این کشورها چه وجه مشترکی دارند؟ آرژانتین، استرالیا، قبرس، فرانسه، آلمان، یونان، اسرائیل، کنیا، کویت، نیجریه، پاکستان، سوئد، تایلند، بریتانیا و آمریکا. پاسخ این است که همه آنها هدف تروریسم جمهوری اسلامی ایران قرار گرفتهاند، یا بهطور مستقیم یا از طریق نیروهای نیابتی تحت حمایت تهران مانند حزبالله.
به این فهرست فکر کنید. برای مثال، آیتاللهها چه منافعی میتوانستند در بوئنوسآیرس داشته باشند، شهری که حدود ۱۴ هزار کیلومتر با تهران فاصله دارد؟ در سال ۱۹۹۴، یک شبهنظامی با خودرویی پر از مواد منفجره به مرکز جامعه یهودیان کوبید که ۸۵ نفر را کشت و بیش از ۳۰۰ نفر را زخمی کرد. دادستانی آرژانتین رد این حمله را دنبال کردند و به مقامهای جمهوری اسلامی رسیدند.
اما واقعا چرا؟ چرا آرژانتین؟ شاید فقط برای اینکه نشان بدهند میتوانند. شاید ملاها میخواستند گستره نفوذشان را به رخ بکشند و ثابت کنند هرجا بخواهند میتوانند ضربه بزنند. آن صحنه وحشت که سوخته و خاکستر شده بود شبیه نمایی از «جهانیسازی انتفاضه» به نظر میرسید.
چنین جنایتهایی توضیح میدهد که چرا آنچه امروز در شهرهای ایران میگذرد برای همه ما اهمیت دارد. دیکتاتوری که حاضر نبود حاکمیت سرزمینی را به رسمیت بشناسد، با خشونت از مرزهایش فراتر میرفت، و از شبهنظامیان و هستههای تروریستی، از لبنان و یمن تا بالکان و آسیای مرکزی، پشتیبانی میکرد اکنون واپسین نفسهایش را میکشد.
رژیمی که از دل اعتراضهای خیابانی زاده شد، اکنون با همان روش درحال فروپاشی است. پایان این رژیم، علاوه بر رهایی مردم ایران، برای دیگران نیز نعمت است، نوری در دل تاریکی.
وقتی به انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ میاندیشیم، معمولا بر کلمه «اسلامی» بیش از «انقلاب» تاکید میکنیم. اما ماهیت انقلابی رژیم خمینیــ که پادشاهی را برانداخت، صنایع را دولتی کرد، و اموال بخشی از طبقه متوسط را مصادره و آنها را راهی تبعید کردــ برای شناخت ایران حیاتی است.
انقلابیون حاکمیت ملی را به رسمیت نمیشناسند. آیتاللهها این را با نخستین اقدام بهروشنی نشان دادند: اشغال سفارت آمریکا در تهران.
پس از نزدیک به نیم قرن، شاید دشوار بشود به یاد آورد که گروگانگرفتن کارکنان یک سفارت تا چه اندازه شوکهکننده بود. حرمت سفارتخانهها سنگبنای نظم بینالمللی است. حتی در جنگ جهانی دوم، زمانی که حکومتها برای نابودی یکدیگر میجنگیدند، کارکنان دیپلماتیک از راه کشورهای بیطرف بهسلامت خارج میشدند.
آیتاللهها با رد این هنجار، قویترین پیام ممکن را فرستادند: «ما مشمول قواعد شما نمیشویم. ما حقوق بینالملل را به رسمیت نمیشناسیم. ما به قدرتی برتر پاسخ میدهیم.»
همین سوءرفتار باید همهچیز را روشن میکرد. ذات رژیمهای انقلابی در درگیریطلبی است. آنها ثبات در داخل را با بیثباتی در خارج میخرند. اینها دزدسالاران حقیر نبودند، بلکه بنیادگرایان آخرالزمانی بودند که باور داشتند ماجراجوییهای خارجیشان بازگشت امام دوازدهم و پایان جهان را تسریع خواهد کرد.
متاسفانه ما پیام را نگرفتیم. در سال ۱۹۸۰، در تصویری مشابه بحران گروگانگیری آمریکا، سفارت ایران در لندن بهدست گروهی ضدرژیم اشغال شد. واکنش بریتانیا چه بود؟ یورش به ساختمان، کشتن تروریستها، نجات گروگانها و تحویل دوباره سفارت به تهران، همراه با چکی برای جبران خسارات واردشده هنگام عملیات نجات.
آیتاللهها به این نتیجه رسیدند که میتوانند همزمان هر دو را داشته باشند: با آنها مانند دولتی مستقل رفتار شود، و خودشان حاکمیت دیگران را به رسمیت نشناسند.
همانگونه که دیرکتوار فرانسه (انجمن گردانندگان) ژاکوبنها را در سراسر اروپا تشویق میکرد، همانطور که بلشویکهای روسیه از احزاب کمونیست در همه قارهها پشتیبانی میکردند، آیتاللههای حاکم بر ایران نیز با جدیت این ایده را گسترش دادند که میان ایمان اسلامی و وفاداری به نهادهای سکولار تناقض وجود دارد.
آنها این ایده را نیافریدند، اما آن را رواج دادند. اغراقآمیز نیست اگر بگوییم انقلاب اسلامی تا چه حد نگاهها به اسلام را دگرگون کرد. بله، پیشتر هم افراطگرایانی بودند، اما بهنسبت در حاشیه بودند. تروریسم، دستکم در جهان اسلام، تا آن زمان عمدتا پدیدهای چپگرایانه و سکولار بود.
به قدرت رسیدن ملاها در تهران معادل به قدرت رسیدن ژاکوبنها در پاریس یا بلشویکها در مسکو بود. اسلامگرایان افراطی یکشبه از منابع و پشتیبانی دولتی برخوردار شدند و اعتمادبهنفس و نفوذشان به همان نسبت افزایش پیدا کرد. ملاها خود را صرفا رهبران شیعه نمیدیدند؛ آنها قصد داشتند کل امت اسلامی را رادیکالیزه کنند.
در دهه ۱۹۶۰، آیتالله علی خامنهای آثار اصلی سید قطب، بنیانگذار اخوانالمسلمین مصر که در سال ۱۹۶۶ پس از اختلاف با ناصر اعدام شد، را به فارسی ترجمه کرده بود.
انقلاب اسلامی به آموزههای ضدلیبرال، ضددموکراتیک و یهودستیز قطب فوریت و اهمیتی تازه بخشید و بسیاری از مسلمانان را با این ایده آشنا کرد که تنها حکومت مشروع حکومت دینی است.
سرنگونی آیتاللهها این ایده را بهطور کامل نابود نخواهد کرد، همانطور که فروپاشی دیوار برلین کمونیسم را کاملا از میان نبرد. اما چشمانداز فکری را دگرگون خواهد کرد و ایده قدیمیتر وفاداری به هر دولتی که آشکارا اسلام را سرکوب نکند، احیا میکند.
شایان ذکر است که بیشتر رهبران کنونی جمهوری اسلامی، مانند همتایانشان در اواخر دوره اتحاد جماهیر شوروی، به ایدئولوژی رسمی دولت اعتقاد چندانی ندارند. همانگونه که افراد کلیدی کرملین در دهه ۱۹۸۰ صرفا ظاهرسازی میکرد و دیگر به آرمانشهر سوسیالیستی جهانی باور نداشت، مقامهای جمهوری اسلامی نیز شور آخرالزمانی دهه ۱۹۸۰ را از دست دادهاند.
جمهوری اسلامی ممکن است همانگونه که آغاز شد به پایان برسد: با جارو شدن کامل نظم پیشین. چه کسی بیشترین بخت را برای جانشینی دارد؟
ایران گروههای ناراضی بسیاری دارد: دانشجویان، فمینیستها، عربها، آذریها، سکولارها، مارکسیستها و اهل سنت. نامی بر زبان بسیاری از معترضان است: شاهزاده رضا پهلوی، ولیعهد در تبعید ایران.
ولیعهد تاکید میکند که هیچ چشماندازی برای پادشاهی اجرایی ندارد. او خود را بیشتر چهرهای وحدتبخش در دوران گذار میداند که ریاست مجلس موسسان را برعهده خواهد داشت و سپس، به ایرانیان اجازه خواهد داد در همهپرسی آینده خود را انتخاب کنند.
در واقع، ایران دقیقا جایی است که یک پادشاه مشروطه میتواند مفید باشد. جورج اورول سلطنت محدود را بهترین دفاع در برابر دیکتاتوری میدانست، زیرا شکوه و تشریفات دولت معطوف کسی میشود که قدرت واقعی ندارد و از شکلگیری کیش شخصیت جلوگیری میکند.
خاندان پهلوی در معیارهای ایرانی دودمانی بسیار جوان است؛ پدربزرگ ولیعهد صد سال پیش به پادشاهی رسید. با این حال، بسیاری از بازماندگان خاندان پیشین، قاجارها، به نظر میرسد از شاهزاده رضا پهلوی حمایت میکنند و سالها زندگی در جهان انگلیسیزبان نیز به ولیعهد آموخته است که سلطنت مطلق گزینه مطلوبی نیست.
ایران از کابوس بیدار شده است. مردمی که ستارهشناسی را به جهان آموختند، در تاریکی و خاموشی نگه داشته شدهاند. دستهایی که ستونهای مرمرین تختجمشید را برافراشتند، اکنون کالاهای قاچاق را از گذرگاههای مرزی رد میکنند. تساهل انسانی مولوی با تعصب فرقهای به گوشه راندهشده و شعر فردوسی زیر شعارهای ابلهانه خفه شده است. ملتی که جاده ابریشم را بنا و اداره کرد، به فروش نفت ارزان به چین و پهپاد به روسیه تقلیل پیدا کرده است.
جهان امروز سردتر، تاریکتر و عبوستر از آن است که یک دهه پیش تصور میکردیم. اما در این فلاتهای سرد و مرتفع، شعلهای در حال افروخته شدن است. دستکم، ایرانیان دیکتاتورها را در همهجا به دردسر انداختهاند؛ و در بهترین حالت، میراث باشکوه خود را بهعنوان یکی از کهنترین تمدنهای جهان بازپس میگیرند.
ترجمه از نشریه تلگراف








