خشونت افسارگسیخته جمهوری اسلامی، فروپاشی اخلاق و زخم‌هایی که می‌مانند

این خبر حاوی محتوای صوتی یا تصویری است. برای جزییات بیشتر به منبع خبر مراجعه کنید
خلاصه خبر

آنچه دیده می‌شود نه یک سرکوب، که نشانه‌ای از فروپاشی کامل مرزهای انسانی در مواجهه جمهوری اسلامی با شهروندانش است.

در برابر چنین تصاویری، یک پرسش قدیمی دوباره با شدتی تازه بازمی‌گردد: چرا بشر، با وجود قرن‌ها تجربه خونبار، باز هم از تکرار خشونت و جنایت جمعی بازنمی‌ایستد؟

یکی از پرسش‌های تکرارشونده در مواجهه با خشونت‌های گسترده این است: چگونه ممکن است بشری که آشویتس را دیده، جنگ‌های جهانی را تجربه کرده، نسل‌کشی رواندا و ویرانی سوریه را به چشم دیده، باز هم شاهد کشتار جمعی، سرکوب خونین و جنایت سیستماتیک باشد؟ چرا تاریخ، با تمام سرخی و هشدارهایش، مانع تکرار خود نمی‌شود؟

پاسخ ساده‌ای وجود ندارد، اما تجربه نشان می‌دهد مساله «ندانستن» یا «فراموشی» نیست. مساله، سازوکارهایی است که خشونت را ممکن، عادی و حتی ضروری جلوه می‌دهند. سازوکارهایی که نه از سمت مردم، بلکه از دل ساختارهای قدرت سرکوبگر بیرون می‌آیند.

خشونت چگونه عادی می‌شود؟

خشونت‌های بزرگ، ناگهانی آغاز نمی‌شوند. هیچ جامعه‌ای یک‌شبه به کشتار جمعی نمی‌رسد. مسیر، معمولا تدریجی است: با زبان تحقیر آغاز می‌شود، با برچسب‌زنی ادامه پیدا می‌کند و با «امنیتی‌سازی» اعتراض و نارضایتی به نقطه‌ای می‌رسد که جان انسان‌ها به مساله‌ای ثانویه تبدیل می‌شود.

در این روند، قدرت سیاسی تلاش می‌کند خشونت را نه به‌عنوان «جنایت»، بلکه به‌عنوان «وظیفه» معرفی کند: وظیفه حفظ نظم، دین، امنیت یا بقا به هر قیمتی.

در چنین چارچوبی، دیگر مساله مردم نیستند. مساله «دشمن» است. دشمنی که می‌تواند معترض، دانشجو، زن بی‌حجاب، کارگر یا حتی همسایه باشد.

توهم «این‌ بار فرق دارد»

یکی از خطاهای خطرناک جمعی در تاریخ این بوده است که هر نسل تصور کرده فجایع گذشته متعلق به «دیگران» بوده‌اند: دیگران بی‌اخلاق‌تر بودند، دیگران عقب‌مانده‌تر بودند، دیگران فریب‌خورده‌تر بودند.

اما تاریخ نشان داده که هیچ جامعه‌ای ذاتا مصون نیست.

آنچه فاجعه می‌آفریند، نه مردم عادی، بلکه ترکیب قدرت بی‌مهار، ایدئولوژی توجیه‌گر و دستگاه سرکوب سازمان‌یافته است.

مردمی که زیر فشار، تهدید و فقر قرار می‌گیرند، عامل خشونت نیستند بلکه اغلب قربانیان مستقیم یا غیرمستقیم آنند.

وقتی خشونت «برون‌سپاری» می‌شود

در نظام‌های سرکوبگر، دولت به‌تدریج تلاش می‌کند خشونت را از شکل رسمی خارج کند و به لایه‌های پایین‌تر منتقل کند:  نیروهای شبه‌نظامی، لباس‌شخصی‌ها، بسیج محلی، خبرچین‌ها. در این نقطه، مرز میان دولت و جامعه مخدوش می‌شود اما این به معنای مسئولیت برابر مردم نیست.

برعکس، این همان لحظه‌ای است که قدرت، جامعه را به گروگان می‌گیرد: افراد تحت فشار قرار می‌گیرند که یا همکاری کنند، یا حذف شوند. انتخاب‌ها واقعی نیستند؛ تحمیلی‌اند.

در چنین شرایطی، این دست قدرت است که خون‌آلود می‌شود، نه دست جامعه اما آن کس که انتخاب می‌کند به روی همشهری‌اش آتش بگشاید، باید در برابر عدالت پاسخگو باشد.

چرا همسایه به همسایه آسیب می‌زند؟

در بسیاری از خشونت‌های جمعی، از آلمان نازی تا رواندا و بوسنی، این پرسش تکرار شده: چگونه ممکن است انسان‌ها به روی همسایه و خویشاوند خود آتش بگشایند؟

پاسخ، ساده‌ نیست. این اتفاق زمانی رخ می‌دهد که اخلاق فردی زیر فشار بقا خرد می‌شود، مسئولیت فردی در سیستم حل می‌شود، خشونت پاداش می‌گیرد و انسانیت هزینه‌بردار می‌شود.

در این وضعیت، بسیاری نه از سر شرارت، بلکه از سر ترس، اطاعت یا بی‌پناهی سکوت می‌کنند. عامل اصلی، همچنان سیستمی است که خشونت را تولید و توجیه می‌کند.

جامعه‌ای که زخمی می‌شود، چه آینده‌ای دارد؟

خشونت گسترده، فقط بدن‌ها را نمی‌کشد بلکه روان جمعی را هم زخمی می‌کند. جامعه‌ای که شاهد کشتار، ناپدید شدن، شکنجه و بی‌عدالتی بوده، حتی پس از پایان سرکوب، «عادی» نمی‌شود.

تجربه جهانی نشان می‌دهد تروماهای جمعی اگر دیده نشوند، مستندسازی نشوند و به رسمیت شناخته نشوند، می‌توانند به خشم انباشته، افسردگی اجتماعی یا بازتولید خشونت در آینده منجر شوند.

تجربه‌های جهانی چه می‌گویند؟

کشورهایی که از خشونت‌های گسترده عبور کرده‌اند، مسیرهای متفاوتی داشته‌اند، اما یک وجه مشترک وجود دارد: هیچ‌کدام بدون مواجهه با حقیقت، به آینده سالم نرسیده‌اند.

آلمان پس از نازیسم، ناچار به پذیرش مسئولیت تاریخی شد. آفریقای جنوبی، با همه کاستی‌ها تلاش کرد حقیقت را به زبان بیاورد.

آرژانتین و شیلی، سال‌ها بعد مسیر دادخواهی را آغاز کردند.

این مسیرها کامل نبودند، اما نشان دادند که سکوت، هرگز درمان نیست.

مساله ایران: بعد از خشونت چه خواهد شد؟

ایران دیر یا زود با این پرسش روبه‌رو خواهد شد: با این همه خون، این زخم‌ها، این سکوت‌های تحمیلی، چه خواهیم کرد؟

پاسخ این پرسش، نه در انتقام کور است، نه در فراموشی. بلکه در تمایز روشن میان عاملان سرکوب و جامعه‌ای است که تحت سرکوب زیسته.

درس تاریخ این نیست که همه گناهکارند. درس تاریخ این است که قدرت بدون پاسخ‌گویی، همیشه فاجعه می‌آفریند.

اگر بشریت از گذشته درس نمی‌گیرد، به این دلیل نیست که نمی‌داند. به این دلیل است که یادگیری، هزینه دارد. هزینه‌ پذیرش مسئولیت، حقیقت و بازسازی اخلاق.

هیچ آینده‌ای بدون پرداخت این هزینه، ساخته نشده است.

نظرات کاربران
ارسال به صورت ناشناس
اخبار داغ