم داریم برای دفاع ملی‌مان!» هفته گذشته، او اعلام کرد که در ۲۰ روز آینده گرینلند را به شکلی هنوز نامعلوم، تصاحب خواهد کرد.

همانطور که می‌شد انتظار داشت، این حرکت ترامپ با فریادهای اعتراضی بلندتری روبرو شد. نخست‌وزیر دانمارک، کشوری که عضو پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) است، گفت اگر ترامپ این کار را بکند، پایان همه چیز خواهد بود!

آیا این بدان معنا است که ارتش پادشاهی دانمارک با ارتش آمریکا خواهد جنگید؟ ماده ۵ اساسنامه ناتو اعضا را موظف می‌کند که در صورت به خطر افتادن یک عضو، به کمک آن بشتابند، اما اگر جنگ بین دو عضو باشد چی؟

مکرون و استارمر از سوی دیگر تهدید کردند که تصرف گرینلند از سوی ترامپ به معنای مرگ نظم جهانی کنونی خواهد بود، اما نگفتند که کی و چگونه و با شرکت کدام قدرت‌ها از این اقدام جلوگیری خواهد شد.

جالب اینجا است که تصرف گرینلند یک آرزوی ۱۵۰ ساله آمریکا است. این جزیره که از نظر جغرافیایی جزئی از قاره آمریکا‌ــ یا دنیای جدید‌ــ به شمار می‌آید، برای نخستین بار موردتوجه ماهیگیران و ماجراجویان آمریکایی قرار گرفت. نخستین نقشه‌های آن را جغرافی‌دانان آمریکایی تهیه کردند؛ نقشه‌هایی که بر اساس آن دریانوردان آمریکایی آب‌های پیرامون جزیره را نامگذاری کردند. بدین سان دریای بافین، تنگه دیویس، دماغه برایانت، دماغه موریس و دریای لینکلن روی نقشه ظاهر شدند.

پیش از آن، گرینلند در اساطیر ایسلندی و نروژی، مانند شبحی نیمه‌تاریک حضور داشت؛ سرزمینی که اریک سرخ، دزد دریایی نروژی اسطوره‌ای، به عنوان پناهگاه برگزید.

گرینلند با مساحت بیش از دو میلیون کیلومترمربع، سومین کشور پهناور قاره آمریکا پس از کانادا و ایالات متحده به شمار می‌رود. بدین سال شگفتی‌آور نبود که در سال ۱۸۰۱، پرزیدنت توماس جفرسون مسئله تصرف آن را مطرح کرد، بی آنکه اقدامی در این زمینه انجام دهد. طرح تصاحب گرینلند در سال ۱۸۶۷ با اعلام دکترین مونرو، شکل جدی‌تری گرفت. پرزیدنت جیمز مونرو پیشنهاد خرید جزیره را ارائه داد، با تاکید بر این اصل که کل قاره آمریکا یا «جهان نو» بایستی از مداخلات جهان کهن‌ــ در آن زمان محدود به امپراتوری‌های اروپایی‌ــ بیرون بماند. ایالات متحده در کنفرانس امپریالیست‌ها در برلین شرکت نکرد‌ــ به جز حضور سمبولیک چند بازرگان‌ــ، زیرا بر اساس همان دکترین، مایل نبود که به رقابت‌ها و جنگ‌های امپریالیستی اروپائیان کشانده شود.

سیمای حقوقی گرینلند در سال ۱۹۳۷ میلادی با رای دیوان داوری جهانی تعیین شد و جزیره‌ای که در واقع یک کوه یخ بزرگ با جمعیتی مرکب از چند هزار اسکیمو بود، زیر سلطه دانمارک قرار گرفت. با پیوستن دانمارک به ناتو در سال ۱۹۵۰ میلادی، گرینلند عملا تبدیل شد به بخشی از جغرافیای جهانی که زیر چتر اتمی ایالات متحده قرار داشت. با این حال یک سال بعد، دولت دانمارک پذیرفت که تصمیمات داخلی گرینلند در چارچوب خودمختاری محلی گرفته شود. این خودمختاری در سال ۱۹۷۹ میلادی وسیع‌تر شد، به‌ویژه برای جلوگیری از ورود مهاجران که ممکن بود اکثریت اسکیمو را تبدیل به اقلیت کند.

در تمام آن سال‌ها، مسئله ضمیمه شدن جزیره به ایالات متحده هرگز بایگانی نشد. در ۱۹۴۶ میلادی با آغاز جنگ سرد، پرزیدنت هری ترومن بار دیگر پیشنهاد کرد که گرینلند را با پرداخت ۱۰۰ میلیون دلار از دانمارک خریداری کند. مذاکرات در این زمینه به جایی نرسید، اما دانمارک پذیرفت که ایالات متحده یک پایگاه هوایی‌ــ‌‌دریایی در گرینلند بر پا کند. این پایگاه که در آغاز کمتر از ۵۰ کارشناس رادار را در برمی‌گرفت، در حال حاضر محل کار بیش از ۱۰ هزار پرسنل نظامی آمریکایی است. پایگاه تولی در سال ۱۹۵۱ میلادی زیر چتر ناتو قرار گرفت. در سال‌های ۱۹۶۰ میلادی، طرح ساختن ۱۰۰ کیلومتر تونل زیر کوه‌های یخی گرینلند‌ــ در دو سه ساعتی قطب شمال‌ــ برای انبار کردن موشک‌های اتمی دوربرد عرضه شد. این طرح اتحاد شوروی را واداشت که بیش از ۲۰ پایگاه در مناطق قطبی خود روبروی گرینلند برپا کند.

 در دهه ۱۹۹۰، با ذوب شدن تدریجی کوه‌های یخ قطب شمالی (آرکتیک)، گرینلند همچنین به‌عنوان مسیری تازه برای بازرگانی دریایی موردتوجه قرار گرفت. با به راه انداختن این مسیر حمل‌ونقل دریایی میان قاره‌های آمریکا اروپا و آسیا گزینه‌ای در برابر مسیر کنونی کانال سوئز و تنگه مالاکا خواهد بود؛ با هزینه‌ای بین ۳۰ تا ۵۰ درصد کمتر.

شاید این محاسبه چرتکه‌ای بود که دونالد ترامپ را تشویق کرد که در اولین دور ریاست‌جمهوری‌اش در ۲۰۱۹، طرح تصاحب گرینلند را از بایگانی بیرون آورد، اما آشفتگی تیم ترامپ در دور اول ریاست مانع از آن شد که این طرح به طور جدی پیگیری شود. با آمدن پرزیدنت جو بایدن، این طرح مانند هر طرح دیگر که بویی از ترامپ داشت، به‌سرعت بایگانی شد. آنتونی بلینکن، وزیر خارجه بایدن، طرح را مسخره کرد و قول داد که ایالات متحده هرگز در پی تصاحب گرینلند نخواهد بود.

در سال‌های اخیر، بازیگری دیگر نیز در اطراف گرینلند ظاهر شده است؛ جمهوری خلق چین که علی‌رغم دوری جغرافیایی از منطقه، می‌کوشد تا با استفاده از امکانات مالی فوق‌العاده خود، سهمی از آن «کیک» بزرگ به دست آورد. جایی که آمریکا و روسیه حضور دارند، نمی‌شود که چین غایب باشد! از این گذشته کشف ذخایر بزرگ نفت و گاز طبیعی و فلزات کمیاب و اورانیوم کیک موردبحث را اشتهاانگیزتر کرده است.

امروز آشکار است که ایالات متحده خود را درگیر نسخه‌ای جدید از جنگ سرد می‌بیند، با روسیه و چین به‌عنوان دو حریف یا لااقل رقیب اصلی. ترامپ امیدوار است که روسیه را از چین دور کند و اندک‌اندک در ردیف شریکان بازرگانی ایالات متحده قرار دهد. بدین‌سان مهار چین آسان‌تر خواهد بود.

بدین‌سان شگفتی‌آور نیست که یک جزیره یخ‌زده که زندگی و کار عادی را برای ۱۰ ماه از ۱۲ ماه سال سخت، اگر نخواهیم بگوییم رنجبار می‌کند، تبدیل شده است به داغ‌ترین کانون یک جنگ سرد با شرکت آمریکا، روسیه، چین و کشورهای اتحادیه اروپا، به اضافه نروژ و ایسلند در نقش سیاهی‌لشکر. البته در یک نظم جهانی آرمانی می‌شود کل منطقه قطب شمالی را مانند قطب جنوب (انترکتیکا) غیرنظامی اعلام کرد و بهره‌برداری از منابع آن و امکانات پژوهش‌های اقلیم‌شناسی را برای همه اعضای سازمان ملل متحد فراهم آورد.

از آنجا که یک نظم جهانی آرمانی وجود ندارد، باید برگردیم به واقعیت. ترامپ ظاهرا مصمم است که گرینلند را تصاحب کند. حتی اگر این تصاحب مانند بسیاری پیروزی‌های دیگرش، بیشتر جنبه نمادین داشته باشد.

نخستین روش تصاحب البته اشغال نظامی است. آمریکا هم‌اکنون در گرینلند حضور نظامی دارد و از آنجا که جزیره سبز دارای نیروی نظامی نیست، کنترل آن را با فرستادن چند صد نظامی می‌توان به دست آورد. همانطور که روسیه با بهره‌گیری از پایگاه نظامی‌اش در شبه‌جزیره کریمه، آن را از اوکراین جدا کرد. با این حال تصور نمی‌کنم اعمال زور گزینه اول ترامپ باشد.

گزینه دوم بهره‌گیری از خودمختاری گرینلند و عرضه پیشنهاد خرید آن به پارلمان محلی نواوک (Nuuk) است که نزدیک به ۷۰ درصد از جمعیت جزیره را در بر می‌گیرد.

 گزینه سوم عرضه پیشنهاد خرید به کل جمعیت جزیره است. آمریکا با عرضه مبالغ قابل‌توجه به بومیان، ممکن است رضایت آنان را برای فروش گرینلند از طریق یک رفراندوم جلب کند. کل جمعیت جزیره کمتر از ۶۰ هزار تن است که با حذف ۳ هزار خارجی،  یک جمعیت واجد شرایط رای‌ دادن ۲۵ هزار نفری تعیین‌کننده خواهند بود. پیشنهاد یک میلیون دلار به هر رای‌دهنده ممکن است اکثریت اسکیموها را وسوسه کند. از این گذشته، به دست آوردن گذرنامه آمریکایی و تبدیل شدن به یک ایالت با دو سناتور معامله بدی به نظر نخواهد آمد.

خرید سرزمین در تاریخ ایالات متحده سابقه طولانی دارد. در ۱۸۰۳ میلادی، پرزیدنت توماس جفرسون موفق شد که قرارداد خرید لوییزیانا را به امضای ناپلئون بناپارت برساند. مبلغ پرداختی ۱۷ میلیون دلار بود که بخشی از آن، برای چرب کردن سبیل رهبران جمهوری انقلابی در پاریس صرف شد. در عوض، ایالات متحده با تصرف دو میلیون و ۱۴۰ هزار کیلومترمربع، مساحت خود را دو برابر کرد. ۱۵ ایالت کنونی آمریکا در چارچوب آن معامله در تصرف واشنگتن قرار گرفتند. جفرسون که پیش از رسیدن به ریاست‌جمهوری، سفیر ایالات متحده در فرانسه بود، می‌دانست که در آن کشور آشوب‌زده، حاکم واقعی پول است.

دومین خرید زمین از سوی ایالات متحده در ۱۸۷۶ میلادی رخ داد. روسیه تزاری برای ادامه فتوحات جنگی در آسیا، نیازمند پول بود. بدین‌سان فروش آلاسکای یخ‌زده و تقریبا خالی‌ازسکنه در ازای نزدیک به هشت میلیون دلار نقد به تزار، همراه با ۲۰۰ هزار دلار دیگر برای چرب کردن سبیل ژنرال‌ها و وزرای روسی، دلپذیر به نظر می‌رسید. جالب اینجا است که کنگره و افکار عمومی آمریکا در آغاز مخالف این معامله بودند و آن را «جنون ویلیام سیوارد»، وزیر خارجه و طراح معامله، می‌خواندند.

آیا راه‌های دیگری برای تصاحب گرینلند هست؟ پاسخ آری است. آمریکا می‌تواند خواستار یک رهن ۱۰۰ ساله شود که عملا کنترل جزیره را به واشنگتن واگذار می‌کند، در حالی که حاکمیت قانونی آن در اختیار پادشاهی دانمارک باقی می‌ماند. همین ترفند را آمریکا برای تصرف جزیره استراتژیک دیه‌گو گارسیا در اقیانوس هند، متعلق به بریتانیا، و جزیره کوچک‌تر تریستان دا کونا به کار برده است. در کوبا، نیز ایالات متحده با رهن منطقه خلیج گوآنتانامو، عملا بخشی از آن جزیره استراتژیک را در کنترل دارد. البته احتمال روزافزون سقوط رژیم کمونیستی در کوبا ممکن است واشنگتن را از چنان پایگاهی بی‌نیاز کند.

یک راه سیاسی‌ــ‌دیپلماتیک دیگر امضای قراردادی بدون تاریخ فسخ بین ایالات متحده، دانمارک و دولت محلی گرینلند است. در چنان قراردادی، ایالات متحده از مقام «کشور محبوب» بهره‌مند خواهد شد؛ کشوری که انحصار بهره‌برداری از منابع طبیعی جزیره را به شرکت‌های آمریکایی واگذار خواهد کرد.

البته گرینلند ممکن است غازی که برای ترامپ تخم طلایی بگذارد، از آب در نیاید. طبیعت خشن، تاریکی طولانی در هر سال، تغییرات اقلیمی پیش‌بینی‌ناپذیر، عدم موفقیت در ترغیب نیروی کار موردنیاز، به‌ویژه کارشناسان سطح بالا برای بهره‌برداری از منابع اشتها‌انگیز مشکلاتی‌اند که گرینلند را ممکن است به یک معشوقه پرهزینه برای واشنگتن تبدیل کند.

هشدار: از آنجا که بازیگر این نمایش ترامپ است، این احتمال هست که هیچ یک از گزینه‌هایی که در بالا عرضه شد، واقعیت نیابد. نبوغ ترامپ در «سورپرایز» کردن همه ما است!

دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.
نظرات کاربران
ارسال به صورت ناشناس
اخبار داغ